Log in

I forgot my password

Search
 
 

Display results as :
 


Rechercher Advanced Search

December 2016
SunMonTueWedThuFriSat
    123
45678910
11121314151617
18192021222324
25262728293031

Calendar Calendar


داستان های کوتاه

Page 6 of 7 Previous  1, 2, 3, 4, 5, 6, 7  Next

View previous topic View next topic Go down

Re: داستان های کوتاه

Post by mahboobeh on 16/3/2013, 2:21 pm

دختر کوچولوی صاحبخانه از آقای "کی " پرسید:


اگر کوسه ها آدم بودند با ماهی های کوچولو مهربانتر میشدند؟

آقای
کی گفت:البته !اگر کوسه ها آدم بودند

توی دریا برای ماهی هاجعبه های محکمی
میساختند

همه جور خوراکی توی آن می گذاشتند

مواظب بودند که همیشه
پر آب باشد

هوای بهداشت ماهی های کوچولو را هم داشتند

برای آنکه
هیچوقت دل ماهی کوچولو نگیرد

گاه گاه مهمانی های بزرگ بر پا میکردند


چون که

گوشت ماهی شاد از ماهی دلگیر لذیذتر است

برای ماهی
ها مدرسه می ساختند

وبه آنها یاد می دادند که چه جوری به طرف دهان کوسه شنا
کنند

درس اصلی ماهی ها اخلاق بود

به آنها می قبولاندند که زیبا
ترین و باشکوه ترین کار برای یک ماهی این است

که خودش را در نهایت خوشوقتی
تقدیم یک کوسه کند

به ماهی کوچولو یاد می دادند که چطور به کوسه ها معتقد
باشند

وچه جوری خود را برای یک آینده زیبا مهیا کنند

آینده یی که
فقط از راه اطاعت به دست میایید

اگر کوسه ها آدم بودند

در قلمروشا
ن البته هنر هم وجود داشت

از دندان کوسه تصاویر زیبا ورنگارنگی می کشیدند


ته دریا نمایشنامه یی روی صحنه می آوردند که در آن ماهی کوچولو های قهرمان


شاد وشنگول به دهان کوسه ها شیرجه میرفتند

همراه نمایش آهنگهای
محسور کننده یی هم می نواختند که بی اختیار

ماهیهای کوچولو را به طرف دهان
کوسه ها می کشاند

در آنجا بی تردید مذهبی هم وجود داشت

که به
ماهیها می آموخت

"زندگی واقعی در شکم کوسه ها اغاز میشود"

____________________________________________________
 lol!   

mahboobeh
انریکه گوش میده
انریکه گوش میده

پست ها : 1315
تاریخ تولد : 1995-11-11
تاریخ عضویت : 2012-04-03
سن : 21
مکان : tehran

View user profile

Back to top Go down

Re: داستان های کوتاه

Post by mjlara on 26/3/2013, 4:04 pm

روزی خانمی در حال بازی گلف بود که توپش تو جنگل افتاد. او دنبال توپ رفت و دید که یک قورباغه در تله گیر کرده است.



قورباغه به او گفت : اگر مرا از این تله آزاد کنی سه آرزوی تو را برآورده می کنم .


زن قورباغه را آزاد کرد و قورباغه گفت : "متشکرم" ولی من یادم رفت بگویم شرایطی برای آرزوهایت هست؛ هر آرزویی داشته باشی شوهرت ۱۰ برابر آن را میگیرد.


زن گفت : اشکال ندارد !


زن برای اولین آرزویش میخواست که زیباترین زن دنیا شود !


قورباغه اخطار داد که شما متوجه هستید با این آرزو شوهر شما نیز جذابترین مرد دنیا می شود و تمام زنان به او جذب خواهند شد ؟


زن جواب داد : اشکالی ندارد من زیباترین زن جهان خواهم شد و او فقط به من نگاه میکند !


بنابراین اجی مجی ....... و او زیباترین زن جهان شد !


برای آرزوی دوم خود، زن میخواست که ثروتمندترین زن جهان باشد !


قورباغه گفت : این طوری شوهرت ثروتمندترین مرد جهان خواهد شد و او ۱۰ برابر از تو ثروتمندتر می شود.


زن گفت اشکالی ندارد ! چون هرچه من دارم مال اوست و هرچه او دارد مال من است ...


بنابراین اجی مجی ....... و او ثروتمندترین زن جهان شد !


سپس قورباغه از آرزوی سوم زن سوال کرد و او جواب داد :


من دوست دارم که یک سکته قلبی خفیف بگیرم و شوهرم...!!!

____________________________________________________

mjlara
انریکه فن ارشد
انریکه فن ارشد

پست ها : 704
تاریخ تولد : 1991-03-24
تاریخ عضویت : 2012-07-21
سن : 25
مکان : Tehran

View user profile

Back to top Go down

Re: داستان های کوتاه

Post by Narges on 26/3/2013, 7:33 pm

mjlara wrote:روزی خانمی در حال بازی گلف بود که توپش تو جنگل افتاد. او دنبال توپ رفت و دید که یک قورباغه در تله گیر کرده است.



قورباغه به او گفت : اگر مرا از این تله آزاد کنی سه آرزوی تو را برآورده می کنم .


زن قورباغه را آزاد کرد و قورباغه گفت : "متشکرم" ولی من یادم رفت بگویم شرایطی برای آرزوهایت هست؛ هر آرزویی داشته باشی شوهرت ۱۰ برابر آن را میگیرد.


زن گفت : اشکال ندارد !


زن برای اولین آرزویش میخواست که زیباترین زن دنیا شود !


