Log in

I forgot my password

Search
 
 

Display results as :
 


Rechercher Advanced Search

December 2016
SunMonTueWedThuFriSat
    123
45678910
11121314151617
18192021222324
25262728293031

Calendar Calendar


داستان های کوتاه

Page 1 of 7 1, 2, 3, 4, 5, 6, 7  Next

View previous topic View next topic Go down

داستان های کوتاه

Post by yasi on 19/11/2012, 2:30 am

این تاپیکو زدم برای داستان های کوتاه
امیدوارم دوسش داشته باشید
هرداستانی که به دلتون میشینه بذارین
چه طنز چه عاشقانه وچه ....

اولیشو خودم میذارم



مامان و بابا

مامان
و بابا داشتند تلویزیون تماشا می کردند که مامان گفت:"من خسته ام و دیگه
دیروقته، می رم که بخوابم" مامان بلند شد،به آشپزخانه رفت و مشغول تهیه
ساندویچ های ناهارفردا شد،سپس ظرف ها را شست،برای شام فردا از فریزر گوشت
بیرون آورد،قفسه ها را مرتب کرد، شکرپاش را پرکرد،ظرف ها را خشک کردو در
کابینت قرار دادوکتری را برای صبحانه فردا ازآب پرکرد.

بعدهمه
لباس های کثیف رادرماشین لباسشویی ریخت،پیراهنی را اتوکردودکمه لباسی را
دوخت.اسباب بازی های روی زمین راجمع کردودفترچه تلفن را سرجایش درکشوی میز
برگرداند.گلدان ها را آب داد،سطل آشغال اتاق را خالی کردو حوله خیسی را روی
بند انداخت.

بعد ایستادو
خمیازه ای کشید کش وقوسی به بدنش دادو به طرف اتاق خواب به حرکت درآمد،کنار
میز ایستادو یادداشتی برای معلم نوشت ،مقداری پول را برای سفر
شمردوکنارگذاشت و کتابی را که زیر صندلی افتاده بود برداشت.بعد کارت تبرکی
را برای تولدیکی از دوستان امضا کردو در پاکتی گذاشت، آدرس را روی آن نوشت و
تمبر چسباند؛ مایحتاج را نیز روی کاغذ نوشت و هردورا درنزدیکی کیف
خودقرارداد.

سپس دندان
هایش رامسواک زد. باباگفت: "فکرکردم گفتی داری می ری بخوابی" و مامان گفت:"
درست شنیدی دارم میرم."سپس چراغ حیاط راروشن کردودرها را بست.پس ازآن به
تک تک بچه ها سرزد،چراغ ها راخاموش کرد،لباس های به هم ریخته را به چوب
رختی آویخت، جوراب های کثیف را درسبد انداخت،با یکی از بچه ها که هنوز
بیداربودو تکالیفش را انجام می داد گپی زد،ساعت را برای صبح کوک کرد، لباس
های شسته را پهن کرد،جا کفشی را مرتب کردو شش چیز دیگررابه فهرست کارهای
مهمی که باید فردا انجام دهد،اضافه کرد.

سپس
به دعاو نیایش نشست.درهمان موقع بابا تلویزیون راخاموش کردو بدون اینکه
شخص خاصی مورد نظرش باشد گفت: " من میرم بخوابم" و بدون توجه به هیچ چیز
دیگری، دقیقاً همین کارراانجام داد .

____________________________________________________

yasi
انریکه گوش میده
انریکه گوش میده

پست ها : 1153
تاریخ تولد : 1993-04-10
تاریخ عضویت : 2012-11-10
سن : 23
مکان : mashhad

View user profile

Back to top Go down

Re: داستان های کوتاه

Post by mahboobeh on 19/11/2012, 4:07 pm

دقیقا راسته....کاش مامانا یه ذره به خودشونم توجه میکردن

____________________________________________________
 lol!   

mahboobeh
انریکه گوش میده
انریکه گوش میده

پست ها : 1315
تاریخ تولد : 1995-11-11
تاریخ عضویت : 2012-04-03
سن : 21
مکان : tehran

View user profile

Back to top Go down

Re: داستان های کوتاه

Post by yasi on 19/11/2012, 6:48 pm

تخته سیاه

همگی به صف ایستاده بودند تا از آنها پرسیده شود

نوبت به او رسید : "دوست داری روی زمین چه کاره باشی؟

گفت:
می خواهم به دیگران یاد بدهم، پس پذیرفته شد! چشمانش رابست، دید به شکل
درختی در یک جنگل بزرگ درآمده است. باخود گفت : حتما اشتباهی رخ داده است!
من که این را نخواسته بودم؟!


سالها گذشت تا اینکه روزی داغ تبر
را روی کمر خود احساس کرد ، با خود گفت : این چنین عمر من به پایان رسید و
من بهره ی خود را از زندگی نگرفتم! با فریادی غم بار سقوط کرد و با صدایی
غریب که از روی تنش بلند میشد به هوش آمد!

حالا تخته سیاهی بر دیوار کلاس شده بود!

____________________________________________________

yasi
انریکه گوش میده
انریکه گوش میده

پست ها : 1153
تاریخ تولد : 1993-04-10
تاریخ عضویت : 2012-11-10
سن : 23
مکان : mashhad

View user profile

Back to top Go down

Re: داستان های کوتاه

Post by mahgol on 22/11/2012, 1:29 pm

ممنون یاسمن




پیرمردی صبح زود از خانه‌اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و
آسیب دید. عابرانی که رد می‌شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند.
پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند سپس به او گفتند: باید ازتو
عکسبرداری شود تا جایی از بدنت آسیب ندیده باشد. پیرمرد غمگین شد و گفت عجله دارد
و نیازی به عکسبرداری نیست. پرستاران از او دلیلش را پرسیدند.
پیرمرد گفت....



زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا می‌روم و صبحانه را با او می‌خورم.
نمی‌خواهم دیر شود!
پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر می‌دهیم. پیرمرد با اندوه گفت: خیلی متأسفم.
او آلزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد! حتی مرا هم نمی‌شناسد! پرستار با حیرت
گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او
می‌روید؟ پیرمرد با صدایی گرفته، به آرامی گفت: اما من که می‌دانم او چه کسی است..

____________________________________________________

mahgol
انریکه گوش میده
انریکه گوش میده

پست ها : 1094
تاریخ عضویت : 2012-03-31

View user profile

Back to top Go down

Re: داستان های کوتاه

Post by Darya on 22/11/2012, 2:18 pm

پادشاهی پس از اینکه بیمار شد گفت: نصف قلمرو پادشاهی ام را به کسی میدهم که بتواند مرا معالجه کند.

تمام آدم های دانا دور هم جمع شدند تا ببیند چطور می شود شاه را م
عالجه کرد، اما هیچ یک ندانستند.

تنها یکی از مردان دانا گفت: "فکر کنم می توانم ش
اه را معالجه کنم. اگر یک آدم خوشبخت را پیدا کنید، پیراهنش را بردارید و تن شاه کنید، شاه معالجه می شود".

شاه پیک هایش را برای پیدا کردن یک آدم خوشبخت فرستاد....
آنها در سرتاسر مملکت سفر کردند ولی نتوانستند آدم خوشبختی پیدا کنند. حتی یک نفر پیدا نشد که کاملا راضی باشد.

آن
که ثروت داشت، بیمار بود. آن که سالم بود در فقر دست و پا میزد، یا اگر
سالم و ثروتمند بود زن و زندگی بدی داشت. یا اگر فرزندی داشت، فرزندانش بد
بودند. خلاصه هر آدمی چیزی داشت که از آن گله و شکایت کند.

آخرهای
یک شب، پسر شاه از کنار کلبه ای محقر و فقیرانه رد میشد که شنید یک نفر
دارد چیزهایی می گوید. "شکر خدا که کارم را تمام کرده ام. سیر و پر غذا
خورده ام و می توانم دراز بکشم و بخوابم! چه چیز دیگری می توانم بخواهم؟"

پسر شاه خوشحال شد و دستور داد که پیراهن مرد را بگیرند و پیش شاه بیاورند و به مرد هم هر چقدر بخواهد بدهند.

پیک ها برای بیرون آوردن پیراهن مرد توی کلبه رفتند، اما مرد خوشبخت آن قدر فقیر بود که پیراهن نداشت!!

Darya
انریکه فن تازه وارد
انریکه فن  تازه وارد

پست ها : 47
تاریخ تولد : 1998-12-05
تاریخ عضویت : 2012-11-12
سن : 18
مکان : tehran

View user profile

Back to top Go down

Re: داستان های کوتاه

Post by Narges on 22/11/2012, 9:20 pm

یک خانم 45 ساله که یک حمله ی قلبی داشت و در بیمارستان بستری بود

در اتاق جراحی که کم مونده بود مرگ را تجربه کند خدا رو دید و پرسید:

آیا وقت من تمام است؟

خدا گفت:نه شما 43 سال و 2 ماه و 8 روز دیگه عمر می کنید .

