Log in

I forgot my password

Search
 
 

Display results as :
 


Rechercher Advanced Search

December 2016
SunMonTueWedThuFriSat
    123
45678910
11121314151617
18192021222324
25262728293031

Calendar Calendar


داستان های کوتاه

Page 2 of 7 Previous  1, 2, 3, 4, 5, 6, 7  Next

View previous topic View next topic Go down

Re: داستان های کوتاه

Post by Narges on 3/12/2012, 3:11 pm

پسرکی از مادرش پرسید : مادر چرا گریه می کنی؟
مادر فرزندش را در آغوش گرفت و گفت : نمی دانم عزیزم ، نمی دانم
پسرک نزد پدرش رفت و گفت : بابا ، چرا مامان همیشه گریه می کند؟ او چه می خواهد؟
پدرش تنها دلیلی که به ذهنش می رسید ، این بود : همه ی زنها گریه می کنند ، بی هیچ دلیلی
پسرک متعجب شد ولی هنوز از اینکه زنها خیلی راحت به گریه می افتند، متعجب بود
یکبار در خواب دید که دارد با خدا صحبت می کند ، از خدا پرسید: خدایا چرا زنها این همه گریه می کنند؟
خدا جواب داد : من زن را به شکل ویژه ای آفریده ام . به شانه های او قدرتی داده ام تا بتواند سنگینی زمین را تحمل کند
به بدنش قدرتی داده ام تا بتواند درد زایمان را تحمل کند ، به دستانش قدرتی داده ام که
حتی اگر تمام کسانش دست از کار بکشند ، او به کار ادامه دهد
به او احساسی داده ام تا با تمام وجود به فرزندانش عشق بورزد ، حتی اگر او را هزاران بار اذیت کنند
به او قلبی داده ام تا همسرش را دوست بدارد ، از خطاهای او بگذرد و همواره در کنار او باشد و به او اشکی داده ام
تا هرهنگام که خواست ، فرو بریزد . این اشک را منحصرا برای او خلق کرده ام تا هرگاه نیاز داشت
بتواند از آن استفاده کند
زیبایی یک زن در لباسش ، مو ها ، یا اندامش نیست . زیبایی زن را باید در چشمانش جست و جو کرد

____________________________________________________
خدایا این بنده هات خیلی دارن اذیتم میکنن
...میزنم لهشون میکنما
 

Narges
انریکه فن محبوب
انریکه فن محبوب

پست ها : 590
تاریخ تولد : 1998-07-09
تاریخ عضویت : 2012-11-07
سن : 18
مکان : Tehran

View user profile

Back to top Go down

Re: داستان های کوتاه

Post by ghazaleh on 3/12/2012, 4:25 pm

معلم عصبی دفتر رو روی میز كوبید و داد زد: سارا ... دخترك خودش رو جمع و جور كرد، سرش رو پایین انداخت و خودش رو تا جلوی میز معلم كشید و با صدای لرزان گفت : بله خانوم؟ معلم كه از عصبانیت شقیقه هاش می زد ، تو چشمای سیاه و مظلوم دخترك خیره شد و داد زد: چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو سیاه و پاره نكن ؟ هـــا؟! فردا مادرت رو میاری مدرسه می خوام در مورد بچه بی انضباطش باهاش صحبت كنم! دخترك چونه ی لرزونش رو جمع كرد... بغضش رو به زحمت قورت داد و آروم گفت: خانوم... مادرم مریضه... اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق می دن... اونوقت می شه مامانم رو بستری كنیم كه دیگه از گلوش خون نیاد... اونوقت می شه برای خواهرم شیر خشك بخریم كه شب تا صبح گریه نكنه... اونوقت... اونوقت قول داده اگه پولی موند برای من هم یه دفتر بخره كه من دفترهای داداشم رو پاك نكنم و توش بنویسم... اونوقت قول می دم مشقامو ... معلم صندلیش رو به سمت تخته چرخوند و گفت بشین سارا ... و كاسه اشك چشمش روی گونه خالی شد . . .

____________________________________________________



ghazaleh
انریکه فن ارشد
انریکه فن ارشد

پست ها : 729
تاریخ تولد : 1999-01-06
تاریخ عضویت : 2012-03-30
سن : 17
مکان : tehran

View user profile

Back to top Go down

Re: داستان های کوتاه

Post by ghazaleh on 5/12/2012, 12:21 pm

مردي مشغول تميز کردن ماشين نوي خودش بود.ناگهان پسر 4ساله اش سنگي برداشت وبا آن چند خط روي بدنه ماشين کشيد.مرد با عصبانيت دست پسرش را گرفت و چندين بار به آن ضربه زد. او بدون اينکه متوجه باشد، با آچار فرانسه اي که دردستش داشت، اين کار را مي کرد! در بيمارستان، پسرک به دليل شکستگي هاي متعدد، انگشتانش را ازدست داد. وقتي پسرک پدرش را ديد … با نگاهي دردناک پرسيد: بابا!! کي انگشتانم دوباره رشد ميکنند؟ مرد بسيار غمگين شد و هيچ سخني بر زبان نياورد.. او به سمت ماشينش برگشت و از روي عصبانيت چندين بار با لگد به آن ضربه زد. در حالي که ازکرده خود بسيار ناراحت و پشيمان بود، به خط هايي که پسرش کشيده بود نگاه کرد. پسرش نوشته بود: «« دوستت دارم .... ....

____________________________________________________



ghazaleh
انریکه فن ارشد
انریکه فن ارشد

پست ها : 729
تاریخ تولد : 1999-01-06
تاریخ عضویت : 2012-03-30
سن : 17
مکان : tehran

View user profile

Back to top Go down

Re: داستان های کوتاه

Post by Bahare on 5/12/2012, 4:28 pm

فاصله ی بهشت و جهنم




بخشي از كتاب "شيطان و
دوشيزه پريم " اثر پائولو كوئيلو


میدونم طولانیه!ولی ارزش
خوندن داره!