قورباغه اخطار داد که شما متوجه هستید با این آرزو شوهر شما نیز جذابترین مرد دنیا می شود و تمام زنان به او جذب خواهند شد ؟


زن جواب داد : اشکالی ندارد من زیباترین زن جهان خواهم شد و او فقط به من نگاه میکند !


بنابراین اجی مجی ....... و او زیباترین زن جهان شد !


برای آرزوی دوم خود، زن میخواست که ثروتمندترین زن جهان باشد !


قورباغه گفت : این طوری شوهرت ثروتمندترین مرد جهان خواهد شد و او ۱۰ برابر از تو ثروتمندتر می شود.


زن گفت اشکالی ندارد ! چون هرچه من دارم مال اوست و هرچه او دارد مال من است ...


بنابراین اجی مجی ....... و او ثروتمندترین زن جهان شد !


سپس قورباغه از آرزوی سوم زن سوال کرد و او جواب داد :


من دوست دارم که یک سکته قلبی خفیف بگیرم و شوهرم...!!!


خب زنه گند زد كه
اين طوري شوهرش ي سكته قلبي ميگيره ده برار خفيف تر از زنه

____________________________________________________
خدایا این بنده هات خیلی دارن اذیتم میکنن
...میزنم لهشون میکنما
 

Narges
انریکه فن محبوب
انریکه فن محبوب

پست ها : 590
تاریخ تولد : 1998-07-09
تاریخ عضویت : 2012-11-07
سن : 18
مکان : Tehran

View user profile

Back to top Go down

Re: داستان های کوتاه

Post by yasi on 7/4/2013, 9:46 pm





انيشتين و راننده اش



انيشتين براي رفتن به سخنراني ها و تدريس در دانشگاه از راننده مورد
اطمينان خود كمك مي گرفت. راننده وي نه تنها ماشين او را هدايت مي كرد بلكه
هميشه در طول سخنراني ها در ميان شنوندگان حضور داشت بطوريكه به مباحث
انيشتين تسلط پيدا كرده بود! يك روز انيشتين در حالي كه در راه دانشگاه بود
با صداي بلند گفت كه خيلي احساس خستگي مي كند؟
راننده اش پيشنهاد
داد كه آنها جايشان را عوض كنند و او جاي انيشتين سخنراني كند چرا كه
انيشتين تنها در يك دانشگاه استاد بود و در دانشگاهي كه سخنراني داشت كسي
او را نمي شناخت و طبعا نمي توانستند او را از راننده اصلي تشخيص دهند.
انيشتين قبول كرد، اما در مورد اينكه اگر پس از سخنراني سوالات سختي از وي
بپرسند او چه مي كند، كمي ترديد داشت.
به هر حال سخنراني راننده به نحوي عالي انجام شد ولي تصور انيشتين درست از آب درامد.
دانشجويان
در پايان سخنراني شروع به مطرح كردن سوالات خود كردند. در اين حين راننده
باهوش گفت: سوالات به قدري ساده هستند كه حتي راننده من نيز مي تواند به
آنها پاسخ دهد. سپس انيشتين از ميان حضار برخواست و به راحتي به سوالات
پاسخ داد به حدي كه باعث شگفتي حضار شد!

____________________________________________________

yasi
انریکه گوش میده
انریکه گوش میده

پست ها : 1153
تاریخ تولد : 1993-04-10
تاریخ عضویت : 2012-11-10
سن : 23
مکان : mashhad

View user profile

Back to top Go down

Re: داستان های کوتاه

Post by haniyeh! on 7/4/2013, 11:20 pm




پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد...در راه با یک ماشین تصادف کرد و
اسیب دید.عابرانی که


رد می شدند به سرعت او را به اولین در مانگاه رساندند

.
پرستاران ابتدا زخم های پیرمرد را پانسمان کردند.سپس به او گفتند:
((باید ازت عکسبرداری بشه تا مطمئن بشیم جائی از بدنت اسیب ندیده

))

پیرمرد غمگین شد،گفت عجله دارد و نیازی به عکس برداری نیست . پرستاران
از او دلیل عجله اش را پرسیدند

.
پیرمرد گفت:همسرم در خانه سالمندان است.هر روز صبح به انجا می روم و
صبحانه را با او می خورم.نمی خواهم دیر شود

!
پرستاری به او گفت:خودمان به او خبر می دهیم

.
پیرمرد با اندوه گفت: خیلی متاسفم،او الزایمر دارد. چیزی را متوجه
نخواهد شد! حتی مرا نمی شناسد

!!
پرستار با حیرت گفت:وقتی نمیداند شما چه کسی هستید،چرا هر روز صبح
برای صرف صبحانه پیش او می روید؟


پیرمرد با صدایی گرفته،به ارامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است




____________________________________________________
Smile when they want
you to frown, be happy when they expect to you to be sad, laugh when they think
you'll cry. Don't live based on what others think or try to fit in, but always
be in the best of yourself that's what makes you outstanding.

haniyeh!
انریکه فن تازه وارد
انریکه فن  تازه وارد

پست ها : 10
تاریخ تولد : 1998-01-04
تاریخ عضویت : 2013-04-03
سن : 18
مکان : tehran

View user profile

Back to top Go down

Re: داستان های کوتاه

Post by Narges on 9/4/2013, 3:56 pm

عشق

در روزگارهای قدیم جزیره ای دور افتاده بود که همه احساسات در آن زندگی می کردند
شادی، غم، دانش عشق و باقی احساسات.
روزی به همه آنها اعلام شد که جزیره در حال غرق شدن است.
بنابراین هر یک شروع به تعمیر قایقهایشان کردند.
اما عشق تصمیم گرفت که تا لحظه آخر در جزیره بماند.