در وقت مرخصی خانم تصمیم گرفت در بیمارستان بماند و عملهای زیر را انجام دهد

کشیدن پوست صورت-تخلیهء چربیها(لیپو ساکشن)- جمع و جور کردن شکم .

فقط به فکر رنگ کردن موهاش و سفید کردن دندوناش بود !!!!

از اونجايي كه او زمان بيشتري براي زندگي داشت از اين رو او تصميم گرفت
كه بتواند بيشترين استفاده را از اين موقعيت (زندگي) ببرد.

بعد از آخرين عملش او از بيمارستان مرخص شد

در وقت گذشتن از خیابان در راه منزل بوسیلهء یک آمبولانس کشته شد .

وقتی با خدا روبرو شد او پرسید: من فکر کردم شما فرمودید من 43 سال دیگه
فرصت دارم چرا شما مرا از زیر آمبولانس بیرون نکشیدید؟

خدا جواب داد : اِاِاِا شمايييييييد نشناختمتون

____________________________________________________
خدایا این بنده هات خیلی دارن اذیتم میکنن
...میزنم لهشون میکنما
 

Narges
انریکه فن محبوب
انریکه فن محبوب

پست ها : 590
تاریخ تولد : 1998-07-09
تاریخ عضویت : 2012-11-07
سن : 18
مکان : Tehran

View user profile

Back to top Go down

Re: داستان های کوتاه

Post by Narges on 23/11/2012, 12:05 pm

شیطان از انتشار لیلی می ترسد
خدا به شیطان گفت: لیلی را سجده کن. شیطان غرور داشت، سجده نکرد.
گفت: من از آتشم و لیلی گل است.

خدا گفت: سجده کن، زیرا که من چنین می خواهم.
شیطان سجده نکرد. سرکشی کرد و رانده شد؛ و کینه لیلی را به دل گرفت.
شیطان قسم خورد که لیلی را بی آبرو کند و تا واپسین روز حیات، فرصت خواست. خدا مهلتش داد.
اما گفت: نمی توانی، هرگز نمی توانی. لیلی دردانه من است. قلبش چراغ من است و دستش در دست من.
گمراهی اش را نمی توانی حتی تا واپسین روز حیات.
شیطان می داند لیلی همان است که از فرشته بالاتر می رود.
و می کوشد بال لیلی را زخمی کند. عمریست شیطان گرداگرد لیلی می گردد.
دستهایش پر از حقارت و وسوسه است.
او بدنامی لیلی را می خواهد. بهانه بودنش تنها همین است.
می خواهد قصه لیلی را به بی راهه کشد.
نام لیلی، رنج شیطان است. شیطان از انتشار لیلی می ترسد.
لیلی عشق است و شیطان از عشق واهمه دارد.

____________________________________________________
خدایا این بنده هات خیلی دارن اذیتم میکنن
...میزنم لهشون میکنما
 

Narges
انریکه فن محبوب
انریکه فن محبوب

پست ها : 590
تاریخ تولد : 1998-07-09
تاریخ عضویت : 2012-11-07
سن : 18
مکان : Tehran

View user profile

Back to top Go down

Re: داستان های کوتاه

Post by yasi on 27/11/2012, 1:55 pm

خنده تلخ سرنوشت

نفس عمیق کشیدم و دسته گل
رو با لطیف ترین حالتی که می شد توی دستام نگه داشتم ,هنوز یه ربع به
اومدنش مونده بود نمی دونستم چرا اینقدر هیجان زده ام به همه لبخند می
زدم,آدمای دور و بر در حالی که لبخندمو با یه لبخند دیگه جواب می دادن
درگوش هم پچ پچ می کردنو و دوباره می خندیدن,اصلا برام مهم نبود من همتونو
دوست دارم همه چیز به نظرم قشنگ و دوست داشتنی بود.


دسته
گل رو به طرف صورتم آوردم و دوباره نفس عمیق کشیدم ,چه احساس خوبیه احساس
دوست داشتن به این فکر کردم که وقتی اون از راه برسه چقدر همه آدما به من و
اون حسودی می کنن و این حس وسعت لبخندمو بیشتر کرد,تصمیم خودمو گرفته بودم
, امروز بهش می گم , یعنی باید بهش بگم ساعتمو نگاه کردم : هنوز ده دقیقه
مونده بود بیچاره من , نه, بیچاره به آدمای بدبخت می گن ... من با داشتن
اون یه خوشبخت تموم عیارم.


به روزای آینده فکر
می کردم , روزایی که من و اون دو نفری , دست توی دست هم توی آسمون راه می
رفتیم قبلا تنهایی رو به همه چیز ترجیح می دادم ولی حالا حتی از تصور
تنهایی وقتی اون هست متنفر بودم .من و اون , می تونیم دو تا بچه داشته
باشیم اولیش دختر ... اسمشم مثلا نگار .. یا مهتاب مثل دیوونه ها لبخند می
زدم , اونم کنار یه خیابون پر رفت و آمد ... ولی دیوونه بودن برای با اون
بودن عیبی نداره خب دخترمون شبیه کدوممون باشه بهتره ... شبیه اون باشه
خیلی بهتره اونوقت دوتا عشق دارم ,دومین بچه مون پسر باشه خوبه ... اسمشم
... اهه من چقدر خودخواهم یه نفری دارم واسه بچه هامون اسم می ذارم ... خب
اونم باید نظر بده ولی به نظر من اسم سپهر یا امید یا سینا قشنگتر از اسمای
دیگه اس ,دوس دارم پسرمون شبیه خودم باشه یه مرد واقعی ...


به
خودم اومدم , دو دقیقه به اومدنش مونده بود دیگه بلااستثنا همه نگاهم می
کردن , شاید ته دلشون می گفتن بیچاره ... اول جوونی خل شده حیوونکی گور
بابای همه , فقط اون ,بعد از دو ماه آشنایی دیگه هیچی بین ما مبهم و گنگ
نبود دیوونه وار بهش عشق می ورزیدم و اونم همینطورمطمئن بودم که وقتی بهش
پیشنهاد ازدواج بدم ذوق می کنه و می پره توی بغلم ولی خب اینجا برای مطرح
کردن این پیشنهاد خیلی شلوغ بود باید می بردمش یه جای خلوت خدای من ...
چقدر حالم خوبه امروز , وای , چه روزایی خوبی می تونیم کنار هم بسازیم ,
روزای پر از عشق , لبخند و آرامش عشق همه خوبیا رو با هم داره , آرامش ,
امنیت , شادی و مهم تر از همه امید به زندگی .


بیا دیگه پرنده خوشگل من ..
امتداد
نگاهم از بین آدمای سرگردون توی پیاده رو خودشو رسوند به چشمای اون . خودش
بود ... با همون لبخند دیوونه کنندش و نگاه مهربونش از همون دور با نگاهش
سلام می کرد بلند گفتم : - سلاممممم ...

چند
نفر برگشتن و نگاهم کردن وزیر لب غرولند کردن .... هه , نمی دونستن که توی
دلم یه نفر می خوند :گل کو , گلاب کو , اون تنگ شراب کو , گل کو , شیشه
گلاب کو , شیشه گلاب کو, کو , کو آخه عزیزترین عزیزا , خوب ترین خوبا...
مهمونه ... حس می کنم که دنیا مال منه ...خب آره دیگه دنیا مال من می شه
...برام دست تکون داد من دستمو تکون دادم و همراه دستم همه تنم تکون خورد
.


- سلام .
سلام عروسک من .
لبخند زد ... لبخند ... همینطور نگاش می کردم .
- میشه از اینجا بریم ؟ همه دارن نگاهمون می کنن .
به خودم اومدم ..
- باشه .. بریم ... چه به موقع اومدی ...
دسته گلو دادم بهش ...
- وایییییی ... چقد اینا خوشگله ...


سرشو
بین گلا فرو کرد و نفس عمیق کشید .حس می کردم که اگه چند لحظه دیگه سرشو
لابه لای گلا نگه داره اون وسط گمش می کنم , آی ... من حسودیم میشه ها ...
بیا بیرون ازون وسط , گلی خانوم من ,خندید .


-
ازت خیلی ممنونم ... به خاطر این دسته گل , به خاطر اینهمه عشق و به خاطر
همه چیز .انگشتمو گذاشتم روی نوک بینیش و گفتم : هرچی که دارم و خواهم داشت
, مال خود خودته و دوباره خندید و اینبار اشک توی چشاش جمع شد .


- دنیا ... نبینم اشکاتو .
- یعنی خوشحالم نباشم ؟
- چرا دیوونه ... تو باش .. همه جوره بودنتو دوست دارم .
دل توی دلم نبود ... کوچه ای که توش قدم می زدیم خلوت بود و جای مناسبی برای صحبت کردن در مورد ...