مردي با اسب و سگش در جاده‌اي راه مي‌رفتند. هنگام عبوراز كنار
درخت عظيمي، صاعقه‌اي فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهميد كه ديگر اين دنيا را
ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پيش رفت. گاهي مدت‌ها طول مي‌كشد تامرده‌ها به
شرايط جديد خودشان پي ببرند…!




پياده ‌روي درازي بود،
تپه بلندي بود، آفتاب تندي بود، عرق مي‌ ريختند و به شدت تشنه بودند. در يك پيچ
جاده دروازه تمام مرمري عظيمي ديدند كه به ميداني باسنگفرش طلا باز مي‌شد و در وسط
آن چشمه‌اي بود كه آب زلالي از آن جاري بود. رهگذررو به مرد دروازه ‌بان كرد و
گفت: "روز بخير، اينجا كجاست كه اينقدر قشنگ است؟"



دروازه‌بان: "روز به
خير، اينجا بهشت است."



- "چه خوب كه به
بهشت رسيديم، خيلي تشنه‌ايم."



دروازه ‌بان به چشمه
اشاره كرد و گفت: "مي‌توانيد وارد شويد و هر چقدر دلتان مي‌خواهد
بنوشيد."



- اسب و سگم هم تشنه‌اند.


نگهبان:" واقعأ
متأسفم . ورود حيوانات به بهشت ممنوع است."



مرد خيلي نااميد شد، چون
خيلي تشنه بود، اما حاضر نبود تنهايي آب بنوشد. ازنگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه
داد. پس از اينكه مدت درازي از تپه بالا رفتند،به مزرعه‌اي رسيدند. راه ورود به
اين مزرعه، دروازه‌اي قديمي بود كه به يك جاده خاكي با درختاني در دو طرفش باز مي‌شد.
مردي در زير سايه درخت‌ها دراز كشيده بود وصورتش را با كلاهي پوشانده بود، احتمالأ
خوابيده بود.



مسافر گفت: " روز
بخير!"



مرد با سرش جواب داد.


- ما خيلي تشنه‌ايم . من،
اسبم و سگم.



مرد به جايي اشاره كرد و
گفت: ميان آن سنگ‌ها چشمه‌اي است. هرقدر كه مي‌خواهيدبنوشيد.



مرد، اسب و سگ به كنار
چشمه رفتند و تشنگي‌شان را فرو نشاندند.



مسافر از مرد تشكر كرد.
مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتيد، مي‌توانيد برگرديد.



مسافر پرسيد: فقط مي‌خواهم
بدانم نام اينجا چيست؟



- بهشت!


- بهشت؟!! اما نگهبان
دروازه مرمري هم گفت آنجا بهشت است!



- آنجا بهشت نيست، دوزخ
است.



مسافر حيران ماند:"
بايد جلوي ديگران را بگيريد تا از نام شما استفاده نكنند! اين اطلاعات غلط باعث
سردرگمي زيادي مي‌شود! "



- كاملأ
برعكس؛ در حقيقت لطف بزرگي به ما مي‌كنند!!! چون تمام آنهايي كه حاضرندبهترين
دوستانشان را ترك كنند، همانجا مي‌مانند....



____________________________________________________

Bahare
مدیر تالار
مدیر تالار

پست ها : 2285
تاریخ تولد : 1996-06-13
تاریخ عضویت : 2012-03-16
سن : 20
مکان : A World Like This

