Log in

I forgot my password

Search
 
 

Display results as :
 


Rechercher Advanced Search

December 2016
SunMonTueWedThuFriSat
    123
45678910
11121314151617
18192021222324
25262728293031

Calendar Calendar


داستان های کوتاه

Page 3 of 7 Previous  1, 2, 3, 4, 5, 6, 7  Next

View previous topic View next topic Go down

Re: داستان های کوتاه

Post by mjlara on 22/12/2012, 11:39 am

بالاخره دكتر وارد شد ، با نگاهي خسته ، ناراحت و جدي
دكتر در حالي كه قيافه نگراني به خودش گرفته بود
گفت :"متاسفم كه بايد حامل خبر بدي براتون باشم ,
تنها اميدي كه در حال حاضر براي عزيزتون باقي مونده، پيوند مغزه ."
"اين عمل ، كاملا در مرحله أزمايش ، ريسكي و خطرناكه
ولي در عين حال راه ديگه اي هم وجود نداره,
بيمه كل هزينه عمل را پرداخت ميكنه ولي هز ينه مغز رو خودتون بايد پرداخت كنين ."
اعضا خانواده در سكوت مطلق به گفته هاي دكتر گوش مي كردن ,
بعد از مدتي بالاخره يكيشون پرسيد :" خب , قيمت يه مغز چنده؟";
دكتر بلافاصله جواب داد :"5000$ براي مغز يك مرد و 200$ براي مغز يك زن ."
موقعيت نا جور بود , أقايون داخل اتاق سعي مي كردن نخندند و نگاهشون با خانمهاي داخل اتاق تلاقي نكنه , بعضي ها هم با خودشون پوز خند مي زدند !
بالاخره يكي طاقت نياورد و سوالي كه پرسيدنش آرزوي همه بود از دهنش پريد كه :
"چرا مغز آقايون گرونتره ؟”
دكتر با معصوميت بچگانه اي براي حضار داخل اتاق توضيح داد كه :
“اين قيمت استاندارد مغز ه!
ولی مغز خانمها چون استفاده ميشه، خب دست دومه وطبيعتا ارزونتر !! . "
اين مطلب رو براي همه خانمهاي باهوشي كه به يه لبخند نياز دارند
و البته آقایون با جنبه ، بفرستين!

____________________________________________________

mjlara
انریکه فن ارشد
انریکه فن ارشد

پست ها : 704
تاریخ تولد : 1991-03-24
تاریخ عضویت : 2012-07-21
سن : 25
مکان : Tehran

View user profile

Back to top Go down

Re: داستان های کوتاه

Post by mahboobeh on 22/12/2012, 11:44 am

هه سه ساعته منتظرم یه اتفاقی بیوفته مرسییی

____________________________________________________
 lol!   

mahboobeh
انریکه گوش میده
انریکه گوش میده

پست ها : 1315
تاریخ تولد : 1995-11-11
تاریخ عضویت : 2012-04-03
سن : 21
مکان : tehran

View user profile

Back to top Go down

Re: داستان های کوتاه

Post by ghazaleh on 22/12/2012, 6:36 pm

تو شهر بازي نشسته بودم واسه خودم . يهو يه دختر کوچولو خوشگل اومد پيشم بهم گفت : آقا…آقا..تو رو خدا يه لواشک ازم بخر!! نگاش کردم…چشماشو دوس داشتم…دوباره گفت آقا..اگه 2 تا بخري تخفيفهم بهت ميدم…بهش گفتم اسمت چيه…؟ -فاطمه…بخر ديگه…! -کلاس چندمي فاطمه…؟ -ميرم چهارم…اگه نمي خري برم.. -مي خرم ازت صبر کن دوستامم بيان همشو ازت ميخريم مامان و بابات کجان فاطمه؟؟ ... -بابام مرده…مامانمم مريضه…من و داداشم لواشک مي فروشيم (دوستام همه رسيدند همه ازش لواشک خريدند خيلي خوشحال شده بود…مي خنديد…از يه طرف دلم سوخت که ما کجاييم و اين کجا…از يه طرف هم خوشحال بودم که امشب با دوستام تونستيم دلشو شاد کنيم) -فاطمه ميذاري ازت يه عکس بگيرم؟ -باشه فقط 5 تا ! -باشه… -اگه 500 تومن بدي مقنعمو هم بر ميدارم - فاطمههههههههههه هههههه…ديگه اين حرف و نزن! خيلي ناراحت شدم ازت! سريع کوله پشتيشو برداشت و رفت…وقتي داشت مي رفت.نگاش مي کردم …نه به الانش…نه به ظاهرش …به آينده ايي که در انتظار اين دختره نگاه ميکردم…و ما بايد فقط نگاه کنيم…فقط نگاه…فقط نگاه
m

____________________________________________________



ghazaleh
انریکه فن ارشد
انریکه فن ارشد

پست ها : 729
تاریخ تولد : 1999-01-06
تاریخ عضویت : 2012-03-30
سن : 17
مکان : tehran

View user profile

Back to top Go down

Re: داستان های کوتاه

Post by mahgol on 22/12/2012, 8:27 pm

دو شاگرد پانزده ساله دبیرستان نزد معلم خود آمده و پرسیدند: استاد اصولا منطق چیست؟

معلم کمی فکر کرد و جواب داد: گوش کنید، مثالی می زنم، دو مرد پیش من می آیند. یکی تمیز و دیگری کثیف. من به آنها پیشنهاد می کنم حمام کنند. شما فکر می کنید کدام یک این کار را انجام دهند؟

هر دو شاگرد یک زبان جواب دادند: خوب مسلما کثیفه! معلم گفت: نه تمیزه. چون او به حمام کردن عادت کرده و کثیفه قدر آن را نمی داند. پس چه کسی حمام می کند؟ حالا پسرها می گویند: تمیزه! معلم جواب داد: نه، کثیفه، چون او به حمام احتیاج دارد و باز پرسید: خوب، پس کدامیک از مهمانان من حمام می کنند؟ یک بار دیگر شاگردها گفتند: کثیفه! معلم دوباره گفت: اما نه، البته که هر دو! تمیزه به حمام عادت دارد و کثیفه به حمام احتیاج دارد، خوب بالاخره کی حمام میگیرد؟

بچه ها با سردرگمی جواب دادند: هردو! معلم بار دیگر توضحیح می دهد: « هیچ کدام! چون کثیفه به حمام عادت ندارد و تمیزه هم نیازی به حمام کردن ندارد! شاگردان با اعتراض گفتند: بله درسته. ولی ما چطور می توانیم تشخیص دهیم؟ هر بار شما یک چیزی را می گویید و هر دفعه هم درست است معلم در پاسخ گفت: خوب پس متوجه شدید، این یعنی: منطق! و از دیدگاه هر کس متفاوت است.

____________________________________________________

mahgol
انریکه گوش میده
انریکه گوش میده

پست ها : 1094
تاریخ عضویت : 2012-03-31

View user profile

Back to top Go down

Re: داستان های کوتاه

Post by Narges on 22/12/2012, 9:39 pm

چند وقت پيش با پدر و مادرم رفته بوديم رستوران كه هم آشپزخانه بود هم چند تا ميز گذاشته بود براي مشتريها ,, افراد زيادي اونجا نبودن , 3نفر ما بوديم با يه زن و شوهر جوان و يه پيرزن پير مرد كه نهايتا 60-70 سالشون بود ,,