- راستی گفتی یه چیز مهم می خوای بهم بگی ؟ ... می گی الان نه ؟
یه لحظه شوکه شدم ..
- آهان .. آره ... یه چیز خیلی مهم ... بریم اونجا ...
یه ایستگاه اتوبوس با نیمکتای خالی کمی پایینتر منتظر من و دنیا بود هردو نشستیم ...
دنیا شاخه گلو توی آغوشش گرفته بود و با همون نگاه دوست داشتنی و دیوونه کنندش بهم نگاه می کرد .


- خب ؟
اممم
راستش ... حالا که موقع گفتنش رسیده بود نمی دونستم چطور شروع کنم .گرچه
برام سخت نبود ولی چطور شروع کردنش برام مهم بود من دنیا رو از مدت ها قبل
شریک زندگی خودم می دونستم و حالا فقط می خواستم اینو صریحا بهش بگم .


- چیزی شده ؟ نه ... فقط ...
چشامو خیره به چشاش دوختم و بعد از یه مکث کوتاه نمی دونم کی بود که از دهن من حرف زد :
-
با من ازدواج می کنی ؟رنگش پرید ... این اولین و قابل لمس ترین احساسی بود
که بروز داد و بعد ,لبای قشنگ و عنابیش شروع کرد به لرزیدن نگاهشو ازم
دزدید و صورتشو بین دوتا دستاش قایم کرد .


- دنیا.. ناراحتت کردم؟
توی
ذهن آشفتم دنبال یه دلیل خوب برای این واکنش دنیا می گشتم .دسته گلی که
چند ساعت پیش با تموم عشق دونه دونه گلاشو انتخاب کرده بودم و با تموم عشقم
به دنیا دادم از دستش افتاد توی جوی آب کثیف کنار خیابون .احساس خوبی
نداشتم ...


- دنیا خواهش می کنم حرف بزن ...
حرف بدی زدم ؟دنیا بی وقفه و به شدت گریه می کرد و در مقابل تلاش من که سعی
می کردم دستاشو از جلوی صورت قشنگش کنار بزنم به شدت مقاومت می کرد .کلافه
شدم ... فکرم اصلا کار نمی کرد با خودم گفتم خدایا باز می خوای چیکارم
بکنی ؟ باز این سرنوشت چی داره واسم رقم می زنه ؟ نتونستم طاقت بیارم ...
فکر می کنم داد زدم :


- دنیا ... خواهش می کنم بس کن .. خواهش می کنم .
دنیا
سرشو بلند کرد چشاش سرخ شده بود و صورتش خیس از اشک بود,هیچوقت اونو
اینطوری ندیده بودم توی چشام نگاه کرد توی چشاش پراز یه جور حس خاص ...
شبیه التماس بود
- منو ببخش ... خواهش می .. کنم ... یکه خوردم
- تو رو ببخشم ؟ چرا باید ببخشمت ... چی شده .. چرا حرف نمی زنی ؟ دوباره بغضش ترکید دیگه داشتم دیوونه می شدم
- من .. من ....
- تو چی؟ خواهش می کنم بگو ... تو چی ؟؟؟ دنیا در حالی که به شدت گریه می کرد گفت :
-
من یه چیزایی رو ... یه چیزایی رو به تو نگفتم ... سرم داغ شده بود احساس
سنگینی و ضعف می کردم از روی نیمکت بلند شدم و دو قدم از دنیا دور شدم , می
ترسیدم گاهی آدم دوس داره فرسنگ ها از واقعیت های زندگیش فاصله بگیره سعی
کردم به هیچی فکر نکنم صدای گریه دنیا مثل خنده تلخ سرنوشت ... یه سرنوشت
شوم ... توی گوشم پیچ و تاب می خورد ,کاش همه اینا کابوس بود ,کاش می شد
همونجا مثه آدمی که از خواب می پره و با خوردن یه لیوان آب همه خوابای بدشو
فراموش می کنه می شد از خواب بپرم ,ولی همه چیز واقعی بود.


واقعی و تلخ با من ازدواج می کنی ؟

نشستم
کنارش به من نگاه کن... در هم ریخته و شکسته شده بود ,اصلا شبیه دنیا یه
ساعت پیش , یه روز پیش و دوماه پیش نبود مدام زیر لب تکرار می کرد ... منو
ببخش .. منو ببخش
- بگو ... بگو چیارو به من نگفتی .. هر چی باشه مهم
نیست تیکه آخر رو با تردید گفتم ... ولی ... ته دلم از خدا خواستم واقعا
چیز مهمی نباشه
- نمی تونم ... نمی تونم ...
صورتوشو بین دو تا دستام گرفتم و اینبار با تحکم گفتم :
- بگو ... می تونی بفهمی من دارم چی می کشم ؟ .. بگو چیه که اینقد اذیتت می کنه....

نمی دونم ...
هیچی یادم نیست...
تا
چند لحظه بعد از چند جمله ای که دنیا پشت سرهم و بین گریه های شدیدش گفت
هیچی نمی فهمیدم انگار تموم بدنم .. اعصابم و تموم احساساتم همه با هم فلج
شده بود قدرت تحمل اونهمه ضربه ... اونم به اون شدت برای من .. برای من غیر
قابل تصور بود ,تموم مدتی که دنیا همون سه تا جمله رو بریده بریده برای من
گفت صورتش بین دو تا دستام بود, حرفش که تموم شد احساس یه مرد مرده رو
داشتم آدمی که بی خود زنده بوده و کاش مرده بودم.


- من .. من شوهر دارم ... و یه بچه .. می خواستم بهت بگم .. ولی .... ولی می ترسیدم .. ..
سرم
گیج رفت و همه چیز جلوی چشام سیاه شد ,دستام مثه دستای آدمی که یهو فلج می
شه از دو طرف صورتش آویزون شد نمی دونم چطور تونستم پاشم و تلو تلو خوران
دستمو به درخت خشک کنار ایستگاه بگیرم ,نمی تونستم حرف بزنم احساس تهوع
داشتم تصویر لحظه های خلوت من و دنیا ... عشقبازیهامون ... خنده های دنیا
.و..و..و... مثل یه فیلم .. بیرحمانه از جلوش چشای بستم رد می شد ,چطور
تونست این کارو با من بکنه؟


صدای دنیا از پشت سرم می اومد:
-
من اونا رو دوست ندارم ... هیچکدومشونو .... قبل از اینکه با تو آشنا بشم
... دو بار ... دو بار خودکشی کردم ... تو .. به خاطر تو تا الان زنده ام
... من هیچ دلخوشی به جز تو ندارم ... دوستت دارم ... و ...زیر لب گفتم
: خفه شو ... صدام ضعیف و مرده بود ... و سرد ... صدای خودمو نمی شناختم
... و دنیا هم صدامو نشنید ...


- اون منو طلاق
نمی ده ... می گه دوستم داره .. ولی من ازش متنفرم ... من تو رو دوست دارم
... داد زدم .. با تموم نفرت و خشم : خفه شو لعنتی.


یهو ساکت شد ... خشکش زد دستام می لرزید
- تو .. تو .. تو چطور تونستی ؟ تو ...
نمی تونستم حرف بزنم ,دنیا دیگه گریه نمی کرد ,شاید دیگه احساس گناه هم نمی کرد,از جای خودش بلند شد و روبروم ایستاد,


- من دوستت داشتم .. دوستت دارم ... هیچ چیز دیگه هم مهم نیست
در
یک لحظه که خیلی سریع اتفاق افتاد .. دستمو بالا بردم و با تموم قدرتی که
از احساسات له شده و نفرتم برام مونده بود کوبیدم توی گوشش, تو لایق هیچی
نیستی ... حتی لایق زنده بودن
افتادروی زمین ولی نه اونطوری که منو به
زمین کوبونده بود من له شده بودم دوست داشتم ازش فرار کنم ... گم بشم ..
قاطی آدمای دیگه ... بوی تعفن می دادم .. بویی که ازون گرفته بودم خیانت
... کثیف ترین کاری که توی ذهنم تصور می کردم و من ... تموم مدت .. با اون
... تصویر تیره یه مرد با یه بچه جلوی چشام ثابت مونده بود ,از همه چیز
فرار می کردم و اشک و نفرت بدجوری توی گلوم گره خورده بود...


دیگه
ندیدمش ,حتی یه بار تنها چیزی که مثه لکه ننگ برام گذاشت ,یه احساس ترس
دایمی بود ترس از تموم آدما از تموم دوست داشتناو احساس نفرت از این دنیای
لجنزار که همه فکر می کنیم بهشت موعود , همینجاست دنیایی که به هیچ کس رحم
نمی کنه پر از دروغهای قشنگ و واقعیت های تلخه دنیایی که بهتر دیگه هیچی
نگم .. یه مرد مرده خوب , مرد مرده ایه که حرف نزنه .