View user profile http://thewanted-fans2.tk/

Back to top Go down

Re: داستان های کوتاه

Post by Narges on 5/12/2012, 7:23 pm

در يک روز پاييزي در سال ١٩٠٦ دانشمند انگليسي "فرانسيس گالتون" خانه خود را در شهر پليموت به مقصد يک بازار مکاره در خارج شهر ترک كرد. گالتون ٨٥ ساله آثار کهولت را رفته‌رفته در خود احساس مي‌كرد اما هنوز از ذهني خلاق و کنج‌کاو برخوردار بود، چيزي که در طول عمرش به وي کمک کرده بود به شهرت دست يابد. دليل شهرت وي يافته‌هاي او در موردِ وراثت بود که موافقان و مخالفان سرسختي داشت. در آن روز خاص گالتون مي‌خواست در مورد احشام مطالعه کند. مقصد گالتون بازار مکاره ساليانه‌اي بود در غرب انگلستان، جايي که زارعين احشام خود را از گوسفند و اسب و خوک و غيره براي ارزش‌يابي و قيمت‌گذاري به آنجا مي‌آوردند.
حضور دانش‌مندي مانند گالتون در چنان جمعي غيرعادي مي‌نمود. ولي بايد توجه داشت که گالتون به دو چيز بسيار علاقه‌مند بود. يکي اندازه‌گيري پارامترهاي فيزيکي و ذهني و ديگري مطالعه در خصوص پرورش نسل. گالتون که در عين حال پسرخاله داروين نيز بود شديدا اعتقاد داشت که در يک جامعه تنها تعداد اندکي، مشخصه‌هاي لازم براي هدايت سالم آن جامعه را در خود دارند و از همين رو مطالعه مربوط به مسائل وراثت و نيز پرورش نسل، مورد توجه وي بود. او بخش بزرگي از عمر خود را صرف اثبات اين نظريه کرده بود که اکثريت افراد يک جامعه فاقد ظرفيت لازم براي اداره جامعه هستند.
آن روز او در حالي که در ميان غرفه‌هاي نمايش‌گاه مشغول قدم زدن بود به جائي رسيد که در آن مسابقه‌اي ترتيب داده شده بود. يک گاو نر فربه انتخاب شده و در معرض ديد عموم قرار گرفته بود. هر کس که تمايل شرکت در مسابقه را داشت بايد ٦ پنس مي‌پرداخت و ورقه‌اي مهر شده را تحويل مي‌گرفت. در آن ورقه بايد تخمين خود را از وزن گاو نر مي‌نوشت. نزديک‌ترين تخمين به واقعيت برنده مسابقه بود و جوائزي به صاحب آن تعلق مي‌گرفت.
٨٠٠ نفر در مسابقه شرکت کردند تا شانس خود را بيازمايند. افراد از همه تيپ و طبقه‌اي آمده بودند. از قصاب گرفته که قاعدتا بايد بهترين و نزديک‌ترين نظر را به واقعيت مي‌داد تا کشاورز و مردم عامي بي‌تخصص. گالتون اين گروه افراد را در مقاله‌اي که بعدا در مجله علمي "طبيعت" منتشر كرد به کساني تشبيه کرد که در مسابقات اسب‌دواني، بدون کم‌ترين دانشي در موردِ اسب‌ها و مسابقه و تنها بر اساس شنيده‌هايي از دوستان، روزنامه‌ها و اين طرف و آن طرف بر روي اسب‌ها شرط مي‌بستند.
اما يک چيز براي گالتون جالب بود، اين که ميانگينِ نظر افراد چيست. او مي‌خواست ثابت کند چگونه تفکر افراد وقتي نظريات‌شان با هم جمع شده و معدل گرفته مي‌شود در صورتي که متخصص نباشند از واقعيت به دور است. او آن مسابقه را به يک تحقيق علمي بدل كرد. پس از اين که مسابقه به انتها رسيد و جوايز پرداخت شد، ورقه‌هائي را که افراد بر روي آن نظرات خود را در خصوص وزن گاو نر منعکس کرده بودند از مسؤولين مسابقه به عاريت گرفت تا مطالعات آماري خود را بر روي آنان انجام دهد.
مجموعا ٧٨٧ نظر داده شده بود. گالتون به غير از تهيه يک سري منحني آماري دست به محاسبه ميانگينِ نظرات زد. او مي‌خواست دريابد عقل جمعي مردم پليموت چگونه قضاوت کرده است. بدون شک تصور او اين بود که عدد مزبور فرسنگ‌ها از عدد واقعي فاصله خواهد داشت چرا که از ديد وي افراد خنگ و عقب مانده در آن جمع اکثريت قاطع را تشکيل مي‌دادند.
ميانگينِ نظرات جمعيت اين بود که گاو نر ١١٩٧ پوند وزن دارد و وزن واقعي گاو که در روز مسابقه وزن کشي شد ١١٩٨ پوند بود. گالتون اشتباه مي‌کرد. تخمينِ جمع بسيار به واقعيت نزديك بود. گالتون نوشت نتايج نشان مي‌دهد که قضاوت‌هاي جمعي و دموکراتيک از اعتبار بيش‌تري نسبت به آنچه که من انتظار داشتم برخوردارند. اين حداقل چيزي بود که گالتون مي‌توانست گفته باشد.
در خصوص قضاوت "خرد جمعي" ذکر اين مطلب ضروري است که نظر هر فرد دو عنصر را در درون خود دارد اطلاعات صحيح و غلط. اطلاعات صحيح (از آن رو که صحيح‌اند) هم‌جهت‌اند و بر روي يکديگر انباشته مي‌شوند اما خطاها در جهات مختلف و غيرهم‌سو عمل مي‌کنند. لذا تمايل به حذف يکديگر دارند. نتيجه اين مي‌شود که پس از جمع نظرات آن‌چه که مي‌ماند اطلاعات صحيح است.

اقتباس از کتاب تحقيقي "خرد جمعي"
نوشته: جيمز سورويس‌كي

____________________________________________________
خدایا این بنده هات خیلی دارن اذیتم میکنن
...میزنم لهشون میکنما
 

Narges
انریکه فن محبوب
انریکه فن محبوب

پست ها : 590
تاریخ تولد : 1998-07-09
تاریخ عضویت : 2012-11-07
سن : 18
مکان : Tehran

View user profile

Back to top Go down

Re: داستان های کوتاه

Post by mahgol on 5/12/2012, 8:26 pm

مردی به یک مغازه فروش حیوانات رفت و درخواست یک
طوطی کرد. صاحب فروشگاه به سه طوطی خوش چهره اشاره کرد و گفت: «طوطی سمت چپ
۵۰۰ دلار است

مشتری: «چرا این طوطی اینقدر گران است؟

صاحب فروشگاه: «این طوطی توانایی انجام تحقیقات علمی و
فنی را دارد

مشتری: «قیمت طوطی وسطی چقدر است؟‌

صاحب فروشگاه: طوطی وسطی دلار است. برای
اینکه این طوطی توانایی نوشتن مقاله ای که در هر مسابقه ای پیروز شود را دارد «‌ دلارصاحب فروشگاه جواب داد«صادقانه بگویم من چیز خاصی از این
طوطی ندیدم ولی دو طوطی دیگر او را مدیر صدا می زنند»

____________________________________________________

mahgol
انریکه گوش میده
انریکه گوش میده

پست ها : 1094
تاریخ عضویت : 2012-03-31

View user profile

Back to top Go down

Re: داستان های کوتاه

Post by ghazaleh on 10/12/2012, 8:30 pm

دخترجواني از مکزيک براي يک مأموريت اداري چندماهه به آرژانتين منتقل شد. پس از دوماه، نامه اي از نامزد مکزيکي خود دريافت مي کند به اين مضمون: لوراي عزيز، متأسفانه ديگر نمي توانم به اين رابطه از راه دور ادامه بدهم و بايد بگويم که دراين مدت ده بار به توخيانت کرده ام !!! ومي دانم که نه تو و نه من شايسته اين وضع نيستيم. من را ببخش و عکسي که به تو داده بودم برايم پس بفرست باعشق : روبرت دخترجوان رنجيـده خاطرازرفتارمرد، ازهمه همکاران ودوستانش مي خواهدکه عکسي ازنامزد، برادر، پسرعمو، پسردايي ... خودشان به اوقرض بدهند وهمه آن عکس ها راکه کلی بودند باعکس روبرت، نامزد بي وفايش، دريک پاکت گذاشته وهمراه با يادداشتي برايش پست مي کند، به اين مضمون: روبرت عزيز، مراببخش، اما هر چه فکر کردم قيافه تو را به ياد نياوردم، لطفاً عکس خودت راازميان عکسهاي توي پاکت جداکن وبقيه رابه من برگردان.