ما غذا مون رو سفارش داده بوديم كه يه جوان نسبتا 35 ساله اومد تو رستوران يه چند دقيقه اي گذشته بود كه اون جوانه گوشيش زنگ خورد , البته من با اينكه بهش نزديك بودم ولي صداي زنگ خوردن گوشيش رو نشنيدم , بگذريم شروع كرد با صداي بلند صحبت كردن و بعد از اينكه صحبتش تمام شد رو كرد به همه ما ها و با خوشحالي گفت كه خدا بعد از 8 سال يه بچه بهشون داده و همينطور كه داشت از خوشحالي ذوق ميكرد روكرد به صندوق دار رستوران و گفت اين چند نفر مشتريتون مهمونه من هستن ميخوام شيرينيه بچم رو بهشون بدم ,,به همشون باقالي پلو با ماهيچه بده ,, خوب ما همهگيمون با تعجب و خوشحالي داشتيم بهش نگاه ميكرديم كه من از روي صندليم بلند شدم و رفتم طرفش , اول بوسش كردم و بهش تبريك گفتم و بعد بهش گفتم ما قبلا غذا مون رو سفارش داديم و مزاحم شما نميشيم, اما بلاخره با اسرار زياد پول غذاي ما و اون زن و شوهر جوان و اون پيره زن پيره مرد رو حساب كرد و با غذاي خودش كه سفارش داده بود از رستوران خارج شد , ,,,خب اين جريان تا اين جاش معمولي و زيبا بود , اما اونجايي خيلي تعجب كردم كه ديشب با دوستام رفتيم سينما كه تو صف براي گرفتن بليط ايستاده بوديم , ناگهان با تعجب همون پسر جوان رو ديدم كه با يه دختر بچه 4-5 ساله ايستاده بود تو صف ,,, از دوستام جدا شدم و يه جوري كه متوجه من نشه نزديكش شدم و باز هم با تعجب ديدم كه دختره داره اون جوان رو بابا خطاب ميكنه ,,ديگه داشتم از كنجكاوي ميمردم , دل زدم به دريا و رفتم از پشت زدم رو كتفش ,, به محض اينكه برگشت من رو شناخت , يه ذره رنگ و روش پريد ,, اول با هم سلام و عليك كرديم بعد من با طعنه بهش گفتم , ماشالله از 2-3 هفته پيش بچتون بدنيا اومدو بزرگم شده ,, همينطور كه داشتم صحبت ميكردم پريد تو حرفم گفت ,, داداش او جريان يه دروغ بود , يه دروغ شيرين كه خودم ميدونم و خداي خودم,,ديگه با هزار خواهشو تمنا گفت ,,,,, اون روز وقتي وارد رستوران شدم دستام كثيف بود و قبل از هر كاري رفتم دستام رو شستم ,, همينطور كه داشتم دستام رو ميشستم صداي اون پيرمرد و پير زن رو شنيدم البته اونا نميتونستن منو ببينن كه دارن با خنده باهم صحبت ميكنن , پيرزن گفت كاشكي مي شد يكم ولخرجي كني امروز يه باقالي پلو با ماهيچه بخوريم ,, الان يه سال ميشه كه ماهيچه نخوردم ,,, پير مرده در جوابش گفت , ببين امدي نسازيها قرار شد بريم رستوران و يه سوپ بخريم و برگرديم خونه اينم فقط بخاطر اينكه حوصلت سر رفته بود ,, من اگه الان هم بخوام ولخرجي كنم نميتونم بخاطر اينكه 18 هزار تومان بيشتر تا سر برج برامون نمونده ,,همينطور كه داشتن با هم صحبت ميكردن او كسي كه سفارش غذا رو ميگيره اومد سر ميزشون و گفت چي ميل دارين ,, پيرمرده هم بيدرنگ جواب داد , پسرم ما هردومون مريضيم اگه ميشه دو تا سوپ با يه دونه از اون نوناي داغتون برامون بيار ,,من تو حالو هواي خودم نبودم همينطور اب باز بود و داشت هدر ميرفت , تمام بدنم سرد شده بود احساس كردم دارم ميميرم ,, رو كردم به اسمون و گفتم خدا شكرت فقط كمكم كن ,, بعد امدم بيرون يه جوري فيلم بازي كردم كه اون پير زنه بتونه يه باقالي پلو با ماهيچه بخوره همين ,,ازش پرسيدم كه چرا ديگه پول غذاي بقيه رو دادي ماهاكه ديگه احتياج نداشتيم ,, گفت داداشمي ,, پول غذاي شما كه سهل بود من حاضرم دنياي خودم و بچم رو بدم ولي ابروي يه انسان رو تحقير نكنم ,, اين و گفت و رفت ,,يادم نمياد كه باهاش خداحافظي كردم يا نه , ولي يادمه كه چند ساعت روي جدول نشسته بودم و به دروديوار نگاه ميكردم و مبهوت بودم ,,,, واقعا راسته كه خدا از روح خودش تو بدن انسان دميد

____________________________________________________
خدایا این بنده هات خیلی دارن اذیتم میکنن
...میزنم لهشون میکنما
 

Narges
انریکه فن محبوب
انریکه فن محبوب

پست ها : 590
تاریخ تولد : 1998-07-09
تاریخ عضویت : 2012-11-07
سن : 18
مکان : Tehran

View user profile

Back to top Go down

Re: داستان های کوتاه

Post by mjlara on 22/12/2012, 11:02 pm

روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد: من کور هستم لطفا کمک کنید . روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه د ر داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت ان را برگرداند و اعلان دیگری روی ان نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و...
آنجا را ترک کرد. عصر انروز روز نامه نگار به ان محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که ان تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی ان چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد:چیز خاص و مهمی نبود،من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد:
امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم !!!!!

____________________________________________________

mjlara
انریکه فن ارشد
انریکه فن ارشد

پست ها : 704
تاریخ تولد : 1991-03-24
تاریخ عضویت : 2012-07-21
سن : 25
مکان : Tehran

View user profile

Back to top Go down

Re: داستان های کوتاه

Post by Narges on 24/12/2012, 10:09 am

تلاش:
من احد عظيم‌زاده هستم. در 10 آذر 1336 در ده اسفنجان در شهرستان اسكو
متولد شدم. هفت ساله بودم كه پدرم را از دست دادم و يتيم شدم. امكانات
مالي‌مان اجازه نمي‌داد به مدرسه بروم و فقط پس از رفتن به كلاس اول
مجبور شدم پشت دار قالي بنشينم و قاليبافي كنم. تا 13 سالگي روزها قالي
مي‌بافتم و شب‌ها درس مي‌خواندم. چاره‌اي نبود، وسع مالي ما جز اين اجازه
نمي‌داد. خاك خوردم و زحمت بسيار كشيدم. در سال 2بار بيشتر نمي‌توانستيم
برنج بخوريم. يك بار روز 21 ماه رمضان و بار دوم شب چهارشنبه‌سوري. آرزو
داشتم يا خلبان شوم يا پولدار و براي رسيدن به اين آرزوها بسيار زحمت
كشيدم. كارم را با به دوش كشيدن پشتي و قالي‌هاي كوچك و بردن آن از
اسفنجان يا اسكو براي فروش آغاز كردم. در آغاز كار از هركدام از آنها يك
يا دو تومان (نه هزار يا 2هزار تومان) سود مي‌كردم. پنج سال اينچنين سخت
كار كردم. بسيار دشوار بود. اما پشتكار و اعتقاد به هدف با توكل به خدا
تحمل سختي‌ها را آسان مي‌كرد. در 18 سالگي توانستم 20 هزار تومان
پس‌انداز كنم، اما فشارها همچنان ادامه داشت تا اين‌كه مجبور به ترك
تحصيل شدم.

غصه يتيمي چون باري سنگين به دوشم بود. (بغض مي‌كند) يتيم هيچ‌كس را
ندارد. كارمند، كارگر، بانكي، كاسب و هركس ديگري شب كه به خانه‌اش مي‌رود
دستي به سر و روي بچه‌اش مي‌كشد. اما يتيم اين محبت بزرگ را ندارد.
شب‌ها، شب‌هاي جمعه پاهايش را در بغل مي‌گيرد و به انتظار مي‌نشيند. در
انتظار آن كس كه دستي به سرش بكشد...