____________________________________________________

yasi
انریکه گوش میده
انریکه گوش میده

پست ها : 1153
تاریخ تولد : 1993-04-10
تاریخ عضویت : 2012-11-10
سن : 23
مکان : mashhad

View user profile

Back to top Go down

Re: داستان های کوتاه

Post by Aisan on 27/11/2012, 3:45 pm

مرسي از همه تون...فوق العاده بودن
ياسي جان كاش داستاني كه ميزاري كوتاه باشه تا حد اقل شما كه اين همه زحمت مي كشي بچه ها حوصله شون بكشه بخونن
***
ﻣﺮﺩ ﻣﺴﻨﯽ ﺑﻪ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﭘﺴﺮ25ﺳﺎﻟﻪ ﺍﺵ ﺩﺭ ﻗﻄﺎﺭ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ.ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﻣﺴﺎﻓﺮﺍﻥ
ﺩﺭ ﺻﻨﺪﻟﯽ ﻫﺎﯼ ﺧﻮﺩ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ،ﻗﻄﺎﺭ ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ ﺣﺮﮐﺖ ﮐﺮﺩ.ﺑﻪ ﻣﺤﺾ ﺷﺮﻭﻉ ﺣﺮﮐﺖ ﻗﻄﺎﺭ
ﭘﺴﺮ25ﺳﺎﻟﻪ ﮐﻪ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺷﻮﺭ ﻭ ﻫﯿﺠﺎﻥ ﺷﺪ.ﺩﺳﺘﺶ ﺭﺍ ﺍﺯ
ﭘﻨﺠﺮﻩ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺑﺮﺩ ﻭ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﻫﻮﺍﯼ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﺣﺮﮐﺖ ﺭﺍ ﺑﺎ ﻟﺬﺕ ﻟﻤﺲ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ،ﻓﺮﯾﺎﺩ
ﺯﺩ:ﭘﺪﺭ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻦ ﺩﺭﺧﺖ ﻫﺎ ﺣﺮﮐﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ. ﻣﺮﺩ ﻣﺴﻦ ﺑﺎ ﻟﺒﺨﻨﺪﯼ ﻫﯿﺠﺎﻥ ﭘﺴﺮﺵ ﺭﺍ
ﺗﺤﺴﯿﻦ ﮐﺮﺩ. ﮐﻨﺎﺭ ﻣﺮﺩ ﺟﻮﺍﻥ ﺯﻭﺝ ﺟﻮﺍﻧﯽ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﮐﻪ ﺣﺮﻑ ﻫﺎﯼ ﭘﺪﺭ ﻭ ﭘﺴﺮ ﺭﺍ
ﻣﯽ ﺷﻨﯿﺪﻧﺪ ﻭ ﺍﺯ ﭘﺴﺮ ﺟﻮﺍﻥ ﮐﻪ ﻣﺎﻧﻨﺪ ﯾﮏ ﮐﻮﺩﮎ5ﺳﺎﻟﻪ ﺭﻓﺘﺎﺭ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ،ﻣﺘﻌﺠﺐ ﺷﺪﻩ
ﺑﻮﺩﻧﺪ.ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﺟﻮﺍﻥ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺑﺎ ﻫﯿﺠﺎﻥ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺯﺩ: ﭘﺪﺭ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻦ،ﺭﻭﺩﺧﺎﻧﻪ،ﺣﯿﻮﺍﻧﺎﺕ ﻭ
ﺍﺑﺮﻫﺎ ﺑﺎ ﻗﻄﺎﺭ ﺣﺮﮐﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ. ﺯﻭﺝ ﺟﻮﺍﻥ ﭘﺴﺮ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺩﻟﺴﻮﺯﯼ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯽ
ﮐﺮﺩﻧﺪ.ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺷﺮﻭﻉ ﺷﺪ. ﭼﻨﺪ ﻗﻄﺮﻩ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺭﻭﯼ ﺩﺳﺖ ﭘﺴﺮ ﺟﻮﺍﻥ ﭼﮑﯿﺪ ﻭ ﺑﺎ ﻟﺬﺕ ﺁﻥ ﺭﺍ
ﻟﻤﺲ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺯﺩ:ﭘﺪﺭ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻦ.ﺑﺎﺭﺍﻥ ﻣﯽ ﺑﺎﺭﺩ.ﺁﺏ ﺭﻭﯼ ﺩﺳﺖ ﻣﻦ ﭼﮑﯿﺪ.
ﺯﻭﺝ ﺟﻮﺍﻥ ﺩﯾﮕﺮ ﻃﺎﻗﺖ ﻧﯿﺎﻭﺭﺩﻧﺪ ﻭ ﺍﺯ ﻣﺮﺩ ﻣﺴﻦ ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ:ﭼﺮﺍ ﺷﻤﺎ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺪﺍﻭﺍﯼ
ﭘﺴﺮﺗﺎﻥ ﺑﻪ ﭘﺰﺷﮏ ﻣﺮﺍﺟﻌﻪ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﯿﺪ؟ ﻣﺮﺩ ﻣﺴﻦ ﮔﻔﺖ:ﻣﺎ ﻫﻤﯿﻦ ﺍﻻﻥ ﺍﺯ ﺑﯿﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥ ﺑﺮ
ﻣﯽ ﮔﺮﺩﯾﻢ.ﺍﻣﺮﻭﺯ ﭘﺴﺮﻡ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﺑﺎﺭ ﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﺪ ﺑﺒﯿﻨﺪ...

____________________________________________________

I Just Cannot Justify The Way Every One Is Looking At Me ...!

Aisan
انریکه فن پیشکسوت
انریکه فن پیشکسوت

پست ها : 2137
تاریخ تولد : 1998-01-17
تاریخ عضویت : 2012-04-02
سن : 18
مکان : Azarbaijane Sharqi

View user profile http://Taylor-swifty.tk

Back to top Go down

Re: داستان های کوتاه

Post by yasi on 27/11/2012, 5:00 pm

Aisan wrote:مرسي از همه تون...فوق العاده بودن
ياسي جان كاش داستاني كه ميزاري كوتاه باشه تا حد اقل شما كه اين همه زحمت مي كشي بچه ها حوصله شون بكشه بخونن
***...
خوب ایسان جون داستان کوتاه دیگه
ولی باشه چشم سعی میکنم داستان هایی که میذارم کوتاه تر باشن
این طولا نی هارو اگه گذاشتم به نظر مفهومشون قشنگ بوده
البته از نظر خودم
مرسی که بهم گفتی .

____________________________________________________

yasi
انریکه گوش میده
انریکه گوش میده

پست ها : 1153
تاریخ تولد : 1993-04-10
تاریخ عضویت : 2012-11-10
سن : 23
مکان : mashhad

View user profile

Back to top Go down

Re: داستان های کوتاه

Post by Narges on 27/11/2012, 5:11 pm

زن در حال قدم زدن در جنگل بود كه ناگهان پايش به چيزي برخورد كرد. وقتي كه دقيق نگاه كرد چراغ روغني قديمي اي را ديد كه خاك و خاشاك زيادي هم روش نشسته بود. زن با دست به تميز كردن چراغ مشغول شد و در اثر مالشي كه بر چراغ داد طبيعتا يك غول بزرگ پديدار شد....!!! زن پرسيد : حالا مي تونم سه آرزو بكنم ؟؟ غول جواب داد : نخير ! زمانه عوض شده است و به علت مشكلات اقتصادي و رقابت هاي جهاني بيشتر از يك آرزو اصلا صرف نداره زن اومد که اعتراض کنه که غول حرفش رو قطع کرد و گفت :همينه كه هست....... حالا بگو آرزوت چيه؟ زن گفت : در اين صورت من مايلم در خاور ميانه صلح برقرار شود و از جيبش يك نقشه جهان را بيرون آورد و گفت : نگاه كن. اين نقشه را مي بيني ؟ اين كشورها را مي بيني ؟ اينها ..اين و اين و اين و اين و اين ... و اين يكي و اين. من مي خواهم اينها به جنگ هاي داخلي شون و جنگهايي كه با يكديگر دارند خاتمه دهند و صلح كامل در اين منطقه برقرار شود و كشورهايه متجاوزگر و مهاجم نابود شون. غول نگاهي به نقشه كرد و گفت : ما رو گرفتي ؟ اين كشورها بيشتر از هزاران سال است كه با هم در جنگند. من كه فكر نمي كنم هزار سال ديگه هم دست بردارند و بشه كاريش كرد. درسته كه من در كارم مهارت دارم ولي ديگه نه اينقدر ها . يه چيز ديگه بخواه. اين محاله. زن مقداري فكر كرد و سپس گفت: ببين... من هرگز نتوانستم مرد ايده آل ام راملاقات كنم. مردي كه عاشق باشه و دلسوزانه برخورد كنه و با ملاحظه باشه. مردي كه بتونه غذا درست كنه(!!!) و در كارهاي خانه مشاركت داشته باشه. مردي كه به من خيانت نكنه و شوهر خوبي باشه و همش روي كاناپه ولو نشه و فوتبال نگاه نكنه(!!!!!) ساده تر بگم، يك شريك زندگي ايده آل. غول مقداري فكر كرد و بعد گفت : اون نقشه لعنتي رو بده دوباره يه نگاهي بهش بندازم....!!!