____________________________________________________



ghazaleh
انریکه فن ارشد
انریکه فن ارشد

پست ها : 729
تاریخ تولد : 1999-01-06
تاریخ عضویت : 2012-03-30
سن : 17
مکان : tehran

View user profile

Back to top Go down

Re: داستان های کوتاه

Post by yasi on 11/12/2012, 2:47 pm

پیرمرد و دسته گل
پیرمرد لاغر و رنجور با دسته گلی
بر زانو روی صندلی اتوبوس نشسته بود . دختری جوان، روبه روی او، چشم از گل
ها بر نمی داشت. وقتی به ایستگاه رسیدند، پیرمرد بلند شد، دسته گل را به
دختر داد و گفت: می دانم از این گل ها خوشت آمده است. به زنم می گویم که
دادم شان به تو. گمانم او هم خوشحال می شود. دختر جوان دسته گل را پذیرفت و
پیرمرد را نگاه کرد که از پله‏های اتوبوس پایین می رفت و وارد قبرستان
کوچک شهر می شد.

____________________________________________________

yasi
انریکه گوش میده
انریکه گوش میده

پست ها : 1153
تاریخ تولد : 1993-04-10
تاریخ عضویت : 2012-11-10
سن : 23
مکان : mashhad

View user profile

Back to top Go down

Re: داستان های کوتاه

Post by mjlara on 11/12/2012, 5:23 pm

کودکی با پای برهنه بر روی برفها
ایستاده بود و به ویترین فروشگاهی
نگاه می کرد زنی...در حال عبور او
را دید، او را به داخل فروشگاه برد و
برایش لباس و کفش خرید و گفت:
مواظب خودت باش کودک پرسید
ببخشید خانم شما خدا هستید؟
زن لبخند زد و پاسخ داد: نه من فقط
یکی از بنده های خدا هستم.
کودک گفت:
می دانستم با او نسبتی داری

____________________________________________________

mjlara
انریکه فن ارشد
انریکه فن ارشد

پست ها : 704
تاریخ تولد : 1991-03-24
تاریخ عضویت : 2012-07-21
سن : 25
مکان : Tehran

View user profile

Back to top Go down

Re: داستان های کوتاه

Post by mahgol on 12/12/2012, 1:12 pm

ارزش پدر


پدر دستشو ميندازه دوره گردنه پسرش ميگه
پسرم من شيرم يا تو؟

پسر ميگه : من..!
پدر ميگه : پسرم من شيرم يا تو؟!
پسر ميگه : بازم من شيرم...
پدر عصبي میشه دستشو از رو شونه پسرش بر ميداره ميگه : من شيرم يا تو!؟
پسر ميگه : بابا تو شيري...!
پدر ميگه : چرا بار اول و دوم گفتي من؟حالا
ميگي تو ؟

پسر گفت : آخه دفعه های قبلي دستت رو شونم
بود فکر کردم يه کوه پشتمه اما حالا
...

____________________________________________________

mahgol
انریکه گوش میده
انریکه گوش میده

پست ها : 1094
تاریخ عضویت : 2012-03-31

View user profile

Back to top Go down

Re: داستان های کوتاه

Post by paniz on 15/12/2012, 7:12 pm

بچه ها اين يه داشتان دو بخشيه كه خودم بر اساس حس اهنگ سام باديسز مى انريكه گفتم
اين فعلا قسمت اوله
خوشحال ميشم كهاگه خوندين بگيد چى ازش درك كردين


هيچ صدايي نيست...چراغا خاموشن...انگار خونه شده خونه ي ارواح.كنجكاو ميشيو ميري جلو..دقت كه ميكني ميتوني نور ضعيفيو از يه اتاق سرد احساس كني
هوا سرده..زمستونه..از صبح برف اومده و جلوي پنجره هارو پوشونده.ولي الان صداى خوردن قطره هاى بارون مياد.انگار اونا هم از روزگار عصبانين و ميخوان انتقامشونو از پنجره بگيرن!
دختر جواني رو گوشه ي اتاق ميبيني كه زانوهاشو محكم بغل كرده.انگار سردشه ولي يه اغوش ميخواد كه گرمش كنه.اون نور ضعيف نور موبايل دختر بود..ظاهرش خيلي اشفته بود..كريسمس بودو همه به هم تبريك ميگفتن و صداى بازي بچه ها تو كوچه سكوت عمدى دخترو ميشكست و اين موضوع عصبيش ميكرد
اما اهميت نداد...با موبايلش اهنگ Some Body's Me رو گذاشت و اشكاش جارى شد
با هر كلمه از اهنگ بيشتر توى خودش فرو ميرفت..اشكاش لباسشو خيس كرده بودنو اين بيشتر گرماشو ميگرفت اما اهميت باز اهميت نميداد چيزى جز گرماى اون نياز نداشت انگار ميخواست سكوتو ول كنه
بعد بار يازدهمى اهنگو گوش داد،سعى كرد بخونه اما گلوش خشك بود چون چيزي نخورده بودو روزها بود كه چيزي نگفته بود...اما هر جورى بود خوند
That some body's me! That somebody's me....
ولى كسى جز خداش به حرفاش گوش نميداد حتى توى خونه هم تنها بود