در اين فكر بودم كه سرمايه‌ام را افزايش بدهم تا بتوانم كاري بكنم.
مي‌خواستم يك كارگاه فرشبافي راه بيندازم. سراغ پسرعموي پدرم رفتم و از
او 20 هزار تومان قرض كردم و 60 هزار تومان هم از بانك وام گرفتم.
سرمايه‌ام شد 100 هزار تومان يعني به اندازه يك تراول صد توماني امروزي.
وقتي اين پول دستم آمد تازه به فكر افتادم كه چه بكنم. چه ايده جديدي
داشته باشم؟ ماه‌ها فكر كردم. آن روزها چون انقلاب پيروز شده بود تا 2
سال به هيچ ايراني پاسپورت نمي‌دادند. در اين مدت فكر كردم و فكر كردم تا
به اين نتيجه رسيدم كه با صادرات كارم را شروع كنم. اما هيچ اطلاعاتي
نداشتم. شنيده بودم آلمان مركز تجارت فرش است. ويزا گرفتم و به هامبورگ
رفتم و در يك مسافرخانه يا پانسيون مستقر شدم. به سالن‌ها و انبارهاي فرش
آنجا سرزدم و با سليقه‌ها آشنا شدم. آنجا به من گفتند ثروتمندان براي
خريد فرش به سوئيس مي‌روند. ويزاي 15 روزه سوئيس گرفتم و به ژنو رفتم.
زبان هم نمي‌دانستم. در يك هتل با تاجري آشنا شدم و او ايده اصلي را به
من داد: فرش گرد بباف. در آن دوران در ايران فرش گرد بافته نمي‌شد و
كيفيت توليد فرش و رنگ‌بندي‌ها هم مناسب نبود. چاي و قهوه‌ام را خوردم و
همان روز به ايران برگشتم. به ده خودمان آمدم و ساختماني اجاره كردم.
دستگاه خريدم، با 10 درصد نقد و بقيه اقساط. ابريشم هم قسطي خريدم. انسان
بايد ريسك‌پذير باشد و من هم ريسك كردم. با دست خالي و از هيچ. شروع به
بافتن فرش گرد كردم و چند نمونه كه بيرون آمد سر و كله تاجران آلماني
پيدا شد و آنان به اسفنجان آمدند. باور مي‌كنيد يا نه؟ در اولين معامله
6.5 ميليون تومان نقد پرداختند و شش ميليون تومان هم چك دادند! آن شب از
شدت هيجان نخوابيدم. احساس آن شب را خوب به خاطر دارم. سرمايه 100 هزار
توماني من كه 80 هزار تومانش قرض بود در كارخانه اجاره‌اي اينچنين سودي
نصيب من كرده بود، در اولين قدم... كسب و كارم رونق گرفت و صادراتم را به
آلمان، ايتاليا، سوئيس، انگليس، بلژيك و ديگر كشورها آغاز كردم. بسيار
سفر كردم و ايده‌هاي جديد دادم. از موزه‌هاي فرش كشورها بازديد مي‌كردم و
از طرح‌ها اقتباس يا از آنها عكس مي‌گرفتم و با الهام از آنها و تلفيق
طرح‌ها، ايده‌هاي نو بيرون مي‌دادم. در اين مدت سليقه مشتريان را شناختم.
اصول كار خودم را پيدا كردم. من شريك ندارم. هيچ‌گاه نداشته‌ام و نخواهم
داشت. اگر شريك خوب بود، خدا براي خودش شريك مي‌گذاشت. اصل ديگر من
احترام به مشتري است، هر كه مي‌خواهد باشد. پيش مشتري مثل سربازي كه جلوي
تيمسار خبردار مي‌ايستد، با احترام مي‌ايستم. اتكاي خودم اول به خدا و
دوم به ايده و تفكر و پشتكار و ريسك‌پذيري خودم است. بسيار ريسك مي‌كنم،
بسيار. كمي بعد در بازديد از هتل‌هاي معروف جهان تصميم گرفتم وارد كار
ساخت بزرگ‌ترين پروژه هتل كشور شوم. تاكنون 180 ميليارد تومان در اين
پروژه سرمايه‌گذاري كرده‌ام. تمام مصالح اين پروژه خارجي و بهترين است.
سنگ برزيل، شيشه بلژيك، دستگيره در انگليس و تاسيسات آلماني است. كابين
چهار آسانسور نيز از طلاي 18 عيار است. اين هتل 340 واحد مسكوني در 25
طبقه، هفت طبقه سالن ورزشي، 34 طبقه هتل، 7 رستوران روي درياچه، 10 هزار
متر شهر آبي، 70 هزار متر زمين آمفي‌تئاتر، 90 هزار متر زمين گلف و 2
باند هليكوپتر دارد. فقط قرارداد نورپردازي اين پروژه با فرانسوي‌ها 9
ميليون دلار (9 ميليارد تومان)‌ است. اين پروژه آبروي كشور است و من با
افتخار روي آن سرمايه‌گذاري كرده‌ام. من ايران را دوست دارم. برويد
بگرديد حتي يك دلار و ريال در خارج كشور ندارم و سرمايه‌گذاري يا ذخيره
نكرده‌ام....

مي‌پرسيد چه احساسي نسبت به پول دارم؟ پول ديگر مرا ارضا نمي‌كند. هدف من
كارآفريني است. تنها در پروژه آن هتل 600 نفر به طور مستقيم كار مي‌كنند.
من 2 بار برنده تنديس الماس بزرگ‌ترين بيزينس‌من جهان شدم و بزرگ‌ترين
صادركننده فرش كشور هستم. اما مي‌دانيد بزرگ‌ترين افتخار من چيست؟
يتيم‌نوازي. افتخار مي‌كنم 2 سال خير نمونه كشور شدم. افتخار مي‌كنم جزو
100 كارآفرين برتر كشور هستم. دوست دارم اشتغالزايي كنم. دوست دارم سفره
مرتضي علي باز كنم، معتقدم خدا من را وسيله قرار داده است. هم‌اكنون 1070
بچه يتيم را زير پوشش دارم و با خودم پيمان بستم تا عمر دارم هر سال 100
بچه به آنها اضافه كنم. وصيت كرده‌ام وقتي مردم تا 10 سال بعد از عمرم هر
سال 100 بچه يتيم اضافه شود و مخارج همه يتيم‌ها را از محل ارثم
بپردازند. بعد از 10 سال هم اگر بازماندگانم لياقت داشتند، راه من را
ادامه مي‌دهند. سفره كه مي‌اندازيم براي يتيم‌ها و مي‌آيند و غذا
مي‌خورند، كيف مي‌كنم. گريه مي‌كنم و حال مي‌كنم. اين گونه ارضا مي‌شوم.
در يك مراسمي بچه‌ها دورم جمع شده بودند و هر كس چيزي مي‌خواست. در اين
ميان دختربچه‌اي به من نزديك شد و به جاي آن كه چيزي بخواهد، فقط خواست
دستم را ببوسد. مهرش بدجور به دلم نشست. خواستم فردا بيايند دفترم. آن
دختر الان دخترخوانده من است. روي پايم نشست و بابايي صدايم كرد. من به
هر دخترم 50 ميليون تومان جهاز دادم و مقرر كردم به اين يكي 100 ميليون
تومان جهاز بدهند. اين دست خداست كه مهر اين دختر را به دل من انداخت.
يتيمي سخت است. بهترين ساعات عمر من زماني است كه در خدمت يتيمان هستم.
پول را براي چه مي‌خواهيم؟ خدا به ما داده و ما هم بايد به بقيه بدهيم.
ما وسيله هستيم. بايد بخشيد و بي‌منت و زياد بخشيد. اين توصيه من به
همكارانم است. من از زير صفر شروع كردم. توصيه من به جوانان اين است كه
منطقي فكر كنند. اين گونه نبوده كه شب بخوابم، صبح پولدار شوم. خاك خوردم
و رنج كشيدم و آثار اين رنج هنوز در من هست. اميدشان به خدا و فكر و
بازوي خودشان باشد. درستكار باشند و تلاش و تلاش و تلاش كنند. اين فرمول من است...

____________________________________________________
خدایا این بنده هات خیلی دارن اذیتم میکنن
...میزنم لهشون میکنما
 

Narges
انریکه فن محبوب
انریکه فن محبوب

پست ها : 590
تاریخ تولد : 1998-07-09
تاریخ عضویت : 2012-11-07
سن : 18
مکان : Tehran

View user profile

Back to top Go down

Re: داستان های کوتاه

Post by paniz on 24/12/2012, 10:13 am

خيلي باحاله اين اقاي عظيم زاده
يه بار هم تو تلويزيون نشونش داد
فرشاش خيليييي قشنگه!
ممنون نرگس
:=d>:

____________________________________________________

paniz
انریکه فن کار درست
انریکه فن کار درست

پست ها : 1618
تاریخ تولد : 1997-03-16
تاریخ عضویت : 2012-03-27
سن : 19
مکان : Somewhere over the rainbow...

View user profile http://www.panizpink.blogfa.com

Back to top Go down

Re: داستان های کوتاه

Post by Narges on 24/12/2012, 3:12 pm

وصيت نامه كوروش كبير:


اينك
كه من از دنيا مي روم، بيست و پنج كشور جز امپراتوري ايران است و در تمامي اين
كشورها پول ايران رواج دارد و ايرانيان درآن كشورها داراي احترام هستند و مردم
آن كشورها نيز در ايران داراي احترامند، جانشين من خشايارشا بايد مثل من در حفظ
اين كشورها كوشا باشد و راه نگهداري اين كشورها اين است كه در امور داخلي آن ها
مداخله نكند و مذهب و شعائر آنان را محترم شمرد .




اكنون كه من از اين دنيا مي روم تو دوازده كرور دريك زر در خزانه
داري و اين زر يكي از اركان قدرت تو مي باشد، زيرا قدرت پادشاه فقط به شمشير
نيست بلكه به ثروت نيز هست. البته به خاطر داشته باش تو بايد به اين حزانه
بيفزايي نه اين كه از آن بكاهي، من نمي گويم كه در مواقع ضروري از آن برداشت
نكن، زيرا قاعده اين زر در خزانه آن است كه هنگام ضرورت از آن برداشت كنند، اما
در اولين فرصت آن چه برداشتي به خزانه بر گردان .




مادرت آتوسا ( دختر كورش كبير ) بر گردن من حق دارد پس پيوسته وسايل
رضايت خاطرش را فراهم كن .




ده سال است كه من مشغول ساختن انبارهاي غله در نقاط مختلف كشور هستم
و من روش ساختن اين انبارها را كه از سنگ ساخته مي شود و به شكل استوانه هست در
مصر آموختم و چون انبارها پيوسته تخليه مي شود حشرات در آن به وجود نمي آيد و
غله در اين انبارها چندين سال مي ماند بدون اين كه فاسد شود و تو بايد بعد از من
به ساختن انبارهاي غله ادامه بدهي تا اين كه همواره آذوغه دو ياسه سال كشور در
آن انبارها موجود باشد و هر سال بعد از اين كه غله جديد بدست آمد از غله موجود
در انبارها براي تامين كسري خوار و بار استفاده كن و غله جديد را بعد از اين كه
بوجاري شد به انبار منتقل نما و به اين ترتيب تو براي آذوقه در اين مملكت دغدغه
نخواهي داشت ولو دو يا سه سال پياپي خشك سالي شود .