زمانیکه دیگر چیزی از جزیره روی آب نمانده بود عشق تصمیم گرفت تا برای نجات خود از دیگران کمک بخواهد.
در همین زمان او از ثروت با کشتی با شکوهش در حال گذشتن از آنجا بود کمک خواست.
“ثروت، مرا هم با خود می بری؟”
ثروت جواب داد:
“نه نمی توانم، مفدار زیادی طلا و نقره در این قایق هست، من هیچ جایی برای تو ندارم.”
عشق تصمیم گرفت از غرور که با قایقی زیبا در حال رد شدن از جزیره بود کمک بخواهد.
“غرور لطفاً به من کمک کن.”
“نمی توانم عشق. تو خیس شده ای و ممکن است قایقم را خراب کنی.”
پس عشق از غم که در همان نزدیکی بود درخواست کمک کرد.
“غم لطفاً مرا با خود ببر.”
“آه عشق. آن قدر ناراحتم که دلم می خواهد تنها باشم.”
شادی هم از کنار عشق گذشت اما آنچنان غرق در خوشحالی بود که اصلاً متوجه عشق نشد.
ناگهان صدایی شنید:
“بیا اینجا عشق. من تو را با خود می برم.”
صدای یک بزرگتر بود. عشق آن قدر خوشحال شد که حتی فراموش کرد اسم ناجی خود را بپرسد.
هنگامیکه به خشکی رسیدند، ناجی به راه خود رفت.
عشق که تازه متوجه شده بود که چقدر به ناجی خود مدیون است از دانش که او هم از عشق بزرگتر بود پرسید:
” چه کسی به من کمک کرد؟”
دانش جواب داد: “او زمان بود.”
“زمان؟! اما چرا به من کمک کرد؟”
دانش لبخندی زد و با دانایی جواب داد:
“چون تنها زمان بزرگی عشق را درک می کند.”!

____________________________________________________
خدایا این بنده هات خیلی دارن اذیتم میکنن
...میزنم لهشون میکنما
 

Narges
انریکه فن محبوب
انریکه فن محبوب

پست ها : 590
تاریخ تولد : 1998-07-09
تاریخ عضویت : 2012-11-07
سن : 18
مکان : Tehran

View user profile

Back to top Go down

Re: داستان های کوتاه

Post by Narges on 22/4/2013, 9:32 pm

جوانی با چاقو وارد مسجد شد و گفت :

بین شما کسی هست که مسلمان باشد ؟

همه با ترس و تعجب به هم نگاه کردند و سکوت در مسجد حکمفرما شد ، بالاخره پیرمردی با ریش سفید از جا برخواست و گفت :

آری من مسلمانم.

جوان به پیرمرد نگاهی کرد و گفت با من بیا ،

پیرمرد بدنبال جوان براه افتاد و با هم چند قدمی از مسجد دور شدند ، جوان با اشاره به گله گوسفندان به پیرمرد گفت که میخواهد تمام آنها را قربانی کند و بین فقرا پخش کند و به کمک احتیاج دارد .

پیرمرد و جوان مشغول قربانی کردن گوسفندان شدند و پس از مدتی پیرمرد خسته شد و به جوان گفت که به مسجد بازگردد و شخص دیگری را برای کمک با خود بیاورد.

جوان با چاقوی خون آلود به مسجد بازگشت و باز پرسید :

آیا مسلمان دیگری در بین شما هست ؟

افراد حاضر در مسجد که گمان کردند جوان پیرمرد را بقتل رسانده نگاهشان را به پیش نماز مسجد دوختند .

پیش نماز رو به جمعیت کرد و گفت :

چرا نگاه میکنید ، به عیسی مسیح قسم که با چند رکعت نماز خواندن کسی مسلمان نمیشود …

____________________________________________________
خدایا این بنده هات خیلی دارن اذیتم میکنن
...میزنم لهشون میکنما
 

Narges
انریکه فن محبوب
انریکه فن محبوب

پست ها : 590
تاریخ تولد : 1998-07-09
تاریخ عضویت : 2012-11-07
سن : 18
مکان : Tehran

View user profile

Back to top Go down

Re: داستان های کوتاه

Post by zizi on 23/4/2013, 10:22 am

نرگس جان خیلی قشنگ بود...

یک مردویک خرس باهم دوست بودندروزی مردروبه خرس کردوگفت:
تویک حیوانی بدنت بومیدهد..
خرس ازاین حرف ناراحت شداماسکوت کرد...
هردوبالای کوه مشغول قطع درخت شدند..خرس تاب نیاوردوگفت:
یاالان مراباتبربزن یاتوراخواهم کشت
مردتبررابرسرخرس زدوفرارکرد..
مدتهاگذشت
یک روزبالای کوه مردخرس رادیدوگفت:
هنوززنده ای گمان داشتم مرده باشی...
خرس گفت:جای زخم تبرت خوب شدولی جای زخم زبانت برجاست

____________________________________________________



zizi
پایه ی ثابت تالار
پایه ی ثابت تالار

پست ها : 1450
تاریخ عضویت : 2013-03-11
مکان : paradize

View user profile http://3wordzizi.mihanblog.com

Back to top Go down

Re: داستان های کوتاه

Post by mjlara on 18/5/2013, 10:54 am

سه داستان کوتاه فوق العاده زیبا


مردی در حالی که به قصرها و خانه های زیبا مینگریست به دوستش گفت : وقتی این همه اموال رو تقسیم میکردند ، ما کجا بودیم ؟؟؟
دوست او دستش رو گرفت و به بیمارستان برد و گفت : وقتی این بیماریها رو تقسیم میکردند ، ما کجا بودیم ؟؟؟