                                                 *******************************

همه ى اعضاى خونه مبهوتشن..ديگه دارن براش نگران ميشن..انگار كه رفتاراش براشون غير عاديه شايد چون هيچي راجع بهش نميدونن..
تو اتاقشه.از دوستش ٢تا بلندگو قرض گرفته..روى تختش بالا و پايين ميپره.داره بارون مياد ولي پنجره هارو باز كرده.شايد كه خيسي بارون خشكى روزاشو جبران كنه
اين دختر هم داره به اهنگ some body's me گوش ميده ولى اون ميخنده چون ديگه اشكى براش نمونده
هميشه باهاش ميخوند و حفظش بود اما اين دفعه هيچي نميگفت! فقط ميپريد
اينقدر پريده بود كه حسابى عرق كرده بودو گل انداخته بود
مثل ديوونه ها يه لحظه وايساد و به سمت در دويد درو باز كرد..ژاكتشو در اوردو به اسمون نگاه كرد.ميخواست صورتش اين بار به جاي اشك با بارون خيس بشه..خانوادش بيشتر نگرانش شدنو صداش ميزدن كه برگرده و سرما نخوره!اما اونارو با خنده،كوتاه نگاه كردو چشماشو از اونا برداشت..مثل اينكه براى هميشه ازشون نگاه بريد.... دوباره به اسمون رو كردو بدون اعتنا فرياد زد:
You will always be in my life even if im not in your life 
و بعدش نشت رو زمين.سرشو انداخت پايينو گفت
Cause you're in my memory...
ولى ديگه صداش نميومد

                                                   ************************

كسى تو پارك نبود.اون بودو خودشو نيمكتاى خيس پارك..همه در تكاپوى عيدسال نو بودنو از ترس خيس شدن از رحمت خدا فرار ميكردن..پسر دركشون نميكردو از اين كار مردم متنفر بود
براى همين با خشم زيادى چترشو پرت كردو با غرور راه رفت..جورى اخم كرده بود كه نگاهش ترس به وجودت مينداخت اما پشت همون نگاه اشك جمع شده بود..هنوز توان داشت كه راه بره
دستاشو از جيبش در اوردو نشست روى همون نيمكت هميشگى..فرقش اين بود كه تنها بود
چيزى نداشت كه باهاش اهنگ خاطراتشو بزاره ولى همش همون اهنگ Some Body's Me توى ذهنش تكرار ميشد
هر قدر كه عمق خاطراتش غمگينش ميكرد،اشكش جارى نميشد..خستگيش يادش ميومد..خسته از اينكه بگه اون يه نفر منم!
اما ديگه صبرش تموم شدو ايستاد...گوشى موبايلشو كه هرثانيه چكش ميرد براى آخرين بار نگاه كردو محكم روىزمين كوبوند و با فرياد خداشو صدا زد...حتى خودش به ياد نداشت كه خودشو اينقدر پريشون ببينه..هركس كه ميشناختشو ميديدش،قطعا غافلگير ميشد......

____________________________________________________

paniz
انریکه فن کار درست
انریکه فن کار درست

پست ها : 1618
تاریخ تولد : 1997-03-16
تاریخ عضویت : 2012-03-27
سن : 19
مکان : Somewhere over the rainbow...

View user profile http://www.panizpink.blogfa.com

Back to top Go down

Re: داستان های کوتاه

Post by mjlara on 15/12/2012, 7:13 pm

عشق دلیل می‌خواهد؟

روزی دختری حین صحبت با پسری که عاشقش بود، پرسید: «چرا دوستم داری؟ واسه چی عاشقمی؟»
پسر جواب داد: «دلیلشو نمی‌دونم؛ اما واقعاً دوسِت دارم!»
- تو هیچ دلیلی نمی‌تونی بیاری؛ پس چطور دوسم داری؟ چطور می‌تونی بگی عاشقمی؟
- من جداً دلیلشو نمیدونم؛ اما می‌تونم بهت ثابت کنم!

- ثابت کنی؟ نه! من می‌خوام دلیلتو بگی!
- باشه.. باشه! میگم؛ چون تو خوشگلی، صدات گرم و خواستنیه، همیشه بهم اهمیت میدی، دوست داشتنی هستی، باملاحظه هستی، بخاطر لبخندت..
آن روز دختر از جواب‌های پسر راضی و قانع شد.
متأسفانه، چند روز بعد، دختر تصادفی وحشتناک کرد و به حالت کما رفت.
پسر نامه‌ای در کنارش گذاشت با این مضمون:
«عزیزم، گفتم بخاطر صدای گرمت عاشقتم؛ اما حالا که نمی‌تونی حرف بزنی، می‌تونی؟ نه! پس دیگه نمی‌تونم عاشقت بمونم! گفتم بخاطر اهمیت دادن‌ها و ملاحظه کردنات دوسِت دارم؛ اما حالا که نمی‌تونی برام اونجوری باشی، پس منم نمی‌تونم دوست داشته باشم! گفتم واسه لبخندات عاشقتم؛ اما حالا نه می‌تونی بخندی و نه حرکت کنی! پس منم نمی‌تونم عاشقت باشم! اگه عشق همیشه دلیل بخواد مث الان، پس دیگه برای من دلیلی واسه عاشق تو بودن وجود نداره! واقعاً عشق دلیل می‌خواد؟ نه! معلومه که نه! پس من هنوز هم عاشقتم.»