هرگز دوستان و نديمان خود را به كارهاي مملكتي نگمار و براي آنها
همان مزيت دوست بودن با تو كافيست، چون اگر دوستان و نديمان خود را به كار هاي
مملكتي بگماري و آنان به مردم ظلم كنند و استفاده نا مشروع نمايند نخواهي توانست
آنها را مجازات كني چون با تو دوست اند و تو ناچاري رعايت دوستي نمايي.




كانالي كه من مي حواستم بين رود نيل و درياي سرخ به وجود آورم (
كانال سوئز ) به اتمام نرسيد و تمام كردن اين كانال از نظر بازرگاني و جنگي خيلي
اهميت دارد، تو بايد آن كانال را به اتمام رساني و عوارض عبور كشتي ها از آن
كانال نبايد آن قدر سنگين باشد كه ناخدايان كشتي ها ترجيح بدهند كه از آن عبور
نكنند .




اكنون من سپاهي به طرف مصر فرستادم تا اين كه در اين قلمرو ، نظم و
امنيت برقرار كند، ولي فرصت نكردم سپاهي به طرف يونان بفرستم و تو بايد اين كار
را به انجام برساني، با يك ارتش قدرتمند به يونان حمله كن و به يونانيان بفهمان
كه پادشاه ايران قادر است مرتكبين فجايع را تنبيه كند .




توصيه ديگر من به تو اين است كه هرگز دروغگو و متملق را به خود راه
نده، چون هر دوي آنها آفت سلطنت اند و بدون ترحم دروغگو را از خود بران. هرگز
عمال ديوان را بر مردم مسلط مكن و براي اين كه عمال ديوان بر مردم مسلط نشوند،
قانون ماليات را وضع كردم كه تماس عمال ديوان با مردم را خيلي كم كرده است و اگر
اين قانون را حفظ نمايي عمال حكومت زياد با مردم تماس نخواهند داشت .


افسران و سربازان ارتش را راضي نگاه دار و با آنها بدرفتاري نكن،
اگر با آنها بد رفتاري نمايي آن ها نخواهند توانست مقابله به مثل كنند ، اما در
ميدان جنگ تلافي خواهند كرد ولو به قيمت كشته شدن خودشان باشد و تلافي آن ها اين
طور خواهد بود كه دست روي دست مي گذارند و تسليم مي شوند تا اين كه وسيله شكست
خوردن تو را فراهم كنند .


امر آموزش را كه من شروع كردم ادامه بده و بگذار اتباع تو بتوانند
بخوانند و بنويسند تا اين كه فهم و عقل آنها بيشتر شود و هر چه فهم و عقل آنها
بيشتر شود تو با اطمينان بيشتري حكومت خواهي كرد .




همواره حامي كيش يزدان پرستي باش، اما هيچ قومي را مجبور نكن كه از
كيش تو پيروي نمايد و پيوسته و هميشه به خاطر داشته باش كه هر كسي بايد آزاد
باشد تا از هر كيشي كه ميل دارد پيروي كند .


بعد از اين كه من زندگي را بدرود گفتم ، بدن من را بشوي و آنگاه
كفني را كه من خود فراهم كردم بر من بپيچان و در تابوت سنگي قرار بده و در قبر
بگذار ، اما قبرم را مسدود مكن تا هر زماني كه مي تواني وارد قبر بشوي و تابوت
سنگي من را آنجا ببيني و بفهمي كه من پدرت پادشاهي مقتدر بودم و بر بيست و پنج
كشور سلطنت مي كردم مردم و تو نيز خواهيد مرد زيرا كه سرنوشت آدمي اين است كه
بميرد، خواه پادشاه بيست و پنج كشور باشد ، خواه يك خاركن و هيچ كس در اين جهان
باقي نخواهد ماند، اگر تو هر زمان كه فرصت بدست مي آوري وارد قبر من بشوي و
تابوت مرا ببيني، غرور و خودخواهي بر تو غلبه نخواهد كرد، اما وقتي مرگ خود را
نزديك ديدي، بگو قبر مرا مسدود كنند و وصيت كن كه پسرت قبر تو را باز نگه دارد
تا اين كه بتواند تابوت حاوي جسدت را ببيند.




زنهار، زنهار، هرگز خودت هم مدعي و هم قاضي نشو، اگر از كسي ادعايي
داري موافقت كن يك قاضي بي طرف آن ادعا را مورد رسيدگي قرار دهد و راي صادر كند،
زيرا كسي كه مدعيست اگر قضاوت كند ظلم خواهد كرد.




هرگز از آباد كردن دست برندار زيرا كه اگر از آبادكردن دست برداري
كشور تو رو به ويراني خواهد گذاشت، زيرا قائده اينست كه وقتي كشوري آباد نمي شود
به طرف ويراني مي رود، در آباد كردن ، حفر قنات ، احداث جاده و شهرسازي را در
درجه اول قرار بده .




عفو و دوستي را فراموش مكن و بدان بعد از عدالت برجسته ترين صفت
پادشاهان عفو است و سخاوت، ولي عفو بايد فقط موقعي باشد كه كسي نسبت به تو خطايي
كرده باشد و اگر به ديگري خطايي كرده باشد و تو عفو كني ظلم كرده اي زيرا حق
ديگري را پايمال نموده اي .




بيش از اين چيزي نمي گويم، اين اظهارات را با حضور كساني كه غير از
تو اينجا حاضراند كردم تا اين كه بدانند قبل از مرگ من اين توصيه ها را كرده ام
و اينك برويد و مرا تنها بگذاريد زيرا احساس مي كنم مرگم نزديك شده است






ببينيد
تورو خدا اون موقع كه مردم سواد نداشتن و هيچي حاليشون نميشد يه چنين پادشاهي
داشتيم ما...الان چي؟؟؟


هي خدا
نميشد ما تو زمان كوروش به دنيا ميومديم يا كوروش تو زمان ما حكومت ميكرد؟؟؟...


روحش
شاد...

____________________________________________________
خدایا این بنده هات خیلی دارن اذیتم میکنن
...میزنم لهشون میکنما
 

Narges
انریکه فن محبوب
انریکه فن محبوب

پست ها : 590
تاریخ تولد : 1998-07-09
تاریخ عضویت : 2012-11-07
سن : 18
مکان : Tehran

View user profile

Back to top Go down

Re: داستان های کوتاه

Post by mahboobeh on 24/12/2012, 6:27 pm

پیشگویی
خیلی علاقه داشت که از آینده ی خود باخبر شود هر کتابی که در مورد پیشگویی و طالع بینی منتشر میشد میخرید و هنگام مطالعه مجله اول از همه به سراغ صفحه ی فال میرفت و مطالبی که در مورد ماه تولدش بود با اشتیاق میخواند.
امروز در یک سانحه ی رانندگی کشته شد . من تمام کتابهایش را با دقت خواندم در هیچکدام نوشته نشده بود که در سن 25 سالگی کشته خواهد شد . ولی در یکی از کتابها در طالع بینی من نوشته شده بود بهترین دوستم را در یک سانحه ی رانندگی از دسست خواهم داد

____________________________________________________
 lol!   

mahboobeh
انریکه گوش میده
انریکه گوش میده

پست ها : 1315
تاریخ تولد : 1995-11-11
تاریخ عضویت : 2012-04-03
سن : 21
مکان : tehran

View user profile

Back to top Go down

Re: داستان های کوتاه

Post by mjlara on 24/12/2012, 11:10 pm

دختر كوچكي هر روز پياده به مدرسه مي رفت و بر مي گشت .
با اينكه ها آن روز صبح هوا زياد خوب نبود و آسمان نيز ابري بود ،
دختر بچه طبق معمولِ هميشه ، پياده بسوي مدرسه راه افتاد.
بعد از ظهر كه شد ،‌ هوا رو به وخامت گذاشت و طوفان و رعد و برق شديدي درگرفت.
مادر كودك كه نگران شده بود مبادا دخترش در راه بازگشت از طوفان بترسد
يا اينكه رعد و برق بلايي بر سر او بياورد ، تصميم گرفت كه با اتومبيل بدنبال دخترش برود .
با شنيدن صداي رعد و ديدن برقي كه آسمان را مانند خنجري دريد ،
با عجله سوار ماشينش شده و به طرف مدرسه دخترش حركت كرد.
اواسط راه ، ناگهان چشمش به دخترش افتاد كه مثل هميشه پياده به طرف منزل در حركت بود ،
ولي با هر برقي كه در آسمان زده ميشد ، او مي ايستاد ، به آسمان نگاه مي كرد و لبخند مي زد
و اين كار با هر دفعه رعد و برق تكرار مي شد.
زمانيكه مادر اتومبيل خود را به كنار دخترك رساند ، شيشه پنجره را پايين كشيد و از او پرسيد :
" چكار مي كني ؟ چرا همينطور بين راه مي ايستي؟"
دخترك پاسخ داد،" من سعي مي كنم صورتم قشنگ بنظر بيايد، چون خداوند دارد مرتب از من عكس مي گيرد."