____________________________________________________
خدایا این بنده هات خیلی دارن اذیتم میکنن
...میزنم لهشون میکنما
 

Narges
انریکه فن محبوب
انریکه فن محبوب

پست ها : 590
تاریخ تولد : 1998-07-09
تاریخ عضویت : 2012-11-07
سن : 18
مکان : Tehran

View user profile

Back to top Go down

Re: داستان های کوتاه

Post by ghazaleh on 27/11/2012, 10:56 pm

یه روز دختره به بهونه استخر از خونه میزنه بیرون و میره سر قرار. سر قرار پسره ازش می پرسه: امروز با چه بهونه ای زدی بیرون ؟ میگه به بهانه استخر ، پسره هم میگه خب اگه با این سروضع بری خونه که میفهمن! بیا خونه ما سر تو خیس کن بعد برو.. دختره هم قبول میکنه دختره میره حموم تو این موقع پسره به دوستاش زنگ میزنه .. دوستاش که میرسن یکی یکی میرن توی حموم... آخری که میره هر چی منتظر میمونن بیرون نمیاد وقتی میرن توی حموم می بینن هر دوی اونا رگ دستشون رو زدن و پسره با خونش نوشته بود : نامـردا . . . خواهرم بود

____________________________________________________



ghazaleh
انریکه فن ارشد
انریکه فن ارشد

پست ها : 729
تاریخ تولد : 1999-01-06
تاریخ عضویت : 2012-03-30
سن : 17
مکان : tehran

View user profile

Back to top Go down

Re: داستان های کوتاه

Post by raha8 on 27/11/2012, 11:54 pm

[size=12]
[size=12]« من یک سنت پیدا کردم...»
روزی پسربچه ای در خیابان سکه ای یک سنتی پیدا کرد. او از پیدا کردن این پول، آن هم بدون هیچ زحمتی، خیلی ذوق زده شد. این تجربه باعث شد که بقیه ی روزها هم با چشمهای باز، سرش را به سمت پایین بگیرد(به دنبال گنج!). او در مدت زندگیش، 296 سکه ی 1 سنتی، 48 سکه ی 5 سنتی، 19 سکه ی 10 سنتی، 16 سکه ی 25 سنتی، 2 سکه ی نیم دلاری و یک اسکناس مچاله شده ی 1 دلاری پیدا کرد. یعنی در مجموع 13 دلار و 26 سنت.

در برابر بدست آوردن این 13 دلار و 26 سنت، او زیبایی دل انگیز 31369 طلوع خورشید، درخشش 157 رنگین کمان و منظره ی درختان افرا در سرمای پاییز را از دست داد.

او هیچ گاه حرکت ابرهای سفید را بر فراز آسمان، در حالی که از شکلی به شکل دیگر در می آمدند، ندید. پرندگان در حال پرواز، درخشش خورشید و لبخند هزاران رهگذر، هرگز جزئی از خاطرات او نشد.
[/size][/size]

____________________________________________________

" />

raha8
انریکه فن خودمونی
انریکه فن خودمونی

پست ها : 166
تاریخ تولد : 1989-10-08
تاریخ عضویت : 2012-10-29
سن : 27

View user profile

Back to top Go down

Re: داستان های کوتاه

Post by mahgol on 29/11/2012, 2:12 pm

کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسید:
می گویند فردا شما مرا به زمین می فرستید، اما من به این کوچکی وبدون هیچ کمکی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم؟
خداوند پاسخ داد: در میان تعداد بسیاری از فرشتگان،من یکی را برای تو در نظر گرفته ام، او از تو نگهداری خواهد کرد
اما
کودک هنوزاطمینان نداشت که می خواهد برود یا نه،گفت : اما اینجا در بهشت،
من هیچ کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم و این ها برای شادی من کافی
هستند.
خداوند لبخند زد: فرشته تو برایت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود
کودک ادامه داد: من چگونه می توانم بفهمم مردم چه میگویند وقتی زبان آنها را نمی دانم؟...
خداوند
او را نوازش کرد و گفت: فرشتهّ تو، زیباترین و شیرینترین واژه هایی را که
ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد
خواهد داد که چگونه صحبت کنی.
کودک با ناراحتی گفت: وقتی می خواهم با شما صحبت کنم ،چه کنم؟
اما خدا برای این سوال هم پاسخی داشت: فرشته ات دست هایت را در کنار هم قرار خواهد داد و به تو یاد می دهد که چگونه دعا کنی.
کودک سرش را برگرداند و پرسید: شنیده ام که در زمین انسان های بدی هم زندگی می کنند،چه کسی از من محافظت خواهد کرد؟
فرشته ات از تو مواظبت خواهد کرد ،حتی اگر به قیمت جانش تمام شود .
کودک با نگرانی ادامه داد: اما من همیشه به این دلیل که دیگر نمی توانم شما را ببینم ناراحت خواهم بود.
خداوند
لبخند زد و گفت: فرشته ات همیشه دربارهّ من با تو صحبت خواهد کرد و به تو
راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت،گر چه من همیشه در کنار تو خواهم بود
در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهایی از زمین شنیده می شد.
کودک فهمید که به زودی باید سفرش را آغاز کند.
او به آرامی یک سوال دیگر از خداوند پرسید:
خدایا !اگر من باید همین حالا بروم پس لطفآ نام فرشته ام را به من بگویید..
خداوند شانهّ او را نوازش کرد و پاسخ داد:
نام فرشته ات اهمیتی ندارد، می توانی او را ...
*** مـادر***
صدا کنی

____________________________________________________

mahgol
انریکه گوش میده
انریکه گوش میده

پست ها : 1094
تاریخ عضویت : 2012-03-31

View user profile

Back to top Go down

Re: داستان های کوتاه

Post by paniz on 29/11/2012, 3:16 pm


بچه ها از همتون ممنون خيلي داستانها قشنگن

جالبه فقط دخترا تو اين تاپيك فعالن


ghazaleh wrote:یه روز دختره به بهونه استخر از خونه میزنه بیرون و میره سر قرار. سر قرار پسره ازش می پرسه: امروز با چه بهونه ای زدی بیرون ؟ میگه به بهانه استخر ، پسره هم میگه خب اگه با این سروضع بری خونه که میفهمن! بیا خونه ما سر تو خیس کن بعد برو.. دختره هم قبول میکنه دختره میره حموم تو این موقع پسره به دوستاش زنگ میزنه .. دوستاش که میرسن یکی یکی میرن توی حموم... آخری که میره هر چی منتظر میمونن بیرون نمیاد وقتی میرن توی حموم می بینن هر دوی اونا رگ دستشون رو زدن و پسره با خونش نوشته بود : نامـردا . . . خواهرم بود
اين كه واقعي نبود...بود؟

____________________________________________________

paniz
انریکه فن کار درست
انریکه فن کار درست

پست ها : 1618
تاریخ تولد : 1997-03-16
تاریخ عضویت : 2012-03-27
سن : 19
مکان : Somewhere over the rainbow...

View user profile http://www.panizpink.blogfa.com

Back to top Go down

Re: داستان های کوتاه

Post by Ehsan Sahib on 29/11/2012, 5:25 pm

paniz wrote:
بچه ها از همتون ممنون خيلي داستانها قشنگن

جالبه فقط دخترا تو اين تاپيك فعالن
:))

ghazaleh wrote:یه روز دختره به بهونه استخر از خونه میزنه بیرون و میره سر قرار. سر قرار پسره ازش می پرسه: امروز با چه بهونه ای زدی بیرون ؟ میگه به بهانه استخر ، پسره هم میگه خب اگه با این سروضع بری خونه که میفهمن! بیا خونه ما سر تو خیس کن بعد برو.. دختره هم قبول میکنه دختره میره حموم تو این موقع پسره به دوستاش زنگ میزنه .. دوستاش که میرسن یکی یکی میرن توی حموم... آخری که میره هر چی منتظر میمونن بیرون نمیاد وقتی میرن توی حموم می بینن هر دوی اونا رگ دستشون رو زدن و پسره با خونش نوشته بود : نامـردا . . . خواهرم بود
اين كه واقعي نبود...بود؟
یکی از دوستام گرگانیه میگه این داستان واقعیه تو گرگان اتفاق افتاده

Ehsan Sahib
مدیر سایت
مدیر سایت

پست ها : 1273
تاریخ تولد : 1991-07-31
تاریخ عضویت : 2012-03-07
سن : 25
مکان : West