اما نظر شما؟

____________________________________________________

mjlara
انریکه فن ارشد
انریکه فن ارشد

پست ها : 704
تاریخ تولد : 1991-03-24
تاریخ عضویت : 2012-07-21
سن : 25
مکان : Tehran

View user profile

Back to top Go down

Re: داستان های کوتاه

Post by ghazaleh on 15/12/2012, 8:05 pm

مدیر به منشی میگه برای یه هفته باید بریم مسافرت کارهات رو روبراه کن منشی زنگ میزنه به شوهرش میگه: من باید با رئیسم برم سفر کاری, کارهات رو روبراه کن شوهره زنگ میزنه به دوست دخترش, میگه: زنم یه هفته میره ماموریت کارهات رو روبراه کن معشوقه هم که تدریس خصوصی میکرده به شاگرد کوچولوش زنگ میزنه میگه: من تمام هفته مشغولم نمیتونم بیام پسره زنگ میزه به پدر بزرگش میگه: معلمم یه هفته کامل نمیاد, بیا هر روز بزنیم بیرون و هوایی عوض کنیم پدر بزرگ که اتفاقا همون مدیر شرکت هست به منشی زنگ میزنه میگه مسافرت رو لغو کن من با نوه ام سرم بنده منشی زنگ میزنه به شوهرش و میگه: ماموریت کنسل شد من دارم میام خونه شوهر زنگ میزنه به معشوقه اش میگه: زنم مسافرتش لغو شد نیا که متاسفانه نمیتونم ببینمت معشوقه زنگ میزنه به شاگردش میگه: کارم عقب افتاد و این هفته بیکارم پس دارم میام که بریم سر درس و مشق پسر زنگ میزنه به پدر بزرگش و میگه: راحت باش برو مسافرت, معلمم برنامه اش عوض شد و میاد مدیر هم دوباره گوشی رو ور میداره و زنگ میزنه به منشی و میگه برنامه عوض شد حاضر شو که بریم مسافرت

____________________________________________________



ghazaleh
انریکه فن ارشد
انریکه فن ارشد

پست ها : 729
تاریخ تولد : 1999-01-06
تاریخ عضویت : 2012-03-30
سن : 17
مکان : tehran

View user profile

Back to top Go down

Re: داستان های کوتاه

Post by mjlara on 16/12/2012, 2:41 pm

پسر گرسنه اش می شود
شتابان به طرف یخچال می رود در یخچال را باز می کند
عرق شرم
بر پیشانی پدر می نشیند پسرک این را می داند
دست می برد بطری آب را بر می دارد
... کمی آب در لیوان می ریزد
صدایش را بلند می کند ، " چقدر تشنه بودم "
پدر این را می داند پسر کوچولو اش چقدر بزرگ شده است



____________________________________________________

mjlara
انریکه فن ارشد
انریکه فن ارشد

پست ها : 704
تاریخ تولد : 1991-03-24
تاریخ عضویت : 2012-07-21
سن : 25
مکان : Tehran

View user profile

Back to top Go down

Re: داستان های کوتاه

Post by Aisan on 16/12/2012, 4:17 pm

paniz wrote:بچه ها اين يه داشتان دو بخشيه كه خودم بر اساس حس اهنگ سام باديسز مى انريكه گفتم
اين فعلا قسمت اوله
خوشحال ميشم كهاگه خوندين بگيد چى ازش درك كردين


هيچ صدايي نيست...چراغا خاموشن...انگار خونه شده خونه ي ارواح.كنجكاو ميشيو ميري جلو..دقت كه ميكني ميتوني نور ضعيفيو از يه اتاق سرد احساس كني
هوا سرده..زمستونه..از صبح برف اومده و جلوي پنجره هارو پوشونده.ولي الان صداى خوردن قطره هاى بارون مياد.انگار اونا هم از روزگار عصبانين و ميخوان انتقامشونو از پنجره بگيرن!
دختر جواني رو گوشه ي اتاق ميبيني كه زانوهاشو محكم بغل كرده.انگار سردشه ولي يه اغوش ميخواد كه گرمش كنه.اون نور ضعيف نور موبايل دختر بود..ظاهرش خيلي اشفته بود..كريسمس بودو همه به هم تبريك ميگفتن و صداى بازي بچه ها تو كوچه سكوت عمدى دخترو ميشكست و اين موضوع عصبيش ميكرد
اما اهميت نداد...با موبايلش اهنگ Some Body's Me رو گذاشت و اشكاش جارى شد
با هر كلمه از اهنگ بيشتر توى خودش فرو ميرفت..اشكاش لباسشو خيس كرده بودنو اين بيشتر گرماشو ميگرفت اما اهميت باز اهميت نميداد چيزى جز گرماى اون نياز نداشت انگار ميخواست سكوتو ول كنه
بعد بار يازدهمى اهنگو گوش داد،سعى كرد بخونه اما گلوش خشك بود چون چيزي نخورده بودو روزها بود كه چيزي نگفته بود...اما هر جورى بود خوند
That some body's me! That somebody's me....
ولى كسى جز خداش به حرفاش گوش نميداد حتى توى خونه هم تنها بود

*******************************

همه ى اعضاى خونه مبهوتشن..ديگه دارن براش نگران ميشن..انگار كه رفتاراش براشون غير عاديه شايد چون هيچي راجع بهش نميدونن..
تو اتاقشه.از دوستش ٢تا بلندگو قرض گرفته..روى تختش بالا و پايين ميپره.داره بارون مياد ولي پنجره هارو باز كرده.شايد كه خيسي بارون خشكى روزاشو جبران كنه
اين دختر هم داره به اهنگ some body's me گوش ميده ولى اون ميخنده چون ديگه اشكى براش نمونده
هميشه باهاش ميخوند و حفظش بود اما اين دفعه هيچي نميگفت! فقط ميپريد
اينقدر پريده بود كه حسابى عرق كرده بودو گل انداخته بود
مثل ديوونه ها يه لحظه وايساد و به سمت در دويد درو باز كرد..ژاكتشو در اوردو به اسمون نگاه كرد.ميخواست صورتش اين بار به جاي اشك با بارون خيس بشه..خانوادش بيشتر نگرانش شدنو صداش ميزدن كه برگرده و سرما نخوره!اما اونارو با خنده،كوتاه نگاه كردو چشماشو از اونا برداشت..مثل اينكه براى هميشه ازشون نگاه بريد.... دوباره به اسمون رو كردو بدون اعتنا فرياد زد:
You will always be in my life even if im not in your life
و بعدش نشت رو زمين.سرشو انداخت پايينو گفت
Cause you're in my memory...
ولى ديگه صداش نميومد