____________________________________________________

mjlara
انریکه فن ارشد
انریکه فن ارشد

پست ها : 704
تاریخ تولد : 1991-03-24
تاریخ عضویت : 2012-07-21
سن : 25
مکان : Tehran

View user profile

Back to top Go down

Re: داستان های کوتاه

Post by Narges on 25/12/2012, 10:59 am

بعضی ها فکر میکنند با حلیم و شله زرد ، دنیا را به تسخیر خود درآورده اند
بر گرفته از صفحه تهمینه میلانی
فیلمنامه نویس و کارگردان سینمای ایران



می گویند در فرهنگ ژاپنی مفهوم گناه وجود ندار. اصلا" مردم با این مفهوم هیچ آشنایی ندارن

تنها مفهوم بازدارنده در اونجا،"شرمندگی" است.


واسه همینه که اگر کسی درست کارش و انجام نده ، پیش مردم شرمنده میشه، حتی ممکنه که برای این شرمندگی نیز دست به خودکشی بزنه، چون دیگه چیزی برای از دست دادن نداره...
"شرمندگی" مفهوم زمینی و "گناه" مفهوم آسمانی است.

"شرمندگی" بین شخص و اطرافیانش اتفاق میفته، اطرافیانی که شخص همیشه اونها رو میبینه، ولی "گناه" بین شخص و خدا هست .... و نتیجه این 2 باور رو ببینید!



بی‌دینان ژاپنی ، آزاده !

بعد از آنکه خواندیم که چطور وقتی برق شهر قطع شد مردم داخل سوپر مارکتها و فروشگاههای بزرگ به آرامی و در تاریکی همه چیزهایی را که در سبد خریدشان قرار داده بودند سرجایشان برگرداندند و به آرامی از فروشگاهها خارج شدند.

چیزی نگذشت که تمیزی و نظم کمپهای مردم سیلزده که توی ورزشگاههای شهر بنا شده بود توجه همه را جلب کرد ، بعد دیدیم که مسئولان شهر جلوی مردم سُجده
میکنند و معذرت میخواهند بخاطر اینکه سونامی شده و ما نتوانستیم بهتر ازاین از شما مراقبت کنیم.

چیزی نگذشت که عکس مدارس صحرایی شهر فوکوشیما منتشر شد ! با نهایت شرمندگی سالن ورزشی رو پارتیشن زده بودند و بصورت کلاسهای مجزا با حداکثر۱۵ دانش آموز در آورده بودند . نکته اش هم اینکه همه کلاسها یک ال سی دی۳۲ اینچی داشت.
وزیر آموش و پرورششان هم توی رسانه ها ضمن کلی عذرخواهی قول داد که بزودی حداقل امکانات را برای دانش آموزان مهیا خواهد کرد.

یعنی این چیزها را تازه زیر حداقل میدانند! محاسبه کنید حداکثر را.

چند روز قبل هم مطلع شدیم که پیرمردهای ژاپنی ،
" سپاه مهندسین پیر" تشکیل داده اند و داوطلب اینکه بروند فوکوشیما و در مهار نیروگاه کمک کنند تا جوانترها در معرض تشعشعات نیروگاه و مرگ قرار نگیرند!
چرا؟
چون نسبت به جوانها کمتر از عمرشان باقی مانده و اثرات ناگوار رادیواکتیو زمان کمتری در کشورشان باقی خواهد ماند و خودشان هم زمان کمتری رنج و دردش را تحمل خواهند کرد! همینقدر منطقی و بشر دوستانه.

حالا هم که این خبر پایین در آمده که بزرگواری میفرمایید و میخوانید:


بازگرداندن میلیاردها ین پس از سونامی:

بگزارش خبرگزاری آلمان، مردم ژاپن، که بحران سیل ، سونامی و نشت مواد رادیواکتیو را پشت سر گذاشته‌اند، بیش از سه و نیم میلیارد ین ( بیش از ۴۵ میلیون دلار) پول را که در مناطق سیل زده یافته
اند به دولت بازگردانده اند.

همچنین ۵۷۰۰ گاوصندوق پیدا شده پس از سیل که حاوی بیش از دو میلیارد ین بوده، به دولت داده شده است.

سخنگوی پلیس ژاپن اعلام کرد مردم و داوطلبان همچنان کیف پولهای پیدا شده را تحویل میدهند و تا کنون ۹۶ درصد مبالغ پیدا شده، به صاحبانشان بازگردانده شده است.

زلزله و سونامی در ژاپن دست کم ۲۰ هزار کشته وهزاران نفر بیخانمان برجا گذاشت.

اونوقت فکرشو بکنید خدا ما رو ببره بهشت،
اینا رو ببره جهنم!

____________________________________________________
خدایا این بنده هات خیلی دارن اذیتم میکنن
...میزنم لهشون میکنما
 

Narges
انریکه فن محبوب
انریکه فن محبوب

پست ها : 590
تاریخ تولد : 1998-07-09
تاریخ عضویت : 2012-11-07
سن : 18
مکان : Tehran

View user profile

Back to top Go down

Re: داستان های کوتاه

Post by mjlara on 25/12/2012, 12:57 pm

خانم جوانی که در کودکستان برای بچه های 4 ساله کار میکرد میخواست چکمه های
یه بچه ای رو پاش کنه ولی چکمه ها به پای بچه نمیرفت بعد از کلی فشار...و خم و راست شدن،بچه رو بغل ميكنه و ميذاره روی میز، بعد روی زمین بلاخره باهزار جابجایی و فشار چکمه ها رو پای بچه میکنه و یه نفس راحت میکشه که ...
هنوز آخیش گفتن تموم نشده که بچه ميگه : این چکمه ها که لنگه به لنگه ست!
خانم ناچار با هزار بار فشار و اینور و اونور شدن و مواظب باشه که بچه نیفته هرچی تونست کشید تا بالاخره بوتهای تنگ رو یکی یکی از پای بچه درآورد .
گفت: اووووف! ای بابا!
و باز با همان زحمت زیاد پوتین ها رو این بار دقیق و درست پای بچه کرد که لنگه به لنگه نباشه ولی با چه زحمتی که بوت ها به پای بچه نمیرفتن و با فشار زیاد بالاخره موفق شد که بوت ها رو پای این کوچولو بکنه!
که بچه ميگه: این بوتها مال من نیست :)
خانم جوان با یه بازدم طولانی و کله تکان دادن که انگار یک مصیبتی گریبانگیرش شده. با خستگی تمام نگاهی به بچه انداخت و گفت: آخه چی بهت بگم.
دوباره با زحمت بیشتر این بوت های بسیار تنگ رو در آورد.
وقتی تمام شد پرسید خب حالا بوت های تو کدومه؟
بچه گفت:همیناست!بوت های برادرمه ولی مامانم گفت اشکالی نداره ،میتونم پام کنم!
مربی که دیگه خون خونشو میخورد سعی کرد خونسردی خودش رو حفظ کنه و دوباره این بوتهایی رو که به پای این بچه نمیرفت به پای اون کرد یک آه طولانی کشید وبعد گفت : خب حالا دستکشهات کجان؟ توی جیبت که نیستن!
بچه گفت : توی بوتهام بودن دیگه ..!

____________________________________________________

mjlara
انریکه فن ارشد
انریکه فن ارشد

پست ها : 704
تاریخ تولد : 1991-03-24
تاریخ عضویت : 2012-07-21
سن : 25
مکان : Tehran