.
.
پسر کوچکی در مزرعه ای دور دست زندگی می کرد و هر روز صبح قبل از طلوع خورشید از خواب برمیخواست و تا شب به کارهای سخت روزانه مشغول بود. همزمان با غروب خورشید از نرده ها بالا می رفت تا کمی استراحت کند ولی در دور دست ها خانه ای با پنجرهایی طلایی همواره نظرش را جلب می کرد و با خود فکر می کرد “چقدر زندگی در آن خانه با آن وسایل شیک و مدرنی که باید داشته باشد لذت بخش و عالی خواهد بود !!!” با خود می گفت : “اگر آنها قادرند پنجره های خود را از طلا بسازند پس سایر اسباب خانه حتما بسیار عالی خواهد بود. بالاخره یک روز به آنجا می روم و از نزدیک آن را می بینم.”
یک روز پدر به پسرش گفت به جای او کارها را انجام می دهد و او می تواند در خانه بماند. پسر هم که فرصت را مناسب دید غذایی برداشت و به طرف آن خانه و پنجره های طلایی رهسپار شد.
راه بسیار طولانی تر از آن بود که تصورش را می کرد. بعد از ظهر بود که به آنجا رسید و با نزدیک شدن به خانه متوجه شد که از پنجره های طلایی خبری نیست و در عوض خانه ای رنگ و رو رفته و با نرده های شکسته دید. به سمت در قدیمی رفت و آن را به صدا در آورد. پسر بچه ای هم سن خودش در را گشود. سوال کرد که آیا او خانه پنجره طلایی را دیده است یا خیر ؟ پسرک پاسخ مثبت داد و او را به سمت ایوان برد. در حالی که آنجا می نشستند نگاهی به عقب انداختند و در انتهای همان مسیری که طی کرده بود و همزمان با غروب آفتاب خانه خودشان را دید که با پنجره های طلایی می درخشید.
.
.
یک روز گرم شاخه ای مغرورانه و با تمام قدرت خودش را تکاند و به دنبال آن برگ های ضعیف و کم طاقت جدا شدند و آرام بر روی زمین افتادند. شاخه چندین بار این کار را با غرور خاصی تکرار کرد تا اینکه تمام برگ ها جدا شدند و شاخه از کارش بسیار لذت می برد.
برگی سبز و درشت و زیبا به انتهای شاخه محکم چسبیده بود و همچنان در مقابل افتادن مقاومت می کرد. باغبان تبر به دست داخل باغ در حال گشت و گذار بود و به هر شاخه ی خشکی که می رسید آن را از بیخ جدا می کرد و با خود می برد. وقتی باغبان چشمش به آن شاخه افتاد با دیدن تنها برگ آن از قطع کردنش صرف نظر کرد. بعد از رفتن باغبان مشاجره بین شاخه و برگ بالا گرفت و بالاخره شاخه مغرورانه و با تمام قدرت چندین و چند بار خودش را تکاند تا اینکه به ناچار برگ با تمام مقاومتی که داشت از شاخه جدا شد و بر روی زمین افتاد. باغبان در راه بازگشت وقتی چشمش به آن شاخه افتاد بی درنگ آن شاخه را از بیخ قطع کرد. شاخه بدون آنکه مجال برای اعتراض داشته باشد بر روی زمین افتاد که ناگهان صدای برگ جوان را شنید که می گفت : اگر چه به خیالت زندگی ناچیزم در دست تو بود ولی همین خیال واهی پرده ای بود بر چشمان واقع نگرت که فراموش کنی نشانه ی حیاتت من بودم.

____________________________________________________

mjlara
انریکه فن ارشد
انریکه فن ارشد

پست ها : 704
تاریخ تولد : 1991-03-24
تاریخ عضویت : 2012-07-21
سن : 25
مکان : Tehran

View user profile

Back to top Go down

Re: داستان های کوتاه

Post by kimia75 on 18/5/2013, 7:00 pm

مادر من فقط یک چشم داشت . من از اون متنفر بودم ... اون همیشه مایه خجالت من بود.

اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت

یک روز اومده بود دم در مدرسه که به من سلام کنه و منو با خود به خونه ببره

خیلی خجالت کشیدم . آخه اون چطور تونست این کار رو بامن بکنه ؟

به روی خودم نیاوردم ، فقط با تنفر بهش یه نگاه کردم وفورا از اونجا دور شدم

روز بعد یکی از همکلاسی ها منو مسخره کرد و گفت هووو .. مامان تو فقط یک چشم داره

فقط دلم میخواست یک جوری خودم رو گم و گور کنم . کاش زمین دهن وا میکرد و منو ..کاش مادرم یه جوری گم و گور میشد...

روز بعد بهش گفتم اگه واقعا میخوای منو شاد و خوشحال کنی چرا نمی میری...

اون هیچ جوابی نداد....

حتی یک لحظه هم راجع به حرفی که زدم فکر نکردم ، چون خیلی عصبانی بودم .

احساسات اون برای من هیچ اهمیتی نداشت

دلم میخواست از اون خونه برم و دیگه هیچ کاری با اون نداشته باشم

سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم

اونجا ازدواج کردم ، واسه خودم خونه خریدم ، زن و بچه و زندگی...

از زندگی ، بچه ها و آسایشی که داشتم خوشحال بودم

تا اینکه یه روز مادرم اومد به دیدن من.

اون سالها منو ندیده بود و همینطور نوه ها شو.

وقتی ایستاده بود دم در بچه ها به اون خندیدند و من سرش داد کشیدم که چرا خودش رو دعوت کرده که بیاد اینجا ، اونم بی خبر

سرش داد زدم ": چطور جرات کردی بیای به خونه من و بجه ها رو بترسونی؟!" گم شو از اینجا! همین حالا

اون به آرامی جواب داد : " اوه خیلی معذرت میخوام مثل اینکه آدرس رو عوضی اومدم " و بعد فورا رفت واز نظر ناپدید شد . .