************************

كسى تو پارك نبود.اون بودو خودشو نيمكتاى خيس پارك..همه در تكاپوى عيدسال نو بودنو از ترس خيس شدن از رحمت خدا فرار ميكردن..پسر دركشون نميكردو از اين كار مردم متنفر بود
براى همين با خشم زيادى چترشو پرت كردو با غرور راه رفت..جورى اخم كرده بود كه نگاهش ترس به وجودت مينداخت اما پشت همون نگاه اشك جمع شده بود..هنوز توان داشت كه راه بره
دستاشو از جيبش در اوردو نشست روى همون نيمكت هميشگى..فرقش اين بود كه تنها بود
چيزى نداشت كه باهاش اهنگ خاطراتشو بزاره ولى همش همون اهنگ Some Body's Me توى ذهنش تكرار ميشد
هر قدر كه عمق خاطراتش غمگينش ميكرد،اشكش جارى نميشد..خستگيش يادش ميومد..خسته از اينكه بگه اون يه نفر منم!
اما ديگه صبرش تموم شدو ايستاد...گوشى موبايلشو كه هرثانيه چكش ميرد براى آخرين بار نگاه كردو محكم روىزمين كوبوند و با فرياد خداشو صدا زد...حتى خودش به ياد نداشت كه خودشو اينقدر پريشون ببينه..هركس كه ميشناختشو ميديدش،قطعا غافلگير ميشد......

ميدوني كاملا استعدادشو داري..همه حستو ميريزي تو نوشته ت...افرين...خيلي خوب بود...ادم وقتي اين اهنگو گوش ميده فكرش تا كجاها كه نميره..خيلي قشنگه

غزاله و لارا جون دست شما هم درد نكنه

____________________________________________________

I Just Cannot Justify The Way Every One Is Looking At Me ...!

Aisan
انریکه فن پیشکسوت
انریکه فن پیشکسوت

پست ها : 2137
تاریخ تولد : 1998-01-17
تاریخ عضویت : 2012-04-02
سن : 18
مکان : Azarbaijane Sharqi

View user profile http://Taylor-swifty.tk

Back to top Go down

Re: داستان های کوتاه

Post by paniz on 16/12/2012, 5:53 pm

ممنون ايسان!
لطف داري
بقيه هم بگن نظراشونو خوشحال ميشيم


Last edited by paniz on 16/12/2012, 9:34 pm; edited 1 time in total

____________________________________________________

paniz
انریکه فن کار درست
انریکه فن کار درست

پست ها : 1618
تاریخ تولد : 1997-03-16
تاریخ عضویت : 2012-03-27
سن : 19
مکان : Somewhere over the rainbow...

View user profile http://www.panizpink.blogfa.com

Back to top Go down

Re: داستان های کوتاه

Post by ghazaleh on 16/12/2012, 9:24 pm

بابا!!!!!!!!!
پانیذ تو هنرمندی بودی و ما خبر نداشتیم
خیلی خوب بود
سعی کن تقویتش کنی هم تو داستان نویسی و هم شعر

____________________________________________________



ghazaleh
انریکه فن ارشد
انریکه فن ارشد

پست ها : 729
تاریخ تولد : 1999-01-06
تاریخ عضویت : 2012-03-30
سن : 17
مکان : tehran

View user profile

Back to top Go down

Re: داستان های کوتاه

Post by ghazaleh on 17/12/2012, 1:22 pm

سه دوست در یک اتومبیل به مسافرت رفته بودند و یک تصادف مرگبار باعث شد که هر سه در جا کشته شوندیک لحظه بعد روح هر سه دم دروازه دوزخ بود و فرشته نگهبان داشت آماده می شد که اعمال آنها را ميزان كند تا معلوم شود بايد به بهشت بروند بيا جهنم...یک سوال!!!الان که هر سه تا دارین مورد ميزان قرار ميگيريد اونجا روی زمین بدن هاتون روی برانکارد در حال تشییع شدن بسوی قبرستان استو خانواده ها و دوستان در حال عزاداری در غم از دست دادن شما هستنددوست دارین وقتی دارن از کنار جنازه راه می رن در مورد شما چی بگن؟ هر آرزویی که بکنید الآن به حقیقت تبدیل میشه!!اولی گفت : دوست دارم پشت سرم بگن که من جز بهترین پزشکان زمان خود بودم و مرد بسیار خوب و عزیزی برای خانواده ام.دومی : دوست دارم پشت سرم بگن من جز بهترین معلمهای زمان خودم بودم و تونستم اثر بزرگی روی آدمهای نسل بعد از خودم بگذارم.سومی گفت : دوست دارم بگن : نگاه کن داره تکون می خوره مثل اینکه زنده است!نتیجه اخلاقی: اینکه می گن از فرصت ها استفاده کنید, الکی نمیگن که دهنشون گرم بشه, میگن که به کار ببندیم

____________________________________________________



ghazaleh
انریکه فن ارشد
انریکه فن ارشد

پست ها : 729
تاریخ تولد : 1999-01-06
تاریخ عضویت : 2012-03-30
سن : 17
مکان : tehran

View user profile

Back to top Go down

Re: داستان های کوتاه

Post by Guest on 18/12/2012, 6:47 pm

paniz wrote:ممنون ايسان!
لطف داري
بقيه هم بگن نظراشونو خوشحال ميشيم

پانیذ جان مطلب زیبایی که واسه موزیک ویدئو سامبادیز می نوشته بودی رو خوندم

خیلی خوشم اومد. میخواستم ازت تشکر کنم .از احساسی که توش به کار بردی لذت بردم .