View user profile http://enriqueiran.info

Back to top Go down

Re: داستان های کوتاه

Post by ghazaleh on 29/11/2012, 8:26 pm

من خودم نمیدونستم وافعیه ولی انگار واقعیه

____________________________________________________



ghazaleh
انریکه فن ارشد
انریکه فن ارشد

پست ها : 729
تاریخ تولد : 1999-01-06
تاریخ عضویت : 2012-03-30
سن : 17
مکان : tehran

View user profile

Back to top Go down

Re: داستان های کوتاه

Post by ghazaleh on 29/11/2012, 8:44 pm

سر کلاس درس معلم پرسید:هی بچه ها چه کسی می دونه عشق چیه؟ هیچکس جوابی نداد همه ی کلاس یکباره ساکت شد همه به هم دیگه نگاه می کردند ناگهان لونا یکی از بچه های کلاس آروم سرشو انداخت پایین در حالی که اشک تو چشاش جمع شده بود. لونا 3 روز بود با کسی حرف نزده بود بغل دستیش نیوشا موضوع رو ازش پرسید .بغض لونا ترکید و لونا با چشمای قرمز پف کرده و با صدای گرفته گفت:عشق؟شروع کرد به گریه کردن معلم اونو دید و گفت:لونا جان تو جواب بده دخترم عشق چیه؟

دوباره یه نیشخند زدو گفت:عشق... ببینم خانوم معلم شما تابحال کسی رو دیدی که بهت بگه عشق چیه؟

معلم مکث کرد و جواب داد : خب نه ولی الان دارم از تو می پرسم

لونا گفت : بچه ها بذارید یه داستانی رو از عشق براتون تعریف کنم تا عشق رو درک کنید نه معنی شفاهیشو حفظ کنید

و ادامه داد : من شخصی رو دوست داشتم و دارم از وقتی که عاشقش شدم با خودم عهد بستم که تا وقتی که نفهمیدم از من متنفره بجز اون شخص دیگه ای رو توی دلم راه ندم برای یه دختر بچه خیلی سخته که به یه چنین عهدی عمل کنه. گریه های شبانه و دور از چشم بقیه به طوریکه بالشم خیس می شد اما دوسش داشتم بیشتر از هر چیز و هر کسی حاضر بودم هر کاری براش بکنم هر کاری...

من تا مدتی پیش نمی دونستم که اونم منو دوست داره ولی یه مدت پیش فهمیدم اون حتی قبل از اینکه من عاشقش بشم عاشقم بوده چه روزای قشنگی بود sms بازی های شبانه صحبت های یواشکی ما باهم خیلی خوب بودیم عاشق هم دیگه بودیم از ته قلب همدیگرو دوست داشتیم و هر کاری برای هم می کردیم من چند بار دستشو گرفتم یعنی اون دست منو گرفت خیلی گرم بودن عشق یعنی توی سردترین هوا با گرمی وجود یکی گرم بشی عشق یعنی حاضر باشی همه چیزتو به خاطرش از دست بدی عشق یعنی از هر چیز و هر کسی به خاطرش بگذری اون زمان خانواده های ما زیاد باهم خوب نبودن اما عشق من بهم گفت که دیگه طاقت ندارم و به پدرم موضوع رو گفت پدرم از این موضوع خیلی ناراحت شد فکر نمی کرد توی این مدت بین ما یه چنین احساسی پدید بیاد ولی اومده بود پدرم می خواست عشق منو بزنه ولی من طاقت نداشتم نمی تونستم ببینم پدرم عشق منو می زنه رفتم جلوی دست پدرم و گفتم پدر منو بزن اونو ول کن خواهش می کنم بذار بره بعد بهش اشاره کردم که برو اون گفت لونا نه من نمی تونم بذارم که بجای من تو رو بزنه من با یه لگد اونو به اون طرفتر پرتاب کردم و گفتم بخاطر من برو ... و اون رفت و پدرم منو به رگبار کتک بست عشق یعنی حاضر باشی هر سختی رو بخاطر راحتیش تحمل کنی . بعد از این موضوع عشق من رفت ما بهم قول داده بودیم که کسی رو توی زندگیمون راه ندیم اون رفت و از اون به بعد هیچکس ازش خبری نداشت اون فقط یه نامه برام فرستاد که توش نوشته شده بود: لونای عزیز همیشه دوست داشتم و دارم من تا آخرین ثانیه ی عمر به عهدم وفا می کنم منتظرت می مونم شاید ما توی این دنیا بهم نرسیم ولی بدون عاشقا تو اون دنیا بهم می رسن پس من زودتر می رمو اونجا منتظرت می مونم خدا نگهدار گلکم مواظب خودت باش

دوستدار تو (ب.ش)

لونا که صورتش از اشک خیس بود نگاهی به معلم کرد و گفت: خب خانم معلم گمان می کنم جوابم واضح بود

معلم هم که به شدت گریه می کرد گفت: آره دخترم می تونی بشینی

لونا به بچه ها نگاه کرد همه داشتن گریه می کردن ناگهان در باز شد و ناظم مدرسه داخل شد و گفت : پدر و مادر لونا اومدن دنبال لونا برای مراسم ختم یکی از بستگان

لونا بلند شد و گفت: چه کسی ؟

ناظم جواب داد: نمی دونم یه پسر جوان

دستهای لونا شروع کرد به لرزیدن پاهاش دیگه توان ایستادن نداشت ناگهان روی زمین افتاد و دیگه هم بلند نشد

آره لونای قصه ی ما رفته بود رفته بود پیش عشقش ومن مطمئنم اون دوتا توی اون دنیا بهم رسیدن...

لونا همیشه این شعر و تکرار می کرد:

خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد؟

خواهان کسی باش که خواهان تو باشد

خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد؟

آغاز کسی باش که پایان تو باشد

____________________________________________________



ghazaleh
انریکه فن ارشد
انریکه فن ارشد

پست ها : 729
تاریخ تولد : 1999-01-06
تاریخ عضویت : 2012-03-30
سن : 17
مکان : tehran

View user profile

Back to top Go down

Re: داستان های کوتاه

Post by Aisan on 29/11/2012, 10:02 pm

پسری یه دختری رو خیلی دوست داشت که توی یه سی دی فروشی کار میکرد. اما
به دخترک در مورد عشقش هیچی نگفت. هر روز به اون فروشگاه میرفت و یک سی دی
می خرید فقط بخاطر صحبت کردن با اون… بعد از یک ماه پسرک مرد… وقتی دخترک
به خونه اون رفت و ازش خبر گرفت مادر

پسرک گفت که او مرده و اون رو به اتاق پسر برد… دخترک دید که تمامی سی
دی ها باز نشده… دخترک گریه کرد و گریه کرد تا مرد… میدونی چرا گریه میکرد؟
چون تمام نامه های عاشقانه اش رو توی جعبه سی دی میگذاشت و به پسرک میداد!

____________________________________________________

I Just Cannot Justify The Way Every One Is Looking At Me ...!

Aisan
انریکه فن پیشکسوت
انریکه فن پیشکسوت

پست ها : 2137
تاریخ تولد : 1998-01-17
تاریخ عضویت : 2012-04-02
سن : 18
مکان : Azarbaijane Sharqi

View user profile http://Taylor-swifty.tk

Back to top Go down

Re: داستان های کوتاه

Post by Narges on 30/11/2012, 12:02 pm

امید !


تعدادي موش آزمايشگاهي رو به استخر آبي انداختند و زمان گرفتند تا ببينند چند ساعت دوام ميارند.حداكثر زماني رو كه تونستند دوام بيارند 17 دقيقه بود.سري دوم موشها رو با توجه به اينكه حداكثر 17 دقيقه مي تونند زنده بمونند به همون استخر انداختند.اما اين بار قبل از 17 دقيقه نجاتشون دادند.بعد از اينكه زماني رو نفس تازه كردند دوباره اونها رو به استخر انداختند.حدس بزنيد چقدر دوام آوردند؟
26 ساعت
پس از بررسي به اين نتيجه رسيدند كه علت زنده بودن موش ها اين بوده كه اونها اميدوار بودندتا دستي باز هم اونها رو نجات بده و تونستند اين همه دوام بيارن

____________________________________________________
خدایا این بنده هات خیلی دارن اذیتم میکنن
...میزنم لهشون میکنما
 

Narges
انریکه فن محبوب
انریکه فن محبوب

پست ها : 590
تاریخ تولد : 1998-07-09
تاریخ عضویت : 2012-11-07
سن : 18
مکان : Tehran

View user profile

Back to top Go down

Re: داستان های کوتاه

Post by yasi on 30/11/2012, 11:36 pm

اثر پاره آجر "
روزی مردی
ثروتمند در اتومبیل جدید و گران قیمت خود با سرعت فراوان از خیابان کم رفت و
آمدی می گذشت .ناگهان از بین دو اتومبیل پارک شده در کنار خیابان یک پسر
بچه پاره آجری به سمت او پرتاب کرد.پاره آجر به اتومبیل او برخورد کرد .مرد
پایش را روی ترمز گذاشت و سریع پیاده شد و دید که اتومبیلش صدمه زیادی
دیده است. به طرف پسرک رفت و او را سرزنش کرد .