View user profile

Back to top Go down

Re: داستان های کوتاه

Post by MarYam on 26/12/2012, 10:33 am


پسر: ضعیفه!دلمون برات تنگ شده بود اومدیم زیارتت کنیم!
دختر: توباز گفتی ضعیفه؟
پسر: خب… منزل بگم چطوره؟
دختر: وااااای… از دست تو!
پسر: باشه… باشه ببخشید ویکتوریا خوبه؟
دختر:اه…اصلاباهات قهرم.
پسر: باشه بابا… توعزیز منی، خوب شد؟… آشتی؟
دختر:آشتی… راستی گفتی دلت چی شده بود؟
پسر: دلم! آها یه کم می پیچه…! ازدیشب تاحالا.
دختر: … واقعا که!
پسر: خب چیه؟ نمیگم مریضم اصلا… خوبه؟
دختر: لوووس!
پسر: ای بابا… ضعیفه! این نوبه اگه قهرکنی دیگه نازکش نداری ها!
دختر: بازم گفت این کلمه رو…!
پسر: خب تقصرخودته! میدونی که من اونایی رو که دوست دارم اذیت میکنم… هی نقطه ضعف میدی دست من!
دختر: من ازدست توچی کارکنم؟
پسر: شکرخدا…! دلم هم پیچ میخوره چون تو تب وتاب ملاقات توبودم… لیلی قرن بیست ویکم من!
دختر: چه دل قشنگی داری تو! چقدر به سادگی دلت حسودیم میشه!
پسر: صفای وجودت خانوم!
دختر: می دونی! دلم… برای پیاده روی هامون… برای سرک کشیدن تومغازه های کتاب فروشی ورق زدن کتابها… برای بوی کاغذ نو… برای شونه به شونه ات را رفتن و دیدن نگاه حسرت بار بقیه… آخه هیچ زنی که مردی مثل مرد من نداره!
پسر: می دونم… می دونم… دل منم تنگه… برای دیدن آسمون چشمای تو… برای بستنی شاتوتی هایی که باهم میخوردیم… برای خونه ای که توی خیال ساخته بودیم ومن مردش بودم….!
دختر: یادته همیشه میگفتی به من میگفتی “خاتون”
پسر: آره… آخه تو منو یاد دخترهای ابرو کمون قجری می انداختی!
دختر: ولی من که بور بودم!
پسر: باشه… فرقی نمی کنه!
دختر: آخ چه روزهایی بودن… چقدردلم هوای دستای مردونه ات رو کرده… وقتی توی دستام گره می خوردن… مجنون من…
پسر: …
دختر: چت شد چرا چیزی نمیگی؟
پسر: …
دختر: نگاه کن ببینم! منو نگاه کن…
پسر: …
دختر: الهی من بمیرم… چشات چرا نمناکه… فدای توبشم…
پسر: خدا… نه… (گریه)
دختر: چراگریه میکنی؟
پسر: چرا نکنم… ها؟
دختر: گریه نکن … من دوست ندارم مرد گریه کنه… جلو این همه آدم… بخند دیگه… بخند… زودباش…
پسر: وقتی دستاتو کم دارم چطوری بخندم؟ کی اشکامو کنار بزنه که گریه نکنم…
دختر: بخند… و گرنه منم گریه میکنماا
پسر: باشه… باشه… تسلیم… گریه نمی کنم… ولی نمی تونم بخندم
دختر: آفرین! حالا بگو برای کادو ولنتاین چی خریدی؟
پسر: توکه میدونی من از این لوس بازی ها خوشم نمیاد… ولی امسال برات یه کادو خوب آوردم…
دختر: چی…؟ زودباش بگو… آب از لب و لوچه ام آویزون شد …
پسر: …
دختر: دوباره ساکت شدی؟
پسر: برات… کادو… (هق هق گریه)… برات یه دسته گل گلایل!… یه شیشه گلاب… ویه بغض طولانی آوردم…!
تک عروس گورستان!
پنج شنبه ها دیگه بدون تو خیابونها صفایی نداره…!
اینجاکناره خانه ی ابدیت مینشینم و فاتحه میخونم…
نه… اشک و فاتحه
نه… اشک و فاتحه و دلتنگی
امان… خاتون من! توخیلی وقته که…
آرام بخواب بای کوچ کرده ی من…
دیگر نگران قرصهای نخورده ام… لباس اتو نکشیده ام…. و صورت پف کرده از بی خوابیم نباش…!
نگران خیره شدن مردم به اشک های من هم نباش..۰!
بعد از تودیگر مرد نیستم اگر بخندم…
اما… تـوآرام بخواب…

:|

____________________________________________________
اگر خوشبختی یک برگ است ...

من درختی برایت آرزو می کنم !

اگر امید یک قطره است ...

من دریا برایت آرزو می کنم !

اگر دوست برایت سرمایه است ...

من خدا را برایت آرزو می کنم !


MarYam
انریکه فن با کلاس
انریکه فن با کلاس

پست ها : 255
تاریخ تولد : 1998-04-07
تاریخ عضویت : 2012-03-27
سن : 18
مکان : ...No Where...

View user profile

Back to top Go down

Re: داستان های کوتاه

Post by paniz on 26/12/2012, 12:16 pm

مريم اين داستان واقعيه
دوستاي پسره اينو براش گفتن
واقعارو من تاثير ميزاره

____________________________________________________

paniz
انریکه فن کار درست
انریکه فن کار درست

پست ها : 1618
تاریخ تولد : 1997-03-16
تاریخ عضویت : 2012-03-27
سن : 19
مکان : Somewhere over the rainbow...

View user profile http://www.panizpink.blogfa.com

Back to top Go down

Re: داستان های کوتاه

Post by Narges on 26/12/2012, 4:06 pm

روزی روزگاری پسرک فقیری زندگی می کرد که برای گذران زندگی و تامین مخارج تحصیلش دستفروشی می کرد.از این خانه به آن خانه می رفت تا شاید بتواند پولی بدست آورد.روزی متوجه شد که تنها یک سکه 10 سنتی برایش باقیمانده است و این درحالی بود که شدیداً احساس گرسنگی می کرد.تصمیم گرفت از خانه ای مقداری غذا تقاضا کند. بطور اتفاقی درب خانه ای را زد.دختر جوان و زیبائی در را باز کرد.پسرک با دیدن چهره زیبای دختر دستپاچه شد و بجای غذا ، فقط یک لیوان آب درخواست کرد.

دختر که متوجه گرسنگی شدید پسرک شده بود بجای آب برایش یک لیوان بزرگ شیر آورد.پسر با تمانینه و آهستگی شیر را سر کشید و گفت : «چقدر باید به شما بپردازم؟ » .دختر پاسخ داد: « چیزی نباید بپردازی.مادر به ما آموخته که نیکی ما به ازائی ندارد.» پسرک گفت: « پس من از صمیم قلب از شما سپاسگذاری می کنم»

سالها بعد دختر جوان به شدت بیمار شد.پزشکان محلی از درمان بیماری او اظهار عجز نمودند و او را برای ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بیمارستانی مجهز ، متخصصین نسبت به درمان او اقدام کنند.

دکتر هوارد کلی ، جهت بررسی وضعیت بیمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد.هنگامیکه متوجه شد بیمارش از چه شهری به آنجا آمده برق عجیبی در چشمانش درخشید.بلافاصله بلند شد و بسرعت بطرف اطاق بیمار حرکت کرد.لباس پزشکی اش را بر تن کرد و برای دیدن مریضش وارد اطاق شد.در اولین نگاه اورا شناخت.

سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر برای نجات جان بیمارش اقدام کند.از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از یک تلاش طولانی علیه بیماری ، پیروزی ازآن دکتر کلی گردید.

آخرین روز بستری شدن زن در بیمارستان بود.به درخواست دکتر هزینه درمان زن جهت تائید نزد او برده شد.گوشه صورتحساب چیزی نوشت.آنرا درون پاکتی گذاشت و برای زن ارسال نمود.

زن از باز کردن پاکت و دیدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت.مطمئن بود که باید تمام عمر را بدهکار باشد.سرانجام تصمیم گرفت و پاکت را باز کرد.چیزی توجه اش را جلب کرد.چند کلمه ای روی قبض نوشته شده بود.آهسته انرا خواند:

«بهای این صورتحساب قبلاً با یک لیوان شیر پرداخت شده است»

____________________________________________________
خدایا این بنده هات خیلی دارن اذیتم میکنن
...میزنم لهشون میکنما
 

Narges
انریکه فن محبوب
انریکه فن محبوب

پست ها : 590
تاریخ تولد : 1998-07-09
تاریخ عضویت : 2012-11-07
سن : 18
مکان : Tehran

View user profile

Back to top Go down

Re: داستان های کوتاه

Post by Aisan on 26/12/2012, 4:17 pm

مريم جون دستت درد نكنه...اخراش كم مونده بود گريم بگيره...خيليييييييييي قشنگ بووود

داستان هاي همه قشنگن...مرسي
***
شیر نری دلباخته‏ی آهوی ماده شد.

شیر نگران معشوق بود و می‏ترسید بوسیله‏ حیوانات دیگر دریده شود.
از دور مواظبش بود…
پس چشم از آهو برنداشت تا یک بار که از دور او را می نگریست،
شیری را دید که به آهو حمله کرد. فوری از جا پرید و جلو آمد.
دید ماده شیری است. چقدر زیبا بود، ...

گردنی مانند مخمل سرخ و بدنی زیبا و طناز داشت.
با خود گفت: حتما گرسنه است. همان جا ایستاد و مجذوب زیبایی ماده شیر شد.
و هرگز ندید و هرگز نفهمید که آهو خورده شد…

____________________________________________________

I Just Cannot Justify The Way Every One Is Looking At Me ...!

Aisan
انریکه فن پیشکسوت
انریکه فن پیشکسوت

پست ها : 2137
تاریخ تولد : 1998-01-17
تاریخ عضویت : 2012-04-02
سن : 18
مکان : Azarbaijane Sharqi

View user profile http://Taylor-swifty.tk

Back to top Go down

Re: داستان های کوتاه

Post by mjlara on 26/12/2012, 8:57 pm

مریم داستانت عالیه عالی بود

تنها بازمانده یک کشتی شکسته توسط جریان آب به یک جزیره دورافتاده برده شد، او با بیقراری به درگاه خداوند دعا می‌کرد تا او را نجات بخشد، او ساعتها به اقیانوس چشم می‌دوخت، تا شاید نشانی از کمک بیابد اما هیچ چیز به چشم نمی‌آمد.
سرآخر ناامید شد و تصمیم گرفت که کلبه ای کوچک خارج از ساحل بسازد ....