Guest
Guest


Back to top Go down

Re: داستان های کوتاه

Post by mahgol on 19/12/2012, 11:18 am

پانیذ داستانت خوب بود
و میشد احساستو فهمید
اگه مطالعتم در این زمینه بیشتر کنی
که خیلی خوب میشه
موفق باشی

____________________________________________________

mahgol
انریکه گوش میده
انریکه گوش میده

پست ها : 1094
تاریخ عضویت : 2012-03-31

View user profile

Back to top Go down

Re: داستان های کوتاه

Post by paniz on 19/12/2012, 4:42 pm

msenrique wrote:
paniz wrote:ممنون ايسان!
لطف داري
بقيه هم بگن نظراشونو خوشحال ميشيم

پانیذ جان مطلب زیبایی که واسه موزیک ویدئو سامبادیز می نوشته بودی رو خوندم

خیلی خوشم اومد. میخواستم ازت تشکر کنم .از احساسی که توش به کار بردی لذت بردم .

ممنون اقا سعيد و مهگل جان
راستش اين موزيك ويدئو نبود

و هنوز بخش دومش مونده منتظرش باشيد
ممنون كه نظراتتون رو گفتين

____________________________________________________

paniz
انریکه فن کار درست
انریکه فن کار درست

پست ها : 1618
تاریخ تولد : 1997-03-16
تاریخ عضویت : 2012-03-27
سن : 19
مکان : Somewhere over the rainbow...

View user profile http://www.panizpink.blogfa.com

Back to top Go down

Re: داستان های کوتاه

Post by mjlara on 20/12/2012, 11:02 am


زمانی که نادر شاه افشار عزم تسخیر هندوستان داشته در راه کودکی را دید که به مکتب می‌رفت. از او پرسید: پسر جان چه می‌خوانی؟
قرآن.
- از کجای قرآن؟
- انا فتحنا….

نادر از پاسخ او بسیار خرسند شد و از شنیدن آیه فتح فال پیروزی زد.
سپس یک سکه زر به پسر داد اما پسر از گرفتن آن اباکرد.
نادر گفت: چر ا نمی گیری؟
گفت: مادرم مرا می‌زند می‌گوید تو این پول را دزدیده ای.
نادر گفت: به او بگو نادر داده است.
پسر گفت: مادرم باور نمی‌کند.
می‌گوید: نادر مردی سخاوتمند است. او اگر به تو پول می‌داد یک سکه نمی‌داد. زیاد می‌داد.
حرف او بر دل نادر نشست. یک مشت پول زر در دامن او ریخت.
از قضا چنانچه مشهور تاریخ است در آن سفر بر حریف خویش محمد شاه گورکانی پیروز شد

____________________________________________________

mjlara
انریکه فن ارشد
انریکه فن ارشد

پست ها : 704
تاریخ تولد : 1991-03-24
تاریخ عضویت : 2012-07-21
سن : 25
مکان : Tehran

View user profile

Back to top Go down

Re: داستان های کوتاه

Post by ghazaleh on 21/12/2012, 2:37 pm

دوتا بچه داشتن به هم صحبت میکردن... یکی میگه شنیدم یکی از راه های پول درآوردن اینه که بری از رازهای مردم خبردار شی و پول دربیاری D: !! دومی از جاش میپره و میره سراغ باباش ... ... بچه : بابا من از راز تو خبردارم! پدر : اوه .. بیا این 100000 تومنو بگیر و به مامانت چیزی نگو !! بچه خوشحال دوید پیش مادرش ... بچه : مامان من از راز تو خبر دارم ! مادر : وای ... بیا این 100000تومنو بگیر و به بابات چیزی نگو ..!! بچه شاد از موفقیت رفت پیش عموش ... بچه : عمو من از راز شما خبر دارم ! عمو : پس بدو بیا بغل بابات پسرم!!!

____________________________________________________



ghazaleh
انریکه فن ارشد
انریکه فن ارشد

پست ها : 729
تاریخ تولد : 1999-01-06
تاریخ عضویت : 2012-03-30
سن : 17
مکان : tehran

View user profile

Back to top Go down

Re: داستان های کوتاه

Post by Shahrzad on 21/12/2012, 8:58 pm

پانیذ تعریف های بچه ها منو کنجکاو کرد رفتم داستانتو خوندم!
عالی بود، به خصوص توصیف ها و فضا سازی هات!
ادامه بده!

Shahrzad
داره میره بالا
داره میره بالا

پست ها : 802
تاریخ تولد : 1998-06-11
تاریخ عضویت : 2012-11-14
سن : 18

View user profile

Back to top Go down

Re: داستان های کوتاه

Post by paniz on 21/12/2012, 9:38 pm

Shahrzad wrote:پانیذ تعریف های بچه ها منو کنجکاو کرد رفتم داستانتو خوندم!
عالی بود، به خصوص توصیف ها و فضا سازی هات!
ادامه بده!

منون شهرزاد جون خوشحالم خوشت اومده
بچه ها هم لطف دارن

____________________________________________________

paniz
انریکه فن کار درست
انریکه فن کار درست

پست ها : 1618
تاریخ تولد : 1997-03-16
تاریخ عضویت : 2012-03-27
سن : 19
مکان : Somewhere over the rainbow...

View user profile http://www.panizpink.blogfa.com

Back to top Go down

Re: داستان های کوتاه

Post by Sponsored content Today at 12:13 am


Sponsored content


Back to top Go down

Page 2 of 7 Previous  1, 2, 3, 4, 5, 6, 7  Next

View previous topic View next topic Back to top


 
Permissions in this forum:
You cannot reply to topics in this forum