پسرک گریان با تلاش
فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پیاده رو، جایی که برادر فلجش از
روی صندلی چرخدار به زمین افتاده بود جلب کند .پسرک گفت:”اینجا خیابان
خلوتی است و به ندرت کسی از آن عبور می کند. برادر بزرگم از روی صندلی
چرخدارش به زمین افتاده و من زور کافی برای بلند کردنش ندارم .
“برای اینکه شما را متوقف کنم ناچار شدم از این پاره آجر استفاده کنم”

مرد
بسیار متاثر شد و از پسر عذر خواهی کرد. برادر پسرک را بلند کرد و روی
صندلی نشاند و سوار اتومبیل گرانقیمتش شد و به راهش ادامه داد . در زندگی
چنان با سرعت حرکت نکنید که دیگران مجبور شوند برای جلب توجه شما پاره آجر
به طرفتان پرتاب کنند !

خدا در روح ما زمزمه می کند و با قلب ما حرف
می زند .اما بعضی اوقات زمانی که ما وقت نداریم گوش کنیم، او مجبور می شود
پاره آجری به سمت ما پرتاب کند.

____________________________________________________

yasi
انریکه گوش میده
انریکه گوش میده

پست ها : 1153
تاریخ تولد : 1993-04-10
تاریخ عضویت : 2012-11-10
سن : 23
مکان : mashhad

View user profile

Back to top Go down

Re: داستان های کوتاه

Post by raha8 on 1/12/2012, 12:28 am

میخ های روی دیوار
پسر بچه ای بود که اخلاق خوبی نداشت. پدرش جعبه ای میخ به او داد و گفت هربار که عصبانی می شود باید یک میخ به دیوار بکوبد.


روزاول،پسربچه37میخ به دیوار کوبید.طی چند هفته ی بعدهمانطورکه یاد میگرفت چگونه عصبانیتش را کنترل کند، تعداد میخ های کوبیده شده به دیوار کمتر می شد. او فهمید که مهار کردن عصبانیتش آسان تر از کوبیدن میخ ها به دیوار است...

او این نکته را به پدرش گفت و پدر هم پیشنهاد کرد که از این به بعد، هر روز که می تواند عصبانیتش را مهار کند، یکی از میخ ها را از دیوار بیرون آورد.

روزها گذشت و پسربچه سرانجام توانست به پدرش بگوید که تمام میخ ها را از دیوار بیرون آورده است. پدر دست پسربچه را گرفت و به کنار دیوار برد و گفت:«پسرم! تو کار خوبی انجام دادی. اما به سوراخ های دیوار نگاه کن. دیوار دیگر هرگز مثل گذشته اش نمی شود. وقتی تو در هنگام عصبانیت حرفهای بدی می زنی، آن حرفها هم چنین آثاری به جای می گذارند. تو می توانی چاقویی در دل انسانی فرو کنی وآن را بیرون آوری، اما هزاران بار عذرخواهی هم فایده ندارد، آن زخم سر جایش است. زخم زبان هم به اندازه ی زخم چاقو دردناک است.»[

____________________________________________________

" />

raha8
انریکه فن خودمونی
انریکه فن خودمونی

پست ها : 166
تاریخ تولد : 1989-10-08
تاریخ عضویت : 2012-10-29
سن : 27

View user profile

Back to top Go down

Re: داستان های کوتاه

Post by yasi on 1/12/2012, 1:37 pm

میدونم بچه ها خیلی طولانی ولی حتما بخونینش
خیلی قشنگه



حقیقتی پنهان
در اتاقو قفل کرد پرده
پنجره اتاق رو کشید نشست روی صندلی سیگار نیمه کشیده شو برداشت و پک عمیقی
بهش زد تاریکی و دود بود که در هم می آمیخت و مرد , با چشم های نیمه باز و
سرخ , به این هم آغوشی رخوتناک , نگاه می کرد دود سفید و تنبل سیگار , مواج
و ملایم , در آغوش تاریکی فرو می رفت و محو میشد انگار تاریکی , دود رو می
بلعید و اونو درون خودش , خفه می کرد, مرد از تماشای این هماغوشی بی
رحمانه , سرگیجه گرفت و به سرفه افتاد ....


روزهای
اول گل سرخ بود و چشم ها لرزش خفیف لب ها بود و نگاه های پر از ترانه
شنیدن بود و تپیدن ,عشق بود و رعشه های خفیف و گرم زیر پوستی ,روزهایی که
همه چیز معنای خاصی داشت و سلام ها مثل قهوه داغ ,در یک بعد از ظهر سرد
زمستان , حسابی , می چسبید.


تعریف مرد , از
عشق , دوست داشتنی فرا تز از مرزهای منطق بود و زن ,عشق را به ایثار دل ,
تفسیر می کرد.مرد , که هیچگاه عاشق نشده بود ,از گرمای با او بودن , لذت می
بردو حس می کرد چیزی در درونش متحول می شود و زن , مدام لبخند می زد ,و
گاهی چشم هایش از هیجان , مرطوب میشد و دستهایش مرتعش از لمس با هم بودن
,دستهای مرد را در آغوش میکشید.


روزهای اول ,
همیشه زیباست ,مثل روز اول خریدن یک کفش چرم براق ,مثل روز اول مدرسه مثل
روز تولد, هر تماسی پر بود از فدایت شوم ها و دوستت دارم ها و بی تو هرگز و
هر نگاهی لبریز بود از تمنا و خواستن و نیاز زن , مثل بهار شده بود ,
پراز طراوت و تازگی و تبسم های پنهان همیشگی و مرد , شاد تر از تمام روزهای
تنها بودنش , راست قامت و بی پروا روی این وسعت سفید , لکه ای هم اگر بود ,
محو بود و مبهم یا اگر خیلی هم بزرگ بود , به چشم هیچکدامشان , نمی آمد
شعرهای عاشقانه بود و وعده های مخفیانه .....


روزهای
خوب , زود می گذرد قانون " بودن " همین است. روزهای خوب , عمرش , مثل عمر
پروانه هاست کوتاه و زیبا و روزهای خوب , کم کم , تمام میشد .مرد ؛ باز ,
آهسته , به زیر لب ترانه های غمگین می خواند و زن , تبسم های کنج لبش را ,
گم کرده بود ,تکرار و تکرار و تکرار .شاید همین تکرار بود که همه چیز را
فدای بودن خویش کرده بود و شاید هم , با هم بودن ها , بوی کهنگی و نم گرفته
بود .هر چه بود , مثل سرمایی سوزناک و خشک به زیر پوست عشق نفوذ کرده
بود
و شاید هم اصلا عشقی در کار نبود ....


- من هیچوقت عاشق نمی شم هیچوقت ...
فکر کردی منم ازونام که به خاطر یکی , خودشو از روی ساختمون پرت میکنه ؟
فکر کردی اگه نباشی تب می کنم ؟
نه جونم ... اینطوریام نیس , دوستت دارم ولی خل و چل بازی بلد نیستم
حالا دو روز مارو بی خبر میذاری و به تلفونامونم جواب نمیدی بی معرفت ؟
فکر کردی با این کارت , عشقتو توی دلم میکاری ؟


نه
به خدا , این کارا همش از بی مرامیته .... حتما یادت رفته اون شباییکه تا
صدامو نمیشنیدی خوابت نمی برد ,عیبی نداره ... میگذره ,یه جورایی می سوزم ,
حتما کیف می کنی نه ؟میسوزم از اینکه گفتم همدلمی ... نگو فقط همرام بودی
... دلت کجا بودو فقط شیطون میدونه ...مرد میگفت و از پس دودهای مواج ,
روزهای گذشته را , جستجو می کرد و زن , همه چیز انگار , برایش خوابی بود
کوتاه و سنگین :


- خودت چی ؟
خودت اگه یه هفته هم بری توی غار تنهاییت , هیچکی حق نداره صداش در بیاد
حالا یه تلفنتو جواب ندادم شدم بدترین آدم دنیا
خب چی داری برام بگی ؟ فکر نمی کنی همه چی خیلی بیخودی و تکراری شده ؟
خسته
ام کردی , هیچ حس و حالی تو صدات نیست ,انگار دارم با سنگ صحبت می کنم
حرفامون جمله به جمله اش اونقدر تکراری شده که نگفته همه شو از برم
نگفتم عاشقم باشو خودتو برام از رو ساختمونا پرت کن پایین
فقط خواستم بفهمم بودن و نبودنم فرقی ام برات داره یا نه ....
که تو هم خوب جوابمو دادی ....