تا از خود و وسایل اندکش را بهتر محافظت نماید، روزی پس از آنکه از جستجوی غذا بازگشت، خانه کوچکش را در آتش یافت، دود به آسمان رفته بود، بدترین چیز ممکن رخ داده بود، او عصبانی و اندوهگین فریاد زد: «خدایا چگونه توانستی با من چنین کنی؟»


صبح روز بعد او با صدای یک کشتی که به جزیره نزدیک می‌شد از خواب برخاست، آن می‌آمد تا او را نجات دهد.


مرد از نجات دهندگانش پرسید: «چطور متوجه شدید که من اینجا هستم؟»
آنها در جواب گفتند: «ما علامت دودی را که فرستادی، دیدیم!»

____________________________________________________

mjlara
انریکه فن ارشد
انریکه فن ارشد

پست ها : 704
تاریخ تولد : 1991-03-24
تاریخ عضویت : 2012-07-21
سن : 25
مکان : Tehran

View user profile

Back to top Go down

Re: داستان های کوتاه

Post by Narges on 27/12/2012, 9:43 pm

شب عروسیه، آخره شبه ، خیلی سر و صدا هست. میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض کنه هر چی منتظر شدن برنگشته، در را هم قفل کرده. داماد سروسیمه پشت در راه میره داره از نگرانی و ناراحتی دیوونه می شه. مامان بابای دختره پشت در داد میزنند: مریم ، دخترم ، در را باز کن. مریم جان سالمی ؟؟؟ آخرش داماد طاقت نمیاره با هر مصیبتی شده در رو می شکنه میرند تو. مریم ناز مامان بابا مثل یه عروسک زیبا کف اتاق خوابیده. لباس قشنگ عروسیش با خون یکی شده ، ولی رو لباش لبخنده! همه مات و مبهوت دارند به این صحنه نگاه می کنند. کنار دست مریم یه کاغذ هست، یه کاغذی که با خون یکی شده. بابای مریم میره جلو هنوزم چیزی را که میبینه باور نمی کنه، با دستایی لرزان کاغذ را بر میداره، بازش می کنه و می خونه :

سلام عزیزم. دارم برات نامه می نویسم. آخرین نامه ی زندگیمو. آخه اینجا آخر خط زندگیمه. کاش منو تو لباس عروسی می دیدی. مگه نه اینکه همیشه آرزوت همین بود؟! علی جان دارم میرم. دارم میرم که بدونی تا آخرش رو حرفام ایستادم. می بینی علی بازم تونستم باهات حرف بزنم.

دیدی بهت گفتم باز هم با هم حرف می زنیم. ولی کاش منم حرفای تو را می شنیدم. دارم میرم چون قسم خوردم ، تو هم خوردی، یادته؟! گفتم یا تو یا مرگ، تو هم گفتی ، یادته؟! علی تو اینجا نیستی، من تو لباس عروسم ولی تو کجایی؟! داماد قلبم تویی، چرا کنارم نمیای؟! کاش بودی می دیدی مریمت چطوری داره لباس عروسیشو با خون رگش رنگ می کنه. کاش بودی و می دیدی مریمت تا آخرش رو حرفاش موند. علی مریمت داره میره که بهت ثابت کنه دوستت داشت. حالا که چشمام دارند سیاهی میرند، حالا که همه بدنم داره می لرزه ، همه زندگیم مثل یه سریال از جلوی چشمام میگذره. روزی که نگاهم تو نگاهت گره خورد، یادته؟! روزی که دلامون لرزید، یادته؟! روزای خوب عاشقیمون، یادته؟! نقشه های آیندمون، یادته؟! علی من یادمه، یادمه چطور بزرگترهامون، همونهایی که همه زندگیشون بودیم پا روی قلب هردومون گذاشتند. یادمه روزی که بابات از خونه پرتت کرد بیرون که اگه دوستش داری تنها برو سراغش.

یادمه روزی که بابام خوابوند زیر گوشت که دیگه حق نداری اسمشو بیاری. یادته اون روز چقدر گریه کردم، تو اشکامو پاک کردی و گفتی گریه می کنی چشمات قشنگتر می شه! می گفتی که من بخندم. علی حالا بیا ببین چشمام به اندازه کافی قشنگ شده یا بازم گریه کنم. هنوز یادمه روزی که بابات فرستادت شهر غریب که چشمات تو چشمای من نیافته ولی نمی دونست عشق تو ، تو قلب منه نه تو چشمام. روزی که بابام ما را از شهر و دیار آواره کرد چون من دل به عشقی داده بودم که دستاش خالی بود که واسه آینده ام پول نداشت ولی نمی دونست آرزوهای من تو نگاه تو بود نه تو دستات. دارم به قولم عمل می کنم. هنوزم رو حرفم هستم یا تو یا مرگ. پامو از این اتاق بزارم بیرون دیگه مال تو نیستم دیگه تو را ندارم. نمی تونم ببینم بجای دستای گرم تو ، دستای یخ زده ی غریبه ایی تو دستام باشه. همین جا تمومش می کنم. واسه مردن دیگه از بابام اجازه نمی خوام. وای علی کاش بودی می دیدی رنگ قرمز خون با رنگ سفید لباس عروس چقدر بهم میان! عزیزم دیگه نای نوشتن ندارم. دلم برات خیلی تنگ شده. می خوام ببینمت. دستم می لرزه. طرح چشمات پیشه رومه. دستمو بگیر. منم باهات میام ….

پدر مریم نامه تو دستشه ، کمرش شکست ، بالای سر جنازه ی دختر قشنگش ایستاده و گریه می کنه. سرشو بر گردوند که به جمعیت بهت زده و داغدار پشت سرش بگه چه خاکی تو سرش شده که توی چهار چوب در یه قامت آشنا می بینه. آره پدر علی بود، اونم یه نامه تو دستشه، چشماش قرمزه، صورتش با اشک یکی شده بود. نگاه دو تا پدر تو هم گره خورد نگاهی که خیلی حرفها توش بود. هر دو سکوت کردند و بهم نگاه کردند سکوتی که فریاد دردهاشون بود. پدر علی هم اومده بود نامه ی پسرشو برسونه بدست مریم اومده بود که بگه پسرش به قولش عمل کرده ولی دیر رسیده بود. حالا همه چیز تمام شده بود و کتاب عشق علی و مریم بسته شده. حالا دیگه دو تا قلب نادم و پشیمون دو پدر مونده و اشکای سرد دو مادر و یه دل داغ دیده از یه داماد نگون بخت! مابقی هر چی مونده گذر زمانه و آینده و باز هم اشتباهاتی که فرصتی واسه جبران پیدا نمی کنند.من فکر چشمای تو ام ، تو بی خیال قلب من
با من بمون ، تنها نرو ، قید همه چی رو نزن

دیگه فکر نمی کنم ، که یه روزی بر می گردی
به چه قیمتی منو ، به خودت وابسته کردی

ان قدر غمم زیاده که دارم می سوزم این جا
ولی تو خیالتم نیست که دارم می میرم این جا

قلب من آروم نمی شه ، از روزی که رفتی بی من
دیگه برگشتی نداره ، می دونم دلگیری از من.

____________________________________________________
خدایا این بنده هات خیلی دارن اذیتم میکنن
...میزنم لهشون میکنما
 

Narges
انریکه فن محبوب
انریکه فن محبوب

پست ها : 590
تاریخ تولد : 1998-07-09
تاریخ عضویت : 2012-11-07
سن : 18
مکان : Tehran

View user profile

Back to top Go down

Re: داستان های کوتاه

Post by yasi on 28/12/2012, 12:34 am

گربه در معبد
در معبدی گربه ای وجود
داشت که هنگام مراقبه ی راهب ها مزاحم تمرکز آن ها می شد. بنابراین استاد
بزرگ دستور داد هر وقت زمان مراقبه می رسد یک نفر گربه را گرفته و به ته
باغ ببرد و به درختی ببندد. این روال سال ها ادامه پیدا کرد و یکی از اصول
کار آن مذهب شد. سال ها بعد استاد بزرگ در گذشت. گربه هم مرد. راهبان آن
معبد گربه ای خریدند و به معبد آوردند تا هنگام مراقبه به درخت ببندند تا
اصول مراقبه را درست به جای آورده باشند. سالها بعد استاد بزرگ دیگری رساله
ای نوشت در باره ی اهمیت بستن گربه.

____________________________________________________

yasi
انریکه گوش میده
انریکه گوش میده

پست ها : 1153
تاریخ تولد : 1993-04-10
تاریخ عضویت : 2012-11-10
سن : 23
مکان : mashhad

View user profile

Back to top Go down

Re: داستان های کوتاه

Post by Narges on 28/12/2012, 5:50 pm

ماهي گير ثروتمند

يك بازرگان موفق و ثروتمند ،از يك ماهي گير شاد كه در روستايي در مكزيك زندگي مي كرد و هرروز تعدادكمي ماهي صيد مي كرد و مي فروخت پرسيد : چقدر طول مي كشد تا چند تا ماهي بگيري ؟
ماهي گير پاسخ داد: : مدت خيلي كمي
بازرگان گفت : چرا وقت بيشتري نمي گذاري تا تعداد بيشتري ماهي صيد كني؟
پاسخ شنيد: چون همين تعداد براي سير كردن خانواده ام كافي است .
بازرگان متعجب پرسيد : پس بقيه وقتت را چيكار مي كني؟
ماهي گير جواب داد: با بچه ها يم گپ مي زنم . با آن ها بازي ميكنم . با دوستانم گيتار مي زنم .
بازرگان به او گفت : اگر تعداد بيشتري ماهي بگيري مي تواني با پولش قايق بزرگتري بخري و با درآمد آن
قايق هاي ديگري خريداري كني آن وقت تعداد زيادي قايق براي ماهيگيري خواهي داشت .
بعد شركتي تاسيس مي كني و اين دهكده كوچك را ترك مي كني و به مكزيكوسيتي مي روي و
بعدها به نيويورك وبه مرور آدم مهمي مي شوي .
ماهي گير پرسيد : اين كار چه مدتي طول مي كشد و پاسخ شنيد : حدودا بيست سال .