یک روز یک دعوت نامه اومد در خونه من درسنگاپور برای شرکت درجشن تجدید دیدار دانش آموزان مدرسه

ولی من به همسرم به دروغ گفتم که به یک سفر کاری میرم .

بعد از مراسم ، رفتم به اون کلبه قدیمی خودمون ؛ البته فقط از روی کنجکاوی .

همسایه ها گفتن که اون مرده

ولی من حتی یک قطره اشک هم نریختم .

اونا یک نامه به من دادند که اون ازشون خواسته بود که به من بدن

ای عزیزترین پسر من ، من همیشه به فکر تو بوده ام ، منو ببخش که به خونت تو سنگاپور اومدم و بچه ها تو ترسوندم ،

خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میآی اینجا .

ولی من ممکنه که نتونم از جام بلند شم که بیام تورو ببینم

وقتی داشتی بزرگ میشدی از اینکه دائم باعث خجالت تو شدم خیلی متاسفم

آخه میدونی ... وقتی تو خیلی کوچیک بودی تو یه تصادف یک چشمت رو از دست دادی.

به عنوان یک مادر نمی تونستم تحمل کنم و ببینم که تو داری بزرگ میشی با یک چشم

بنابراین چشم خودم رو دادم به تو

برای من اقتخار بود که پسرم میتونست با اون چشم به جای من دنیای جدید رو بطور کامل ببینه

با همه عشق به تو

kimia75
انریکه فن با کلاس
انریکه فن با کلاس

پست ها : 279
تاریخ تولد : 1996-04-25
تاریخ عضویت : 2013-04-19
سن : 20

View user profile

Back to top Go down

Re: داستان های کوتاه

Post by Mehrbod on 18/5/2013, 10:44 pm


واقعا متاثر شدم. سه تا + می دم.

واقعا بهشت زیر پای مادرانه.



____________________________________________________

Mehrbod
انریکه گوش میده
انریکه گوش میده

پست ها : 1397
تاریخ تولد : 1996-07-04
تاریخ عضویت : 2012-10-26
سن : 20
مکان : Tehran

View user profile

Back to top Go down

Re: داستان های کوتاه

Post by mjlara on 19/5/2013, 12:24 pm

بعد از خوردن غذا بیل گیتس ۵ دلار به عنوان انعام به پیش خدمت داد پیشخدمت ناراحت شد
بیل گیتس متوجه ناراحتی پیشخدمت شد و سوال کرد : چه اتفاقی افتاده؟
پیشخدمت : من متعجب شدم بخاطر اینکه در میز کناری دختر شما ۵۰ دلار به من انعام داد در درحالی که شما که پدر او هستید و پولدار ترین انسان روی زمین هستید فقط ۵دلار انعام می دهید !

گیتس خندید و جواب معنا داری گفت :

او دختر پولدار ترین مرد روی زمینه و من پسر یک نجار ساده ام

____________________________________________________

mjlara
انریکه فن ارشد
انریکه فن ارشد

پست ها : 704
تاریخ تولد : 1991-03-24
تاریخ عضویت : 2012-07-21
سن : 25
مکان : Tehran

View user profile

Back to top Go down

Re: داستان های کوتاه

Post by Mehrbod on 19/5/2013, 12:37 pm

اول + برای داستا من عاشق بیل گیتس ام. خیلی با حاله.

ولی تا جایی که من می دونم پدر بیل گیتس نجار نبوده
وکیل یا قاضی یا یه همچین چیزایی بوده.

____________________________________________________

Mehrbod
انریکه گوش میده
انریکه گوش میده

پست ها : 1397
تاریخ تولد : 1996-07-04
تاریخ عضویت : 2012-10-26
سن : 20
مکان : Tehran

View user profile

Back to top Go down

Re: داستان های کوتاه

Post by Mehrbod on 19/5/2013, 12:39 pm

prominent lawyer
باباش
بوده

____________________________________________________

Mehrbod
انریکه گوش میده
انریکه گوش میده

پست ها : 1397
تاریخ تولد : 1996-07-04
تاریخ عضویت : 2012-10-26
سن : 20
مکان : Tehran

View user profile

Back to top Go down

Re: داستان های کوتاه

Post by mjlara on 19/5/2013, 12:46 pm

معذرت
اصلا حواسم نبود
خوشم اومد نوشتم.ولی الان جاش یکی دیگه میزارم

مردی با همسرش در خانه تماس گرفت و گفت : عزیزم از من خواسته شده که با رئیس و چندتا از دوستانش برای ماهیگیری به کانادا برویم. ما به مدت یک هفته آنجا خواهیم بود. این فرصت خوبی است تا ارتقای شغلی که منتظرش بودم بگیرم بنابراین لطفا لباس های کافی برای یک هفته برایم بردار و وسایل ماهیگیری مرا هم آماده کن. ما از اداره حرکت خواهیم کرد و من سر راه وسایلم را از خانه برخواهم داشت ؛ راستی اون لباس های راحتی ابریشمی آبی رنگم را هم بردار.
زن با خودش فکر کرد که این مساله یک کمی غیرطبیعی است اما به خاطر اینکه نشان دهد همسر خوبی است دقیقا کارهایی را که همسرش خواسته بود انجام داد. هفته بعد مرد به خانه آمد ، یک کمی خسته به نظر می رسید اما ظاهرش خوب و مرتب بود. همسرش به او خوش آمد گفت و از او پرسید که آیا او ماهی گرفته است یا نه ؟ مرد گفت : بله تعداد زیادی ماهی قزل آلا ، چندتایی ماهی فلس آبی و چند تا هم اره ماهی گرفتیم. اما چرا اون لباس راحتی هایی که گفته بودم برایم نگذاشتی ؟
جواب زن خیلی جالب بود !!!
زن جواب داد : لباس های راحتی رو توی جعبه وسایل ماهیگیریت گذاشته بودم.