بوق
ممتد مثل یک دیوار آجری بلند است تا آسمان انگار که دیوار, آسمان آبی را
دو تا می کند بوق ممتد , یعنی رفتن , بدون خداحافظی یعنی , چیزی شبیه فحش
های بد ... مرد دست در جیب با قدی خمیده و چشمانی بی خواب قدم زدن را برای
فراموش کردن , امتحان می کرد و زن , بی پروا , عشقی تازه می خواست اندام
نحیفش , تحمل بار تنهایی را نداشت صدای تازه , گرمتر از صداهای تکراری و
واژه های تکراریست عشق تازه , آدم را دوباره نو می کند انگار آدم برای
ادامه زندگی اش , دوپینگ می کند .عشق تازه , جسارت فراموشی خاطرات عشق کهنه
را می طلبد و لگد زدن به تمام با هم بودن های قدیم.


مرد
نمی توانست ,مردها گاهی خیلی سخت می شوند سخت و بیروح و لایه لایه و مردی
که واپس زده از عشقی نافرجام باشد ,می شکند ,ذوب می شود و اینبار به جای
شیشه ,سنگی می شود سخت تر از خارا ... آدم دلش تنگ می شود ,دل آدم هم که
تنگ شود , نفسش میگیرد
هوای گذشته ها را می خواهد حتی شده به یک نفس عمیق یکسال گذشت


تنهایی
همراه مرد بود و زن , انگار دوباره , واپس زده عشقی چندین باره بود .مرد ,
نه اینکه عاشق بوده باشد ... نه .... فقط از روی دلتنگی گوشی تلفن را بر
می دارد و شماره ها را برای شنیدن , نوازش می کند :


- الو ...
صدای زن شکسته و خراشیده است
انگار قبلش سیگار کشیده باشد .. آنطوری
صدا , در عین غریبه گی اش , دل مرد را می لرزاند
آن روزها چقدر خوب بود ها ...
- الو ... بفرمایید


مرد
, دلش می خواهد نفس عمیق بکشد .دلش می خواهد نفس حبس شده در سینه اش را با
سلامی تازه , بدمد بیرون .گاهی می شود در یک آن , همه چیزهای بد را فراموش
کرد انگار که از همان اول نبوده مرد تصمیمش را گرفت که ناگهان از پس صدای
زن , صدای مردی غریبه آمد صدای قلدر و خشن :


- الو .... د چرا حرف نمی زنی مزاحم ....
قلب مرد انگار که , ایستاد
گوشی را کوبید روی تلفن
مردی غریبه ! ... رویا که رنگش می پرد می شود کابوس
و مرد غریبه کابوس رویاهای دلتنگی مرد شد


مرد
, نحیف و قد خمیده در اتاقو قفل کرد پرده پنجره اتاق رو کشید نشست روی
صندلی سیگار نیمه کشیده شو برداشت و پک عمیقی بهش زد ,تاریکی و دود بود که
در هم می آمیخت و مرد ,با چشم های نیمه باز و سرخ , به این هم آغوشی
رخوتناک , نگاه می کرد....


زن , نشسته بود لبه
تخت ,شکسته و بیروح, مرد غریبه لباس هایش را پوشید بوسه سرد مرد غریبه ,
شانه های لخت زن را آزرد , دوستت دارم ...


صدای
مرد غریبه , شبیه سائیدن ناخن به دیوار سیمانی بود ,زن خوب گوش سپرد نه
... این صدا هم تازگی نداشت این صدا هم تکراری بود .زن در جستجوی تازه تر
شدن , اندازه تمامی دستمالهای کاغذی دنیا , چروکیده بود ...


رسم
است زیبایی ها را می نویسند و بعد ها افسانه می خوانندش و نسل به نسل ,
آدم ها با ولع تمام کلمه هایش را می خوانند و حفظ می کنند .حقیقت را که
بنویسی نه کسی می خواند نه کسی حفظش می کند .حقیقت آنقدر زشت است گاهی که
آدم ها ترجیح می دهند در عمیق ترین نقطه قلبشان , به خاکش بسپارند . تمام .

____________________________________________________

yasi
انریکه گوش میده
انریکه گوش میده

پست ها : 1153
تاریخ تولد : 1993-04-10
تاریخ عضویت : 2012-11-10
سن : 23
مکان : mashhad

View user profile

Back to top Go down

Re: داستان های کوتاه

Post by ghazaleh on 2/12/2012, 11:37 pm

دانشجویی پس از اینكه در درس منطق نمره نیاورد به استادش گفت: قربان، شما واقعا چیزی در مورد موضوع این درس می دانید؟ استاد جواب داد: بله حتما. در غیر اینصورت نمی توانستم یك استاد باشم. دانشجو ادامه داد: بسیار خوب، من مایلم از شما یك سوال بپرسم ،اگر جواب صحیح دادید من نمره ام را قبول می كنم در غیر اینصورت از شما می خواهم به من نمره كامل این درس را بدهید. استاد قبول كرد و دانشجو پرسید: آن چیست كه قانونی است ولی منطقی نیست، منطقی است ولی قانونی نیست و نه قانونی است و نه منطقی؟ استاد پس از تاملی طولانی نتوانست جواب بدهد و مجبور شد نمره كامل درس را به آن دانشجو بدهد. بعد از مدتی استاد با بهترین شاگردش تماس گرفت و همان سوال را پرسید و شاگردش بلافاصله جواب داد: قربان شما 63 سال دارید و با یك خانم 35 ساله ازدواج كردید كه البته قانونی است ولی منطقی نیست. همسر شما یك معشوقه 25 ساله دارد كه منطقی است ولی قانونی نیست و این حقیقت كه شما به معشوقه همسرتان نمره كامل دادید در صورتیكه باید آن درس را رد می شد نه قانونی است و نه منطقی !!

____________________________________________________



ghazaleh
انریکه فن ارشد
انریکه فن ارشد

پست ها : 729
تاریخ تولد : 1999-01-06
تاریخ عضویت : 2012-03-30
سن : 17
مکان : tehran

View user profile

Back to top Go down

Re: داستان های کوتاه

Post by Narges on 3/12/2012, 3:10 pm

وصیت پدری

روزی پدری هنگام مرگ فرزندش را فراخواند و گفت فرزندم تو را چهار وصیت دارم و امیدوارم که در زندگی به این چهار توجه کنی
.

اول اینکه اگر خواستی ملکی بفروشی ابتدا دستی به سرو وریش بکش و بعد بفروش
دوم اینکه اگر خواستی با فاحشه ای همبستر شوی سعی کن صبح زود به نزدش بروی
سوم اینکه اگر خواستی قمار بازی کنی سعی کن با بزرگترین قمار باز شهر بازی کنی
چهارم اینکه اگر حواستی سیگار یا افیونی شروع کنی با آدم بزرگسالی شروع کن

مدتی پس از مرگ پدر او تصمیم گرفت خانه پدری که تن...ها ارث پدرش بود را بفروشد پس به نصیحت پدرش عمل کرد و آن ملک را با زحمت فراوان سروسامان داد پس از اتمام کار دید خانه بسیار زیبا شده و حیف است که بفروشد پس منصرف شد.
مدتی بعد خواست با فاحشه معروف شهر همبستر شود .طبق نصیحت پدر صبح زود به در خانه اش رفت.اما چون صبح زود بود و فاحشه فرصت نکرده بود آرایش کند دید که او بسیار زشت است و منصرف شد
مدتی بعد نیز خواست قمار بازی کند.پس از پرسوجوی فراوان بزرگترین قمار باز شهر را پیدا کرد.دید او در خرابه ای زندگی میکند و حتی تن پوش مناسبی هم ندارد.وقتی علتش را پرسید قمارباز بزرگ گفت همه داراییم را در قمار باخته ام.....در نتیجه از این کار هم منصرف شده و به عمق نصایح پدرش پی برد
اما زمانی که دوستانش سیگار برگی به او تعارف کردند که با آنها هم دود شود بیاد وصیت پدر افتاد و نپذیرفت تا با مرد پنجاه ساله ای که پدر یکی از
دوستانش بود شروع کند ولی وقتی او را نزدیک به موت یافت که بر اثر این دود کردنها و مواد مخدر بود خدا را شکر کرد که او آلوده نشده وبه پدر رحمت فرستاد

____________________________________________________
خدایا این بنده هات خیلی دارن اذیتم میکنن
...میزنم لهشون میکنما
 

Narges
انریکه فن محبوب
انریکه فن محبوب

پست ها : 590
تاریخ تولد : 1998-07-09
تاریخ عضویت : 2012-11-07
سن : 18
مکان : Tehran

View user profile

Back to top Go down

Re: داستان های کوتاه

Post by Sponsored content Today at 1:42 am


Sponsored content


Back to top Go down

Page 1 of 7 1, 2, 3, 4, 5, 6, 7  Next

View previous topic View next topic Back to top


 
Permissions in this forum:
You cannot reply to topics in this forum