و بازرگان ادامه داد: در يك موقعيت مناسب سهام شركتت را به قيمت بالا ميفروشي و اين كار ميليون ها دلار نصيبت مي كند.
ماهي گير پرسيد : بعد چه اتفاقي مي افتد ؟
بازرگان حواب داد : بعد زمان باز نشستگيت فرا مي رسد . به يك دهكده ي ساحلي مي روي براي تفريح ماهي گيري ميكني . زمان بيشتري با همسر وخانواده ات مي گذراني و با دوستانت گيتار مي زني و خوش ميگذراني.
ماهي گير با تعجب به بازرگان نگاه كرد
اما آيا بازرگان معناي نگاه ماهي گير را فهميد؟

____________________________________________________
خدایا این بنده هات خیلی دارن اذیتم میکنن
...میزنم لهشون میکنما
 

Narges
انریکه فن محبوب
انریکه فن محبوب

پست ها : 590
تاریخ تولد : 1998-07-09
تاریخ عضویت : 2012-11-07
سن : 18
مکان : Tehran

View user profile

Back to top Go down

Re: داستان های کوتاه

Post by mjlara on 1/1/2013, 7:44 pm

پسرک پدربزرگش را تماشا کرد که نامه ای می نوشت .
بالاخره پرسید :
- ماجرای کارهای خودمان را می نویسید ؟ درباره ی من می نویسید ؟
پدربزرگش از نوشتن دست کشید و لبخند زنان به نوه اش گفت : درسته درباره ی تو می نویسم اما مهم تر از نوشته هایم مدادی است که با آن می نویسم .می خواهم وقتی بزرگ شدی مانند این مداد شوی .
پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید اما این هم مثل بقیه مدادهایی است که دیده ام .
- بستگی داره چطور به آن نگاه کنی .در این مداد ۵ خاصیت است که اگربه دستشان بیاوری، تا آخر عمرت با آرامش زندگی می کنی .
صفت اول :می توانی کارهای بزرگ کنی اما نباید هرگز فراموش کنی که دستی وجود دارد که حرکت تو را هدایت می کند.
اسم این دست خداست .او همیشه باید تو را در مسیر ارده اش حرکت دهد .
صفت دوم :گاهی باید از آنچه می نویسی دست بکشی و از مداد تراش استفاده کنی . این باعث می شود مداد کمی رنج بکشد اما آخر کار ، نوکش تیزتر می شود .
پس بدان که باید رنج هایی را تحمل کنی چرا که این رنج باعث می شود انسان بهتری شوی .
صفت سوم :مداد همیشه اجازه می دهد برای پاک کردن یک اشتباه از پاک کن استفاده کنیم .
بدان که تصیح یک کار خطا ، کار بدی نیست . در واقع برای اینکه خودت را در مسیر درست نگهداری مهم است.
صفت چهارم :چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست ، زغالی اهمیت دارد که داخل چوب است .
پس همیشه مراقبت درونت باش چه خبر است .
صفت پنجم :همیشه اثری از خود به جا می گذارد .
بدان هر کار در زندگی ات می کنی ردی به جا می گذارد و سعی کن نسبت به هر کاری می کنی هوشیار باشی و بدانی چه می کنی .

____________________________________________________

mjlara
انریکه فن ارشد
انریکه فن ارشد

پست ها : 704
تاریخ تولد : 1991-03-24
تاریخ عضویت : 2012-07-21
سن : 25
مکان : Tehran

View user profile

Back to top Go down

Re: داستان های کوتاه

Post by ghazaleh on 2/1/2013, 10:29 am

دوتارفیق عاشق یک دختر میشن
دختره میگه: من2جام مشروب برای شما میارم تو یکیش زهر ریختم..
هرکس زنده بمونه اون با من ازدواج میکنه ! رفیق اولی میخوره میگه به سلامتی این که من بمیرم و رفیقم به عشقش برسه
رفیق دومی میخوره میگه به سلامتی این که من بمیرم و رفیقم به عشقش برسه
بعد دختره یه پیک میخوره میگه : زهر تو این بود میخورم به سلامتی این که رفاقت این دو رفیق به هم نخوره


____________________________________________________



ghazaleh
انریکه فن ارشد
انریکه فن ارشد

پست ها : 729
تاریخ تولد : 1999-01-06
تاریخ عضویت : 2012-03-30
سن : 17
مکان : tehran

View user profile

Back to top Go down

Re: داستان های کوتاه

Post by raha8 on 3/1/2013, 12:53 am

یک روز خانواده ی لاک پشتها تصمیم گرفتند که به پیکنیک بروند. از آنجا که لاک
پشت ها به صورت طبیعی در همه ی موارد یواش عمل می کنند، هفت سال طول کشید تا
برای سفرشون آماده بشن!

در نهایت خانواده ی لاک پشت خانه را برای پیدا کردن یک جای مناسب ترک کردند.
در سال دوم سفرشان (بالاخره) پیداش کردند. برای مدتی حدود شش ماه محوطه رو تمیز
کردند، و سبد پیکنیک رو باز کردند، و مقدمات رو آماده کردند. بعد فهمیدند که
نمک نیاوردند!

پیکنیک بدون نمک یک فاجعه خواهد بود، و همه آنها با این مورد موافق بودند. بعد
از یک بحث طولانی، جوانترین لاک پشت برای آوردن نمک از خانه انتخاب شد.

لاک پشت کوچولو ناله کرد، جیغ کشید و توی لاکش کلی بالا و پایین پرید، گر چه او
سریعترین لاک پشت بین لاک پشت های کند بود!

او قبول کرد که به یک شرط بره؛ اینکه هیچ کس تا وقتی اون برنگشته چیزی نخوره.
خانواده قبول کردن و لاک پشت کوچولو به راه افتاد.

سه سال گذشت… و لاک پشت کوچولو برنگشت. پنج سال … شش سال … سپس در سال
هفتم غیبت او، پیرترین لاک پشت دیگه نمی تونست به گرسنگی ادامه بده . او اعلام
کرد که قصد داره غذا بخوره و شروع به باز کردن یک ساندویچ کرد.

در این هنگام لاک پشت کوچولو ناگهان فریاد کنان از پشت یک درخت بیرون پرید،«
دیدید می دونستم که منتظر نمی مونید. منم حالا نمی رم نمک بیارم»!

نتیجه اخلاقی:

بعضی از ما ،زندگیمون صرف انتظار کشیدن برای این می شه که دیگران به تعهداتی
که ازشون انتظار داریم عمل کنن.
آنقدر نگران کارهایی که دیگران انجام میدهند هستیم که خودمون عملا هیچ کاری انجام نمی دهیم

____________________________________________________

" />

raha8
انریکه فن خودمونی
انریکه فن خودمونی

پست ها : 166
تاریخ تولد : 1989-10-08
تاریخ عضویت : 2012-10-29
سن : 27

View user profile

Back to top Go down

Re: داستان های کوتاه

Post by raha8 on 3/1/2013, 3:31 am

ghazaleh wrote:دوتارفیق عاشق یک دختر میشن
دختره میگه: من2جام مشروب برای شما میارم تو یکیش زهر ریختم..
هرکس زنده بمونه اون با من ازدواج میکنه ! رفیق اولی میخوره میگه به سلامتی این که من بمیرم و رفیقم به عشقش برسه
رفیق دومی میخوره میگه به سلامتی این که من بمیرم و رفیقم به عشقش برسه
بعد دختره یه پیک میخوره میگه : زهر تو این بود میخورم به سلامتی این که رفاقت این دو رفیق به هم نخوره

دختره باید توی مشروبه اون دوتا سم میریخت که دوستیشون اون دنیا بخوبی ادامه داشته باشه! flower

____________________________________________________

" />

raha8
انریکه فن خودمونی
انریکه فن خودمونی

پست ها : 166
تاریخ تولد : 1989-10-08
تاریخ عضویت : 2012-10-29
سن : 27

View user profile

Back to top Go down

Re: داستان های کوتاه

Post by Sponsored content Today at 1:40 am


Sponsored content


Back to top Go down

Page 3 of 7 Previous  1, 2, 3, 4, 5, 6, 7  Next

View previous topic View next topic Back to top


 
Permissions in this forum:
You cannot reply to topics in this forum