____________________________________________________

mjlara
انریکه فن ارشد
انریکه فن ارشد

پست ها : 704
تاریخ تولد : 1991-03-24
تاریخ عضویت : 2012-07-21
سن : 25
مکان : Tehran

View user profile

Back to top Go down

Re: داستان های کوتاه

Post by kimia75 on 19/5/2013, 1:10 pm

مرد جوانی، از دانشگاه فارغ التحصیل شد. ماه ها بود که ماشین اسپرت زیبایی، پشت شیشه‏ های یک نمایشگاه به سختی توجهش را جلب کرده بود و از ته دل آرزو می کرد که روزی صاحب آن ماشین شود. مرد جوان، از پدرش خواسته بود که برای هدیه فارغ التحصیلی، آن ماشین را برایش بخرد. او می دانست که پدر توانایی خرید آن را دارد. بلأخره روز فارغ التحصیلی فرا رسید و پدرش او را به اتاق مطالعه خصوصی اش فراخواند و به او گفت:...

من از داشتن پسر خوبی مثل تو بی نهایت مغرور و شاد هستم و تو را بیش از هر کس دیگری در دنیا دوست دارم. سپس یک جعبه به دست او داد. پسر، کنجکاو ولی نا امید، جعبه را گشود و در آن یک انجیل زیبا، که روی آن نام او طلاکوب شده بود، یافت. با عصبانیت فریادی بر سر پدر کشید و گفت: با تمام مال و دارایی که داری، یک انجیل به من می دهی؟ کتاب مقدس را روی میز گذاشت و پدر را ترک کرد.


سال ها گذشت و مرد جوان در کار و تجارت موفق شد. خانه زیبایی داشت و خانواده ای فوق العاده. یک روز به این فکر افتاد که پدرش، حتماً خیلی پیر شده و باید سری به او بزند. از روز فارغ التحصیلی دیگر او را ندیده بود. اما قبل از اینکه اقدامی بکند، تلگرامی به دستش رسید که خبر فوت پدر در آن بود و حاکی از این بود که پدر، تمام اموال خود را به او بخشیده است. بنابراین لازم بود فوراً خود را به خانه برساند و به امور رسیدگی نماید. هنگامی که به خانه پدر رسید، در قلبش احساس غم و پشیمانی کرد. اوراق و کاغذهای مهم پدر را گشت و آنها را بررسی نمود و در آنجا، همان انجیل قدیمی را باز یافت. در حالیکه اشک می ریخت انجیل را باز کرد و صفحات آن را ورق زد و کلید یک ماشین را پشت جلد آن پیدا کرد. در کنار آن، یک برچسب با نام همان نمایشگاه که ماشین مورد نظر او را داشت، وجود داشت. روی برچسب تاریخ روز فارغ التحصیلی اش بود و روی آن نوشته شده بود: تمام مبلغ پرداخت شده است.

kimia75
انریکه فن با کلاس
انریکه فن با کلاس

پست ها : 279
تاریخ تولد : 1996-04-25
تاریخ عضویت : 2013-04-19
سن : 20

View user profile

Back to top Go down

Re: داستان های کوتاه

Post by y0sof on 30/5/2013, 10:38 pm

خیلی مفیده

ممنون فور تایپیک

____________________________________________________

You Know I'm Bad, I'm Bad-
You Know It
And The Whole World Has To
Answer Right Now
Just To Tell You Once Again,
Who's Bad . . .?

y0sof
انریکه فن محبوب
انریکه فن محبوب

پست ها : 610
تاریخ تولد : 1999-11-12
تاریخ عضویت : 2013-05-28
سن : 17

View user profile

Back to top Go down

Re: داستان های کوتاه

Post by yasi on 4/6/2013, 11:58 pm


توصیه میکنم تا آخر بخونید :
مسئولين يک مؤسسه خيريه متوجه شدند که وکيل پولداری در شهرشان زندگی می‌کند و
تا کنون حتی يک ريال هم به خيريه کمک نکرده است. پس يکی از افرادشان را نزد او
فرستادند..
مسئول خيريه: آقای وکيل ما در مورد شما تحقيق کرديم و متوجه شديم که الحمدالله
از درآمد بسيار خوبی برخورداريد ولی تا کنون هيچ کمکی به خيریه نکرده‌ايد.
نمی‌خواهيد در اين امر خير شرکت کنيد؟
وکيل: آيا شما در تحقيقاتی که در مورد من کرديد متوجه شديد که مادرم بعد از يک
بيماری طولانی سه ساله، هفته پيش درگذشت و در طول آن سه سال، حقوق
بازنشستگی‌اش کفاف مخارج سنگين درمانش را نمی‌کرد؟ زود قضاوت کرديد؟
مسئول خيریه: (با کمی شرمندگی) نه، نمی‌دانستم. خيلی تسليت می‌گويم.
وکيل: آیا در تحقيقاتی که در مورد من کرديد فهميديد که برادرم در جنگ هر دو
پايش را از دست داده و ديگر نمی‌تواند کار کند و زن و ٥ بچه دارد و سالهاست که
خانه نشين است و نمی‌تواند از پس مخارج زندگيش برآيد؟زود قضاوت کرديد؟
مسئول خيريه: (با شرمندگی بيشتر) نه . نمی‌دانستم. چه گرفتاری بزرگی ...
وکيل: آيا در تحقيقاتتان متوجه شديد که خواهرم سالهاست که در يک بيمارستان
روانی است و چون بيمه نيست در تنگنای شديدی برای تأمين هزينه‌های درمانش قرار
دارد؟ زود قضاوت کرديد؟
مسئول خيريه که کاملاً شرمنده شده بود گفت: ببخشيد. نمی‌دانستم اينهمه گرفتاری
داريد ...
وکيل: خوب. حالا وقتی من به هيچکدام اينها حتی يک ريال کمک نکرده‌ام شما چطور انتظار داريد
به خيريه شما کمک کنم؟


باز هم زود قضاوت کرديد؟؟؟؟



yasi
انریکه گوش میده
انریکه گوش میده

پست ها : 1153
تاریخ تولد : 1993-04-10
تاریخ عضویت : 2012-11-10
سن : 23
مکان : mashhad

View user profile

Back to top Go down

Re: داستان های کوتاه

Post by Erfan on 5/6/2013, 1:13 pm

در یک شرکت بزرگ ژاپنی که تولید وسایل آرایشی را برعهده داشت ، یک مورد تحقیقاتی به یاد ماندنی اتفاق افتاد :

شکایتی از سوی یکی مشتریان به کمپانی رسید . او اظهار داشته بود که هنگام خرید یک بسته صابون متوجه شده بود که آن قوطی خالی است.

بلافاصله با تاکید و پیگیریهای مدیریت ارشد کارخانه این مشکل بررسی و ...

دستور صادر شد که خط بسته بندی اصلاح گردد و قسمت فنی و مهندسی نیز تدابیر لازمه را جهت پیشگیری از تکرار چنین مسئله ای اتخاذ نماید . مهندسین نیز دست به کار شده و راه حل پیشنهادی خود را چنین ارائه دادند :

پایش ( مونیتورینگ ) خط بسته بندی با اشعه ایکس

بزودی سیستم مذکور خریداری شده و با تلاش شبانه روزی گروه مهندسین ،‌دستگاه تولید اشعه ایکس و مانیتورهائی با رزولیشن بالا نصب شده و خط مذبور تجهیز گردید . سپس دو نفر اپراتور نیز جهت کنترل دائمی پشت آن دستگاهها به کار گمارده شدند تا از عبور احتمالی قوطیهای خالی جلوگیری نمایند .

نکته جالب توجه در این بود که درست همزمان با این ماجرا ، مشکلی مشابه نیز در یکی از کارگاههای کوچک تولیدی پیش آمده بود اما آنجا یک کارمند معمولی و غیر متخصص آنرا به شیوه ای بسیار ساده تر و کم خرجتر حل کرد :

تعبیه یک دستگاه پنکه در مسیر خط بسته بندی

تا قوطی خالی را باد ببرد!!!!

____________________________________________________
Baby I'm Coming Home...

Erfan
انریکه فن ارشد
انریکه فن ارشد

پست ها : 771
تاریخ تولد : 1997-12-13
تاریخ عضویت : 2012-11-01
سن : 18

View user profile

Back to top Go down

Re: داستان های کوتاه

Post by y0sof on 6/6/2013, 5:10 am

yasi wrote:

توصیه میکنم تا آخر بخونید :
مسئولين يک مؤسسه خيريه متوجه شدند که وکيل پولداری در شهرشان زندگی می‌کند و
تا کنون حتی يک ريال هم به خيريه کمک نکرده است. پس يکی از افرادشان را نزد او
فرستادند..
مسئول خيريه: آقای وکيل ما در مورد شما تحقيق کرديم و متوجه شديم که الحمدالله
از درآمد بسيار خوبی برخورداريد ولی تا کنون هيچ کمکی به خيریه نکرده‌ايد.
نمی‌خواهيد در اين امر خير شرکت کنيد؟
وکيل: آيا شما در تحقيقاتی که در مورد من کرديد متوجه شديد که مادرم بعد از يک
بيماری طولانی سه ساله، هفته پيش درگذشت و در طول آن سه سال، حقوق
بازنشستگی‌اش کفاف مخارج سنگين درمانش را نمی‌کرد؟ زود قضاوت کرديد؟
مسئول خيریه: (با کمی شرمندگی) نه، نمی‌دانستم. خيلی تسليت می‌گويم.
وکيل: آیا در تحقيقاتی که در مورد من کرديد فهميديد که برادرم در جنگ هر دو
پايش را از دست داده و ديگر نمی‌تواند کار کند و زن و ٥ بچه دارد و سالهاست که
خانه نشين است و نمی‌تواند از پس مخارج زندگيش برآيد؟زود قضاوت کرديد؟
مسئول خيريه: (با شرمندگی بيشتر) نه . نمی‌دانستم. چه گرفتاری بزرگی ...
وکيل: آيا در تحقيقاتتان متوجه شديد که خواهرم سالهاست که در يک بيمارستان
روانی است و چون بيمه نيست در تنگنای شديدی برای تأمين هزينه‌های درمانش قرار
دارد؟ زود قضاوت کرديد؟
مسئول خيريه که کاملاً شرمنده شده بود گفت: ببخشيد. نمی‌دانستم اينهمه گرفتاری
داريد ...
وکيل: خوب. حالا وقتی من به هيچکدام اينها حتی يک ريال کمک نکرده‌ام شما چطور انتظار داريد
به خيريه شما کمک کنم؟


باز هم زود قضاوت کرديد؟؟؟؟





واقعا جالب بود
ممنون
تحت تاثیر قرار گرفتم باور کن

____________________________________________________

You Know I'm Bad, I'm Bad-
You Know It
And The Whole World Has To
Answer Right Now
Just To Tell You Once Again,
Who's Bad . . .?

y0sof
انریکه فن محبوب
انریکه فن محبوب

پست ها : 610
تاریخ تولد : 1999-11-12
تاریخ عضویت : 2013-05-28
سن : 17

View user profile

Back to top Go down

Re: داستان های کوتاه

Post by mjlara on 21/6/2013, 7:48 pm

مسکینی نزد بخیلی رفت و از او حاجتی خواست.
بخیل گفت: اول تو حاجت مرا روا کن تا من هم حاجت تو را برآورم.
مسکین گفت: حاجت تو چیست؟
 گفت: حاجتم این است که از من حاجتی نخواهی

____________________________________________________

mjlara
انریکه فن ارشد
انریکه فن ارشد

پست ها : 704
تاریخ تولد : 1991-03-24
تاریخ عضویت : 2012-07-21
سن : 25
مکان : Tehran

View user profile

Back to top Go down

Re: داستان های کوتاه

Post by Mehrbod on 22/6/2013, 1:03 am

یه روز سرد توی مترو یه نفر داشت ویلن می زد. چهل و پنج دقیقه شش قطعه از باخ رو نواخت.

اکثر کسایی که وای می سادن بچه ها بودن که سریع مامانشون می کشوندشون می برد.

کسی غیر از یک نفر ویلن زن رو نمی شناخت.

او کسی نبود جز جاشوا بل.

که تموم بلیط های کنسرت شب قبلش با قیمت 100 دلار به فروش رفته بود.

کسی که یکی از بزرگ ترین موسیقی دانان حال حاضر است.

و این یک آزمایش بود که می خواست قدرت درک موسیقی کلاسیک مردم را در صبح سنجش کند.

____________________________________________________

Mehrbod
انریکه گوش میده
انریکه گوش میده

پست ها : 1397
تاریخ تولد : 1996-07-04
تاریخ عضویت : 2012-10-26
سن : 20
مکان : Tehran

View user profile

Back to top Go down

Re: داستان های کوتاه

Post by mjlara on 22/6/2013, 9:59 am

چهار نفر بودند.
اسمشان اینها بود.
همه کس، یک کسی، هر کسی، هیچ کسی.
کار مهمی در پیش داشتند و همه مطمئن بودند که یک کسی این کار را به انجام می رساند، هرکسی می توانست این کار را بکند ولی هیچ کس اینکار را نکرد. یک کسی عصبانی شد چرا که این کار کار همه کس بود اما هیچ کس متوجه نبود که همه کس این کار را نخواهد کرد. 
سرانجام داستان این طوری شد هرکسی، یک کسی را سرزنش کرد که چرا هیچ کس کاری را نکرد که همه کس می توانست انجام بدهد!!؟

حالا ما جزء کدامش هستیم؟؟؟

____________________________________________________

mjlara
انریکه فن ارشد
انریکه فن ارشد

پست ها : 704
تاریخ تولد : 1991-03-24
تاریخ عضویت : 2012-07-21
سن : 25
مکان : Tehran

View user profile

Back to top Go down

Re: داستان های کوتاه

Post by yasi on 5/7/2013, 2:57 pm

 صدفی به صدف مجاورش گفت:
در درونم درد بزرگی احساس میکنم ،
دردی سنگین که سخت مرا می رنجاند.
صدف دیگر با راحتی و تکبر گفت:
ستایش از آن آسمان ها و دریاهاست.
من در درونم هیچ دردی احساس نمیکنم.
ظاهر و باطنم خوب و سلامت است.
در همان لحظه خرچنگ آبی از کنارشان عبور کرد و سخنانشان را شنید.
به آن که ظاهر و باطنش خوب و سلامت بود گفت:
آری ! تو خوب و سلامت هستی اما دردی که همسایه ات در درونش احساس میکند مرواریدی است که زیبایی آن بی حد و اندازه است.
 

____________________________________________________

yasi
انریکه گوش میده
انریکه گوش میده

پست ها : 1153
تاریخ تولد : 1993-04-10
تاریخ عضویت : 2012-11-10
سن : 23
مکان : mashhad

View user profile

Back to top Go down

Re: داستان های کوتاه

Post by pokohantes on 6/7/2013, 12:10 am

mjlara wrote:چهار نفر بودند.
اسمشان اینها بود.
همه کس، یک کسی، هر کسی، هیچ کسی.
کار مهمی در پیش داشتند و همه مطمئن بودند که یک کسی این کار را به انجام می رساند، هرکسی می توانست این کار را بکند ولی هیچ کس اینکار را نکرد. یک کسی عصبانی شد چرا که این کار کار همه کس بود اما هیچ کس متوجه نبود که همه کس این کار را نخواهد کرد. 
سرانجام داستان این طوری شد هرکسی، یک کسی را سرزنش کرد که چرا هیچ کس کاری را نکرد که همه کس می توانست انجام بدهد!!؟

حالا ما جزء کدامش هستیم؟؟؟
چی شـــــــــــــد؟؟
aj 

____________________________________________________




Why oh why tell me why not me?
Why oh why we were meant to be
Baby, I know I could be all you need
Why oh why oh why?
I wanna love you
If you only knew how much I love you
So why not me?

pokohantes
انریکه گوش میده
انریکه گوش میده

پست ها : 1098
تاریخ تولد : 1999-03-22
تاریخ عضویت : 2013-03-31
سن : 17
مکان : TEHARAN

View user profile http://myenrique123.blogfa.com

Back to top Go down

Re: داستان های کوتاه

Post by Sponsored content Today at 7:39 am


Sponsored content


Back to top Go down

Page 6 of 7 Previous  1, 2, 3, 4, 5, 6, 7  Next

View previous topic View next topic Back to top


 
Permissions in this forum:
You cannot reply to topics in this forum